جوینده گوینده است و یابنده خاموش

تقویم صبورا

سرسره

دخترم ،با خمیر رنگیاش ، النگو درست کرده بود ، انداخته بود دور دستای باباش .

یه لحظه خنده ام گرفت ، النگوهای خمیری سبز و قرمز و زرد ...

منو که دید با خوشحالی گفت :" مامان ببین النگو درست کردم ، خوشــــــــــــگله"

 گفتم:" آره عزیز دلم ، خوشگله ،بیا مامان ، لباساتو عوض کنم بریم پارک ، موهاتم خوشگل ببندم "

از خوشحالی جیغ زد و گفت:" می ریم پارک، آقا پسر ، دختر خانم، داره ، سرسره بازی می کنه"

تو مسیر رفتنمون به پارک ، تو یه سینما فیلم "ورود آقایان ممنوع"  پخش می شد ،همسرم گفت :"بریم سینما ؟ "، گفتم :" شانی را چیکار کنیم ؟ بذاریمش پیش مامان؟"

با تردید گفت:"اگه با خودمون ببریم اذیت می کنه..."

دخترم از پشت داد زد: "شانی اذیت نمی کنه ، ببریمش ، اذیت نمی کنه"

خندیدیم.

ماشینو انداختیم تو پارکینگ ، رفتیم طرف سینما ...

آخرین سیانس شروع شده بود ، منصرف شدیم ، برگشتیم، رفتیم پارک...

تا رسیدیم دخترم با خوشحالی دوید طرف سرسره ، بغلش کردم گذاشتم روی یه سرسره ، بچه ها سر میخوردن و جیغ می کشیدن،یکی دوبار دخترم را سر دادم ولی حواسش به بچه هایی بود که برعکس از سرسره بالا می رفتن و سر می خوردن.

پسر شش هفت ساله ای که رو سرسره بغلی سر می خورد ، یهویی شانی را گرفت بغلش و تا من واکنش نشون بدم سرخورد پایین...

دخترم از خوشحالی جیغ کشید وگفت :" مامان، آقا پسر شانی را گرفت ، ســـــــــــر خورد ....."

خنده ام گرفت.

شانی یه طوری به پسره نگاه می کرد انگار قهرمان زندگیشه.

اینبار دیگه دخترم از سر خوردن نمی ترسید ، تا می نشوندیمش رو سرسره ، خودش با جیغ سر می خورد می یومد پایین...

ولی چشماش دنبال آقا پسر بود....

   + صبورا ; ٧:٤۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بازی زندگی

از مجلس ختم که اومدم بیرون ، اعصابم ریخته بود به هم ، همسرم بیرون منتظر بود ، سوار ماشین که شدم ، ازم پرسید :چرا اینقدر ناراحتی ؟ بی مقدمه گفتم : می تونی یه کار واسه یه خانم دیپلمه پیدا کنی ؟

خواست به شوخی جوابمو بده ، دید ناراحتم ، لحنش جدی شد ، گفت :بگو ببینم چی شده؟

داشتیم دور می زدیم که از کوچه در بیاییم ، نازی از مراسم اومد بیرون ، شاهین پسرش هم کنارش بود ، چشمای درشت وشیطونی داشت و موهای مجعدش خیس عرق بود.

گفتم : ماشینو نگه دار  ، بعد با عجله گفتم : این نازیه ، همونی که می خواستم واسش یه کاری پیدا کنی ، نازی و شاهین اومدن طرف ماشین ، در ماشین را باز کردم و پیاده شدم ،همسرم هم پیاده شد ، معرفی شون کردم ، همسرم دستشو کشید رو سر شاهین و حالشو پرسید ، نازی تعارف کرد بریم خونشون ، تشکر کردیم و سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه.

یاد 17-16 سال پیش افتادم ، اونوقتا که هنوز مامان وبابای نازی زنده بودن ....باهم رفت و آمد داشتیم.

نازی و شیوا از من حداقل یه 10-9 سالی بزرگتر بودن ، یادمه چقدر تو رویاهام دلم می خواست جای اونا باشم .

اونوقتاموهاشونو با بیگودی فر می ذاشتن و گوشواره های رنگی که عموشون از آلمان براشون می فرستاد را به گوشهاشون آویزون می کردن  و لباسای رنگی می پوشیدن و خوب می رقصیدن .

چقدر دلم میخواست زودتر بزرگ بشم و موهامو بلند کنم و مثل اونا فر بذارم.

خاله اشرف ، مامان نازی ، دختر دختر دایی مامان بزرگ بود ، نسبت فامیلیشون دور بود ، اما با مامان و خاله دوست بود ، با هم رفت و آمد داشتن ، با خاله بیشتر .

خواهر ناتنی خاله اشرف با شوهر خاله اینا فامیل شده بود.

خاله اشرف سنش زیاد بود که شیوا به دنیا اومد ، بعدشم نازی.

وقتی 63-64 سالش بود مریض شد و فوت کرد ، اونوقتا شیوا نامزد کرده بود و نازی هم داشت دیپلم می گرفت.

شیوا عروسی کرد رفت خونه خودش ،یه شهر دیگه، نازی موند و باباش ،بعدها شنیدیم که باباشون هم ازدواج کرده و نازی نمی تونه با نامادری بسازه .

چند وقت بعد هم  ، نازی با یه پسری آشنا شده بود و عروسی کرده بود ، انگار پسره شغل درست وحسابی نداشت ولی خوشتیپ بود.

یه چند سالی ازشون خبری نداشتیم ...

 تا اینکه خاله برامون تعریف کرد : نازی حامله است ،بابای نازی فوت شده و شوهر نازی افتاده زندان .

تعجب کردیم ، تعریف کرد که رفته بودن مشهد ، مسافرت .

شوهرش با یه پیرمردی دعواش میشه ، پیرمرده مریض بود ، می میره .

نمی دونم سر چی دعوا شون شده بود ، یا چی باعث مرگش شده بود.

بعد از اینکه شوهر نازی می افته زندان ، مادرشوهر نازی اونو می یاره خونه خودش و ازش مراقبت می کنه.

پسرش شاهین به دنیا می یاد ، دو سه ساله میشه ،همچنان تو خونه پدر شوهر  زندگی می کردن و پدرشوهر نازی نمی ذاشته ، نازی بره سرکار ، خرجشونو خودش می داده ...

اون روز که نازی را تو مجلس ختم دیدم ، با هم حرف زدیم ، روم نشد در مورد شوهرش بپرسم ، خودش گفت : حتما شنیدی شوهرم تو زندانه ، دنبال رضایتیم ولی رضایت نمی دن ، بعد هم گفت : می خوام یه کاری تو یه جای مطمئن پیدا کنم ، نمی تونم برای هر چیزی دستمو جلوی پدر شوهرم دراز کنم ، خودم وبچه خرج داریم.

بهش قول دادم اگه کاری از دستم بر بیاد براش انجام بدم ، به همدیگه شماره دادیم.

همسرم ،یه جای مطمئن براش کار پیدا کرد ، ولی نازی سرکار نرفت .

بعدا تماس گرفت و گفت : باید با کامپیوتر کار کنم و من هم اشنایی به کامپیوتر ندارم ، باید برم دوره ببینم و...

دیگه ازش خبری نداشتم .

دو سه سالی گذشت . شنیدم نتونستن رضایت خانواده متوفی را جلب کنن و شوهر نازی را اعدام کردن.

دلم سوخت ، به همسرم که گفتم اونم ناراحت شد.

پنجشنبه رفته بودم ، مجلس ختم ، نازی و شیوا هم اونجا بودن ، دختر خاله ام تا اونا را دید یواشکی در گوشم گفت : نازی بچشو داده به پدرشوهرش اینا و رفته طبقه پایین خونه شیوا زندگی می کنه.

تعجب کردم.

نازی وشیوا اومدن ، با هم احوالپرسی کردیم . کنار خودمون براشون جا باز کردیم ، نشستن ، نازی بهم گفت : حتما شنیدی ، شوهرمو اعدام کردن ، سرمو به نشونه ناراحتی تکون دادم ، گفت : بعد از اون قضیه ، پدر شوهرم گفت اگه بخوای عروسی کنی ، بچه را بهت نمی دم ، خودم بزرگش میکنم ...

مادرشوهرم می گفت تو هنوز جوونی با کسی ازدواج کن که بتونی بچه تو ببینی ، بعد چند ماه مادر شوهرم سکته کرد و فوت شد.

پدر شوهرم تنها دخترشو که چند سالی بود ازدواج کرده بود ، آورد خونه ، یه طبقه از خونه را داد به اونا ، منم تو یه طبقه با شاهین زندگی می کردم ، خودشم تنها تو یه طبقه زندگی می کرد.

بعد خیلی سربسته گفت : نتونستم بعضی از رفتارهای شوهر خواهرشوهرم را تحمل کنم ، ترسیدم مشکلی پیش بیاد ، با شیوا مطرح کردم ، با شوهرش مشورت کرد و اومدن دنبالم ، از پدر شوهرم خواستن که بذاره من از اون خونه بیام بیرون وبرم با اونا زندگی کنم ، پدر شوهرم مخالفت کرد ،

آخر سر به شرطی قبول کرد که دیگه  سراغ شاهین نرم ... الان شاهین پیش اوناست و من پیش شیوا اینا زندگی می کنم.

خیلی ناراحت شدم ، اصلا نمی تونستم در مورد رفتار نازی قضاوت کنم ، اینکه چرا بچه شو گذاشته واز خونه پدرشوهرش در اومده ... 

 چیزی نگفتم .

 بعد بهم گفت که عصبی شده ،‌دوست داره یه کار پیدا کنه و بره سرکار.

تلفنم زنگ زد ، همسرم بود که بیرون منتظرم بود . خداحافظی کردم.

از مجلس ختم که اومدم بیرون ، اعصابم ریخته بود به هم ، همسرم بیرون منتظر بود ، سوار ماشین که شدم ، ازم پرسید :چرا اینقدر ناراحتی ؟ بی مقدمه گفتم : می تونی یه کار واسه یه خانم دیپلمه پیدا کنی ؟

   + صبورا ; ٩:٠۳ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٩
comment نظرات ()

تصادف

مشاهده یادداشت خصوصی

   + صبورا ; ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

لیموترش

مجبور می شم قدم هامو با خانم "ن" تنظیم کنم ، تاموقع راه رفتن کنارش باشم و قدمهام ازش جلو نیفته ،تعارف میکنم که تو اتاق من منتظر باز شدن در اتاقشون بشینه ،صندلیمو جلو می کشم و با یه تعارف کوچیک ، سر حرف باز می شه وبرام از گذشته ها می گه ، که جزو اولین فارغ التحصیلان کتابداری در ایرانه ،از سر وسامون دادن به کتابخونه و خاطرات کار وتحصیل و پذیرش انگلستان ومخالفت شوهرش میگه...

استعداد فوق العاده ای تو نقل وقایع داره ،ولی ...

نمی دونم چرا من هی یاد لیمو ترش هایی می افتم که ناخودآگاه امروز صبح از یخچال برداشتم وتو کیفم گذاشتم ، با خودم فکر میکنم لیمو ترشا را باید از وسط ببرم وروش حسابی نمک بپاشم .

خوبه که نمکدون تو اتاقم دارم .

تو دلم اراده خانم "ن" را که با وجود یه بچه ومخالفت همسرش به تحصیلاتش ادامه داده تحسین میکنم و.....

و ترشی لیمو ترش را !!!

به محض رفتن خانم "ن" ،هول هولکی در کیفمو باز میکنم و از توی پلاستیک میوه ها ، دو تا دونه لیمو ترش را بر میدارم و یکیشو سریع با کارد نصف می کنم و روش نمک می پاشم .

وااااااای چقدر ترشه ، از ترشی چشمام جمع میشه ، دوباره نمک می پاشم و ...

یه نصفه اش تموم میشه ، با حسرت به نصفه دیگه اش نگاه میکنم وحس میکنم دلم میخواد تا ظهر که میرم خونه ششصد تا لیمو ترش دیگه هم بخورم ولی فقط یه دونه ونصفی مونده...

نصفه دیگه شم میخورم ...اب لیمو ترش تازه دهنمو پر میکنه... محشره....به خدا محشره...ممممم !!!

حیف فقط یه دونه دیگه مونده ، تو پلاستیک میوه ها را نیگا میکنم ، سه نارنگی با دوتا کیوی هم دارم ولی من لیمو ترش میخوام.

 

   + صبورا ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

دست وپا بسته

اصلا دست ودلم به نوشتن نمی یاد.

امروز اولین جلسه کمو تراپی مامانه، مجبور شدم بیام سر کار ، بابا وخواهرم و همسرم با مامان می رن ، یه مقدار کار نیمه تمام دارم که باید تمومش کنم، برای جلسه فردا هم که از یک ماه پیش درخواست تشکیلشو داده بودم، باید یه چیزایی آماده کنم و تحویل مدیر مون بدم و مرخصی بگیرم ، تا با مامان باشم.

مامان خیلی می ترسه، بابا خیلی می ترسه ، من وخواهرم می ترسیم.

کاش می شد یه طوری برم پیش خدا و سلامتی مامانمو ازش پس بگیرم.

احساساتم این روزا متغیره، سعی میکنم خودمو گول بزنم، با خواهرم که راجع به بیماری ونظر دکترش حرف می زنیم ، بغضمو قورت می دم، اونم همینطور،سعی می کنم بهش روحیه بدم ، بهش میگم چشم همه ما به توئه ، روحیه تو نباز، شرایط بدتر از اینا را داشتیم که هیچ کسی باهامون نبوده ، به جز خدا...

خدا جونم یادته، یادته 20 بهمن سال هشتاد را؟

چقدر باهات درد و دل می کردم؟

چه روزای بدی را پشت سر گذاشتیم؟

فقط تو بودی که کمکمون کردی.

بازم کمکمون میکنی؟

به خدا هم من، هم خواهرم ، هم بابا ازت ممنونیم .

...

خواهرم این روزا سعی میکنه ،مامان را ببره خرید ، تو این هفته به اصرار خواهرم، مامان برای خودش دوتا مانتو خریده.

خیلی هم بهش می یاد .

همسرم هم یه گوشی موبایل.

منم ؟ منم هیچی ...

هفته پیش دو شنبه قرار بود نتیجه بیوبسی را بدن ، از نصفه شب بیدار شده بودم وخوابم نمی برد.

قلبم حسابی سنگین شده بود وکند بالا پایین می رفت .انگار یه وزنه بهش وصل کرده باشن و مجبور باشه تو سر بالایی دنبال خودش بکشه.

بعد که گفتن نتیجه موند واسه شنبه این هفته ، خیالم راحت شد.

مامان ، میگه ، اگه اصلا نرم دکتر ، چی میشه؟

اگه بهش توجه نکنم؟ ...

خواهرم سعی میکنه، راجع به بیماری ومراحل درمان ،به مامان اطلاعات کافی بده ، الان دیگه همه چیز را میدونه ، به جز یه چیز....

من نذر 5 روز ، روزه به نیت 5 تن آل عبا کردم، یه روزشو گرفتم ، بقیه شو گرو نگه داشتم.

خواهرم قراره، عروسک بخره و برای حضرت رقیه بفرسته سوریه.

بابا نذر قربونی حضرت عباس گفته.

مامان همسرم هم سمنو نذر کرده...

...

نمی دونم چرا یاد قصه آبشوران افتادم ، وقتی ننه شون مریض بود ، قرآن گرفتن رو سرشون و بچه ها را بردن رو پشت بوم ، حتی آبجی کوچیکشونو رو سرشون گرفتن تا خدا اونو بهتر ببینه وبهشون رحم کنه...

مامان این روزا همش خواب می بینه ، شبی که قرار بود نتیجه بیوبسی را بدن ، تو خواب دیده بود ، از سر تا پا لباس احرام پوشیده ، دارن با آب نمک می شورنش ، حسابی ترسیده بود....

خواهرم می گفت دوستش تو خواب دیده که مامان مریضه و یه عده مریض دست به دعا واسه سلامتی مامان شدن.

منم... منم هیچ خوابی ندیدم.

دم دمای غروب ، همسرم ، من ومامان وخواهرم را می بره بیرون ، می گردیم ، هله هوله می خوریم و خسته وکوفته برمی گردیم خونه....

دنبال چیزی میگردم که آرومم کنه، از شنیدن خواب هایی که راجع به سلامتی مامان از دهن سولماز وبقیه می شنوم تا جواب فال قهوه...

سولماز با یکی از دوستاش دیروز رفته بودن فال قهوه، بهش گفتم موقع برگشتن کلی حرفای قشنگ قشنگ واسه مامان تو برگه بنویس وبهش بگو فال تو را هم گرفتم.

عینهو آخرین برگ نقاشی شده  درخت پشت پنجره ، روی دیوار ...

ولی سولماز جدا فال گرفته بود وبرگه شو واسه مامان آورده بود، میگفت ، دقیقا به ماستکتومی  سینه چپ اشاره کرده بود و گفته بود مهر ماه ماه خیلی بدی براتون خواهد بود و دی ماه ماه سلامتی وبهبودی کامل...

از خواهرم پرسیدم ، اینا را از خودت نوشتی ، گفت نه به خدا همشو لیدا از تو فنجون بهم گفت.

...

مامان از کمو تراپی میترسه ، میگه موهام می ریزه ،

سولماز میگه، سلامتیت مهمتر از موهاته ، نترس ، ابروهات که تتو داره ، می گردم یه کلاه گیس عالی برات پیدا میکنم ، مامان زیاد راضی نیست ،میگه، مشخص میشه ، بهش گفتم کلاه گیسو به رنگ موهای خودت ،زیتونی ، رنگ میزنیم . اونوقت دیگه هیشکی نمی فهمه.

اون روز با دقت تو آینه زل زده بود به صورتش ، یه چین بین دو تا ابروشو نشونم داد وگفت ، این تازه افتاده بین دوتا ابروم....

از دو سال پیش که خاله ، زیر بیهوشی ، تو بیمارستان ، از دستمون رفت ، مامان روحیه شو از دست داده ، می ترسه ، می گه ، نمی تونم مریضی را ، جراحی را ، کمو تراپی را پشت سر بذارم.

اون روز مامان بهم می گه، زود حامله شو، به خودم گفتم ، مامان همیشه قوی بوده ، تکیه گاه بابا ومن وخواهرم ، اگه حس کنه که بازم مسئولیت داره ، یکی هست که بهش احتیاج داره ، شاید بتونه با مریضیش بجنگه ...

اما حالت تهوع ودل دردی که از خواب بلندم کرد ، بهم فهموند که بچه ای در کار نیست....

از همه متنفرم، عصبی ام ، همسرم این روزا خیلی حواسش به منه ، هر چی میخوام زود فراهم می کنه ، می دونه وقتی ناراحتم ، نباید کاری به کارم داشته باشه...

دیروز دکتر مامان بهش گفت که اصلا غذا نخوره ، تا سه روز بعد کمو تراپی فقط مایعات بخوره ، فقط مایعات، دیشب براش سوپ درست کردم.

...

قرار شده ، هیچ کسی ندونه که مامان مریضه ، منم از اینکه بقیه بیان و دلسوزی بیخودی کنن و روحیه مامانو و ما رو خراب کنن ، متنفرم.

اون روز ، یکی بهم گفت ، چهل روز ،سوره  یس ، بخون ، مطمئن باش که به حرمت سوره ، خدا حاجتتو می ده، خوندم ، به اینجاش که رسیدم ، یهویی یه حس اعتماد وجودمو پر کرد

 

"انما امره اذا اراد شیئا ان یقول له کن فیکون"

 

 

   + صبورا ; ۸:٢۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧
comment نظرات ()

حال خراب

حال و روز خوبی ندارم ، سعی میکنم قوی باشم .

یعنی میشه معجزه بشه ؟

هر وقت که فکرش می افته تو سرم ، زود پسش می زنم ، لعنتی ، شاید اگه خودم گرفتار می شدم ، می تونستم یه جوری باهاش کنار بیام.

وقتی خواهرم گفت که مامان را متقاعد کرده ، برای مامو گرافی بره پیش متخصص زنان ، نگران شدم.

بدنم یخ کرد.

جمعه ای که شنبه اش قرار بود نتیجه مامو گرافی و آزمایش ها را بدن اونجا بودم ، همه چی خوب بود ، نگران بودیم ، سعی میکردیم به روی خودمون نیاریم.

شنبه صبح ، مامان زنگ زد وگفت که آزمایشها نرمال هستن ، خوشحال شدم ، ولی این نگرانی لعنتی نمی ذاشت خنده رو لبام بشینه ، عصری قرار بود بره پیش دکترش ، گفت از مطب که برگشتم خودم زنگ میزنم .

زنگ که نزد خودم زنگ زدم ، بعد کلی زنگ خوردن ،بابا گوشی را برداشت و توضیح داد که مامان داره گریه میکنه، خیلی سعی کردم پشت تلفن قوی باشم وبهش روحیه بدم که چیز مهمی نیست ، مامان همیشه قوی و مغرور بوده ، شنیدن گریه اش برام به حد مرگ دردناک بود .

همسرم گوشی را از دستم گرفت و با مامان حرف زد ، بهش گفت که امید همه ما به مامانه ، اگه روحیه شو حفظ نکنه که بقیه نمی تونن تحمل کنن ، این مسئله بین خانمها شایعه و....

فردا صبح ، سرکار مثل همیشه ساعت ده بهم زنگ زد وحالمو پرسید ، عین همیشه ، مغرور و پر انرژی ، با روحیه .

از اداره پاس گرفتم وراه افتادیم .

حال مامان خوب  بود ولی بابا کم حرف شده بود و عصبی .

خواهرم میگفت ، توده دو سانتی متری را با جراحی می تونن خارج کنن وبعد هم با چند جلسه شیمی درمانی حتما حال مامان خوب میشه ، با چند تا دکتر متخصص صبحت کردیم ، قرار شد ، مامان بیاد پیش یه متخصص  انکولوژی ، بعد با نظر اون اقدامات بعدی را انجام بدیم ،

خیلی می ترسم ، دیروز خونه نزدیک مامان خوابیده بودم ، خوابای بد دیدم ، در مورد نتیجه آزمایش و ...

از خواب که بلند شدم ، چشم چپم خون شده بود ، خواهرم میگه فشار داخل چشمی داری ، امروز می رم پیش متخصص چشم .

خدا جونم ... خودت کمک کن.

   + صبورا ; ۸:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

کابوس و رهایی

کابوس می دیدم ...

پیر شده بودم و هنوز امیدوار سهمی بودم که قرار بود از این زندگی بگیرم.

دو تا بچه داشتم ،یه دختر ویه پسر ، هر روز تصمیم میگرفتم با بهتر شدن اوضاع ، بهترین مادر بشم، اما اوضاع هیچ وقت بهتر نمی شد.

کابوس می دیدم...

هر صبح تا عصر ،به امید پس انداز برای تهیه سرپناه ،کار میکردم ،اما سد زندگی من  اونقدر سوراخ بود که با ده انگشت هم نمی شد کاری کرد.

کابوس می دیدم ...

از تنها همخونم دورم ،مرد کینه توز زندگی من مانع از دیدار ماست.

کابوس می دیدم...

ماهی ،یک روز دزدکی خودمو به قبرستان می رسودنم تا بر عزیزانم اشک بریزم ، هربار با شرمندگی  بهشون قول میدادم که اگر اینبار نشد ،دیدار بعد سنگ مزار مناسبی براشون تهیه کنم .

کابوس می دیدم ...

هر بار که با خواسته اش مخالفت میکردم ، با مشت فقط روی سرم میکوبید تا اثر ضربه ها به چشم نیاد .

کابوس می دیدم ...

که وقتی خسته از زندگی ، به دنبال راهی برای رهایی بودم ، ترمز گوشخراش ماشینی ، من را به مقصد رسوند.ساکت

 

برای خودم برنامه هایی دارم ......اولین تصمیمم ، خوردن صبحانه است ،که صبحها، تو تنهایی اشتهایی نداشتم ، دومین تصمیمم هم تمرین یوگاست ، قبلا راجع به یوگا تحقیق کرده بودم ونتایج را تو صفحه ای جمع کرده بودم.راجع به نرمشهای صورت هم مطالبی را جمع اوری کردم.

برنامه ریزی برای امور منزل و یادگرفتن آشپزی ، بهبود زبان انگلیسی ، مطالعه دروس، کشیدن نقاشی ،پیاده روی و....

   + صبورا ; ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

درد

 درد از یه نقطه شروع شده بود و حس میکردم ،هر بارهیولایی از میون دایره های هم مرکز درد،بیرون می یاد ومنو میبلعه .

از شدت درد حتی نمی تونستم فشار بیرون اومدن یه قطره اشک را تحمل کنم،یا حداقل ناله یا آه از گلوم خارج کنم .      

یه وری خوابیده بودم، زانوهام خم شده بود و اونقدر ساق پای چپمو روی ملافه کشیده بودم که کل ملافه بین دو تا پام جمع شده بود،سرمو محکم به بالش فشار میدادم ،و با دستم به شونه های همسرم چنگ میزدم ،همسرم با دو دستش محکم بغلم کرده بود وصورتشو به صورتم فشار میداد تا دردم  تسکین پیدا کنه، و من با هراحساس درد پشت پامو محکم به کمرش میکوبیدم تا شاید آرومتر بشم  .

هر بار بعد از اینکارم ،متوجه شدت گرفتن دردم میشد و غمگین به چشمای پر از اشکم نگاه میکرد و ازم میخواست نفس عمیق بکشم تا شاید آرومتر بشم .

دیشب تا صبح همین وضعیت را داشتم وهیچ مسکنی دردمو تسکین نمیداد.

یه بار که از شدت درد تب کرده بودم ، تمام قدرتمو جمع کردم و بریده بریده گفتم :دارم خفه میشم ، گرمه برو عقب !

همسرم یه کم جابه جا شد و به شوخی گفت: ببین میدونی رقیب نداری اینهمه چموشی میکنی وگرنه خودت  بغلم میکردی ومیگفتی از سرما دارم میلرزم .

کم کم خوابم برد.

 یه سهل انگاری باعث شده بود که اینهمه درد بکشم.

به دندونپزشکتون که تشخیص عصب کشی دندونتون را میده وبرای یه هفته بعد وقت میده اعتماد کنین وعجولانه از مطب بیرون نیایین وسراغ دندونپزشک غریبه نرین که به درخواست شما تو همون جلسه دندونتون را سطحی پر می کنه ، نتیجه اش این میشه که مثل من مجبور بشین یه شب تا صبح به خاطر خوردن یه بستنی نا قابل  درد بکشین  وروز بعدش با شرمندگی برین پیش دندونپزشک خودتون   وازش بخوایین دندون سطحی پر شده تونو خالی کنه و عصب کشی  کنه.

   + صبورا ; ٩:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸٧
comment نظرات ()

عروسی

 

نزدیک به دو سه سالی می شد که برام غریبه نبودی ، ولی حتی تو مراسم سنتی خواستگاری هم نگاهمو از نگاهت می دزدیدم.

حس می کردم ، این کسی که اونجا نشسته و داره با اعتماد بنفس از خودش وکارهایش برای جلب رضایت بابا میگه ، تو نیستی .

وقتی برای جمع شیرینی تعارف می کردم ، متوجه شدم ، لا به لای موهات ،موی سفیدم داری .

نمی دونم ، چرا تو شرایط اضطراری ، تمرکزم می ره روی مسائل جزئی ، مثلا تمام مدتی که تو نگران جلب رضایت بابا بودی ،من تو فکر موی سفیدت بودم.

قبلا ،دو بار دیده بودمت ، یه بار اومدی دم در آموزشگاه و برای اولین بار خودتو معرفی کردی و کتاب بهم هدیه دادی.

یه بارم روز والنتاین اومدی ، ازم خواستی بیام کادوهامو ازت بگیرم ، سخت بود ولی قبول کردم ، مضطرب و بی قرار اومدم ، نتونستم تو چشمات نگاه کنم ، دلخور بودی که بعد دو سال دوری ، حالا که اومدی پیشم بازم نگاهمو ازت می دزدم .

حتی یکی دوماه مونده به نامزدی رسمی ، چهار شنبه صوری که به اصرار تو با هات اومدم بیرون تمام مدت مضطرب بودم ، اون روزم نمی تونستم نگات کنم ،  وقتی حرف میزدی ، سعی میکردم با لبخند حرفاتو تائید کنم، صدام در نمی یاد. تو رانندگی میکردی و کوچه پس کوچه ها را می گشتی ، منم از اینکه کنارت بودم لذت می بردم.

هم بودنمون به سکوت گذشت ، یه سکوت  لذت بخش بود .

بعد از اون روز من تصمیم جدی گرفتم ،دلم خواست باها ت ازدواج کنم ، مامانت که زنگ زد و وقت خواست که برای عید دیدنی بیایین خونه مون ، به مامان گفتم که دلم میخواد باهات عروسی کنم ، نمیدونی چی به من گذشت ، اونقدر سرخ وسفید شدم تا بهش بفهمونم که تو را دوست دارم .قانعش کنم که تو بهترین انتخابی برای من .

نمی دونم چه طوری بابا را راضی کردی ، اون شب که تا صبح تو هال راه می رفت و سیگار می کشید .

خودمو ازش قایم می کردم ، چشم تو چشمش نمی اومدم .

بعد از رفتنتون ، وقتی بهم گفت :"شطرنج بچین ، یه دست با هم بازی کنیم " قلبم ریخت ، فهمیدم میخواد راجع چی صحبت کنه ، وقتی داشت حرف میزد ، تمام مدت داشتم خونه های سیاه وسفید شطرنج را ردیفی می شمردم ، حرفاشو می شنیدم ،اما انگار تو خواب بودم .

روز عقدمون ،لحظه عقد ، داشتم به برگه ای که قبل عقد داده بودن دست تو تا امضا کنی و تو نمی خواستی امضا بزنی پاش فکر میکردم .

بعد از باز کردن شنل ،از وقتی با ذوق زدگی ، با صدای بلند گفتی :" وای چقدر خوشگل شدی " ، تمام مدت داشتم به خنده های ریز دوستام فکر میکردم .

موقعی که می رقصیدم ، تو با شیطنت و شادی ، رو به من وایستاده بودی و با خوشحالی کف می زدی و بدون توجه به بقیه سر تا پامو نگاه میکردی ، تمام مدت به این فکر میکردم که نکنه یه وقت از زور خوشحالی با من برقصی یا بغلم کنی .

موقعی که می خواستیم عکس بندازیم ، از نگاه کردن به چشمات شرمم می اومد ، تو هی میگفتی : تو چشمام نگاه کن ، بعد میخندیدی . برای اینکه بتونم تمرکز بگیرم و چشمامو از صورتت ندزدم تمام مدت به چین روی پیشونیت فکر میکردم.

یادته مامانت اومد صورتمو ببوسه ، گفتی :"یواشتر ،دردش می گیره " ، اون لحظه به تو داشتم فکر میکردم.

بوسیدنو بلد نبودم ، یادته تا مدتها از گونه ات یه بوس کوچولو میگرفتم .

می دونم عزیزم که تو تمام تلاشتو واسه خوشبختی من می کنی ، هیچ کسی تو دنیا نمی تونه به اندازه تو منو دوست داشه باشه .

یادته ، روز عروسی مون ؟

وقتی بابا حریر قرمزو روی لباس سفید عروس ،دور کمرم بست وسعی کرد بغضشو پنهان کنه ، حس کردم همه چی داره دور سرم میچرخه .

 یه موج بزرگ اشک به چشمام هجوم اورد وبغضم شکست ،ماشینا که بوق زنان  با چراغای روشن پشت سر ما راه افتادن .

مثل نگاه محتضر ،اخرین نگاه را به پشت سرم انداختم .

 جمعیتی که هل هله کنان ازتوماشینا برامون دست تکون  میدادن ، غمگینم میکرد .

تمام راه را گریه میکردم وتو نهایت سعیتو میکردی تا منو آروم کنی،ولی اشکام قطع نمیشد تو هم برای اینکه ماشینای همراهمون متوجه نشن ،دستتو از ماشین میبردی بیرون وبرای کسانیکه میرقصیدن دست تکون میدادی.

 ازم میخواستی به سرنشینان ماشینایی که از هم سبقت میگرن تا به ما برسن ،لبخند بزنم و من با هر بار اصرار تو ، لجبازتر وبی تفاوت تر میشدم ، اونوقت تو مجبور میشدی ازشون سبقت بگیری تا کسی ما رو نبینه .

فقط وقتی با اصرار بهم گفتی یه نگاه به ماشین بغل دستیت بنداز و من صدای جیغ سولماز ودخترا را شنیدم ،تونستم لبخند بزنم وسرمو بچرخونم .

تو هم خوشحال شدی وازم خواستی بادکنکهای صندلی عقب را بیرون بریزم ومن عین بچه ها شروع کردم به پرت کردن بادکنکهایی که باد از دست من وبقیه میدزدید و با خودش میبرد  و تو خوشحال ازاینکه صدای خنده های من ماشینو پر کرده ، ازم فیلم میگرفتی .

بادکنکها که تموم شد ،کمی اروم تر شدم ولی حس کردم خسته ام .

سرم رو بدون توجه به ماشینهایی که از کنارمون میگذشتن ،تو اون دوساعت فاصله بین شهرهامون ،روی زانوت گذاشتم وتو فقط وقتی دست راستو از نوازش موهام میکشیدی که میخواستی دنده عوض کنی تا کسی به گردمون هم نرسه  .

یادته ؟ اون شب  همین شب بود که من عروس خونه ات شدم. 

 

 

   + صبورا ; ٧:٠٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٧
comment نظرات ()

خاطره عکس پرسنلی

 

    دوران نامزدی،همسرم یه عکس پرسنلی از من می خواست تا بذاره توی کیف پولش ...

خواسته وسوسه انگیزی بود ، منم دلم میخواست (الانم دلم میخواد)ه زیباترین تصویر زندگیش باشم ،هیچ زشتی از من تو ذهنش نباشه،خیلی روی این قضیه وسواس داشتم،وقتی میفهمیدم قراره بیاد دیدنم ، از یه ساعت قبل ، جلوی آینه بودم ،اگه سر زده میاومد، در اتاق را باز نمیکردم و اگه به اصرار وشوخی میخواست بیاد تو ، محکم پشت در وایمیستادم تا نتونه درو باز کنه!

یادم نگه می داشتم هیچوقت لباس تکراری نپوشم و....

بنابراین ،تصمیم گرفتم قشنگ ترین عکس پرسنلیمو بهش بدم.

رفتم پیش عکاس خانوادگی ،براش توضیح دادم و قرار شد چند تا عکس ازم بندازه ،هرکدوم که بهتر شد ،انتخاب کنم تاظاهر کنه.

کلی ژست گرفتم وهی سرمو اینور و اونور خم کردم  و دستمو زدم زیر چونه و برداشتم ،نیم رخ وسه رخ وایستادم، بعد که دیگه ژستی نموند تا بگیرم،حافظه دوربینو برای انتخاب عکسا نگا کردم ، عکسای جالبی بودن ،شش تا را انتخاب کردم و ازش خواهش کردم از هرکدوم یه دونه چاپ کنه،عکاسه قبول نکرد ،گفت عکس پرسنلی یه دونه نمیشه ،اصرار منو که دید ،راضی شد تا ازهر عکس سه تا چاپ کنه،

عصر همون روز رفتم عکسا را تحویل گرفتم ،اونروز پنج شنبه بود ،نامزدم قرار بود بیاد خونمون ، هی صورت نامزدمو تصور میکردم که از دیدن عکسا چه حالی میشه،اونقدر این لحظه را تصور کردم که دیگه مزه اش از بین رفت.

یهویی یه فکری به ذهنم رسید....

یادمه اونوقتا از تو بعضی پفک نمکیا ،عکسای هنرپیشه ها بعنوان جایزه در میاومد.

یه بسته پفک نمکی خریدم و سرشو اروم باز کردم عکسارو جای عکسای جایزه توی پفک نمکی گذاشتم  ،بعدشم  سر پلاستیک عکسا و پفک نمکی را چسب زدم،

منتظر موندم تا بیاد دنبالم،

به شیطنتها و کارهایی که انجام میداد فکر میکردم ،روشهای جالبی داشت وهمیشه سعی میکرد منو سورپریز کنه، مثلا یه روز یه شاگرد گل فروشی یه دسته لیلیوم خوشگل آورد محل کارم... کارت نداشت  وگفت از طرف یه ناشناسه ، یا سعی میکرد همیشه وقتی میاد دیدنم ،یه غنچه رز با خودش بیاره ،الان که فکر میکنم ،میبینم هدیه های کوچیک وبزرگ ،خیلی تاثیر مثبت ،توی یه رابطه میذاره ،

البته من به اندازه نامزدم رمانتیک نبودم ،

ولی خب منم نواوریهایی داشتم ،مثلا یه پنج شنبه ،که قرار بود بیاد دیدنم ، دعوتش کردم به  یه نمایشگاه،محل نمایشگاه اتاق خودم بودم، اودکلن و لوازم ارایشی استفاده شدمو به قیمت مناسب والبته با تخفیف  بهش فروختم وپولشو گرفتم ،تازه بعدشم  چون هیچ کدوم از خریدا به دردش نمیخورد همشو داد به من !

 نامزدم  اومد دنبالم ،سوار ماشین که شدیم ،با خوشحالی پفک نمکی را دادم دستش وبهش اصرار کردم همونجا تو ماشین بازش کنه وبخوره،میترسیدم بریم خونه وجلوی بابا ومامان پفک را باز کنه و من حسابی خجالت بکشم .

طفلی پفک نمکی را باز کردتعارف کرد برنداشتم  ،یه دونه گذاشت تو دهنش ،بعدش دومی را ،دیدم صورتش داره یه جوری میشه،نگو مزه چسب با پفکا قاطی شده وطعم نفت گرفته ، تا دید من متوجه شدم ،برای اینکه ناراحت نشم شروع کرد به شوخی بعدش ، یهویی دستشو کرد تو پفک نمکی وبا شیطنت بچه گانه ای که ازش سراغ داشتم عکسا را کشید بیرون و داد زد هورااا جایزه....تا چشمش افتاد به عکسای توی پفک نمکی ......یه ترمز شدید و....... !

   

   + صبورا ; ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

آنچه گذشت

  قرار بود یه چند روزی را مرخصی بگیرم ، بریم مسافرت.

این اسب سیاه خوشگل ما ؛ اونقدر ازش کار کشیدیم که انگار نه انگار سه چهار سالشه ، حسابی پیر شده ، طفلی هر سه چهار ماه یه بار ،یه چند صد تومنی خرج میذاره رو دستمون !

از بیرون صدای بارون می یاد ... فقط خدا میدونه ، چقدر هوای بارونی را دوست دارم

بار وبندیلمونو  جمع کرده بودیم و همه چیز برای یه سفر خوب آماده بود!

از دوسه روز قبل هم همسرم بنا به درخواست من، آهنگای کایهان را دانلود کرده بود وخلاصه ....غمی نبود جز دوری جناب ساچلی واینکه با خودمون ببریم یا نبریم اصلا چی  کار کنیم وکجا بذاریمش ؟

دیدیم تو جاده های شمال ساچلی از دستمون درمیره و هی  ساچلی بدو، ما بدو...

بذاریم خونه مامان همسرم؟!

نه اونجا هم نمیشد ، یه گربه ماده ،با بچه هاش گوشه حیاط زندگی میکردن و خدای نکرده ممکن بود ، مشکلی پیش بیاد!

بخصوص به خاطر سوابق اخیر جناب ساچلی

اخر سر تصمیم گرفتیم بذاریم خونه بمونه .

من،غذای ساچلی را تو هفت هشت تا بشقاب ریز ریز کردم وچیدم جاهی مختلف خونه که همشو یه جا نخوره ،دوتا ظرف اب هم براش پر کردم وخداحافظ ما رفتیم که یهویی ،تلفن زنگ زد!

-الو...

-بله؟

-خانم فلانی ؟

-بله بفرمایید؟

-فردا صبح ساعت 5و8 تشریف بیارین برای مصاحبه!

-چشم ،       اممم      ببخشید میشه همین الان بیام؟

-نه ممکنه چیزی را بلد نباشین،بشینین بخونین ،فردا صبح زود تشریف بیارین !

-آخه... من فردا را مرخصی......باشه چشم فردا صبح اونجام!

دویدم سر "رس ا ل ه آموزشی" و اینترنت را زیر ورو کردم ،کلی "م اد ه *ق ا ن و ن* اس اس ی"، "اسامی و ز ر ا"، و دلایل ضرورت شرکت در "ا ن ت خ ا ب ا ت"...پیدا کردم وحفظ کردم و...

صبح زود از خواب پاشدیم،دلهره داشتم،دلم میخواست هر چی که هست زودتر تموم شه ،

 وسایلو گذاشتیم پشت ماشین وراه افتادیم دم در "ه س ت ه* گ ز ی ن ش "،تا بلافاصله بعد از اتمام مصاحبه، راه بیفتیم بریم!

رفتم توی اداره ، دیدم به غیر از من پنج شش نفر دیگه هم اونجان،

یه کم با هم تبادل اطلاعات وتجربه کردیم،یکی از خانوما ، میگفت از صدای پاشنه کفشش ایراد گرفتن،حسابی ترسیدم، ازخانوما خواهش کردم که چون قراره برم مسافرت ، زودتر برم .

اقایی که روز قبلش زنگ زده بود ،اومد واسامی ما را پرسید ،ازش خواهش کردم که پرونده منو روی بقیه بذاره ،قبول کرد ،خلاصه ساعت 10 منو صدا زدن، رفتم تو ، یه خانوم نسبتا چاق ،عینکی نشسته بود پشت میز ،اشاره کرد یه جایی تقریبا با فاصله سه متر ،روبروش بشینم،سلام کردم ،جواب داد ،شناسناممو خواست ،روی نوک پا رفتم طرفش که کفاشم تق تق  نکنه و شناسنامه را دراز کردم طرفش ،گرفت تشکر کرد ،

پرونده مو یه نگا انداخت و شروع کرد:

اینم ماجرای مصاحبه ام

 وخداحافظی کردم وشناسناممو گرفتم واومدم بیرون.

همسرم بیرون تو ماشین منتظرم بود، پامو که از درگذاشتم بیرون، حرکت کرد واومد جلوی پام نگه داشت ،سوار شدم،خندید وگفت خب خانومی تعریف کن ببینم چی شد؟

زدم زیر گریه،بلند بلند گریه میکردم

گفت :چی شده ؟ای بابا !

گفتم: مطمئنم که از مصاحبه قبول نمیشم چون گفتن تاتو آرایش حساب میشه!

گفت:گریه نکن عزیزم ،اشکالی نداره،تعریف کن ببینم چی شد?

حس میکردم غرورم شکسته ،با گریه جیغ زدم، چی را تعریف کنم ....

حرکت کردیم ....همسرم گفت :عزیزم ، تو به خاطر من تاتو کردی ،هرکسی هرچی میخواد بگه ،گریه نکن .....

راست میگفت ،من برای خاطر اون تاتو کرده بودم ،دوست داشتم از همه خوشگلتر باشم ،حتی وقتی که خوابیدم ،حتی موقعیکه سر وضعم ژولیده است ....

همسرم ادامه داد :میدونم تو به خاطر کار ناراحت نیستی ،اینکه شعورتو ببرن زیر سوال ناراحتی ،اعصابتو خورد نکن،یه کم اروم باش ..... زنگ میزنم به .... میگم ببینه موضوع چیه،

با گریه گفتم: نمیخوام .....نمیــــــــــــــــخوام ..... ازم مصاحبه تخصصی نکردن ببین کارمو بلدم یا نه،یا سوابق کاریمو بپرسن،به همه گیر میدن که تو نماز جماعت شرکت نمیکنی ،یا مانتوی کوتاه می پوشی یا بدحجابی ،یا کفشات صدا میکنه ،یا نمازتو اول وقت نمیخونی،یا با فلان اقا تنها تو اتاقش حرف میزدی و.....چرا به من نگفت تو این موارد را نداری ! گیر داده که ارایش داری،میگه مداد کشیدی اومدی مصاحبه،منم یه سورمه بکشم تو چشمام کلی قیافم عوض میشه .....

خندید وگفت :بذار دلشو خوش کنه به این حرفا ، داره خودشو دلداری میده .....اروم باش عزیزم....

زنگ زدم به مامان ،تا گوشی را برداشت زدم زیرگریه ..سکوت کرد و بعد گفت میخوای زنگ بزنم به .....

گفتم نمیخوام ....به کسی نگین ...ابروم میره،خیال میکنن چی شده که از مصاحبه انداختنم .....

 تلفن قطع شد...تو جاده بودیم ، آنتن نمیداد....

یه کم دیگه بابا زنگ زد، گفت چرا گریه میکنی ،کار که مهم نیست ، اصلا یه اموزشگاه کامپیوتر برات باز میکنم .... گریه نکن

تلفن دوباره قطع شد،

به همسرم گفتم:اینده من دیگه تباه شد،

گفت: اگه این کار نشه،مطمئن باش یه حکمتی تو کار بوده، تو برای اینکه تو خونه حوصله ات سر نره رفتی سر کار، مهم نیست ، می یای پیش خودم،

با گریه گفتم نمیخـــــــــــــــــــوام ...

گفت :خب یه کار بهتر برات پیدا میکنم ،اصلاثبت نام کن دوره های آشنایی با بورس ،بعد میری تو بورس سرمایه گذاری میکنی ...چطوره.....

داشتم به حرفش که گفته بود حتما یه حکمتی تو کاره ...فکر میکردم .....تو اینه بغل ماشین نگاهم افتاد به صورتم ،

چشمام پف کرده بود و زشت شده بودم.

گفتم :خیلی زشت شدم نه؟

با احتیاط گفت :اره یه ذره ....

سعی کردم دیگه گریه نکنم .

صدای کایهان تو ماشین پیچیده بود

Kim ağlattı üzdü seni           کی تو را ناراحت کرد وبه گریه انداخت
Ağlaşma, sızlanma gönül        گریه نکن ،مویه نکن دل من 

چقدر از این آهنگ خوشم اومد،قبلا نشنیده بودم ،همسرم تازه دانلود کرده بود .

 

احساس آرامش میکردم،از همسرم پرسیدم : خطبه های نماز جمعه را قبل نماز میخونن یا بعدش؟

جواب داد :قبل نماز

گفتم:هردوتاشو باهم میخونن ؟

جواب داد: آره،ازت پرسیدن؟چی جواب دادی؟

با خجالت گفتم:یه خطبه قبل نماز یه خطبه بعد نماز

با صدای بلند خندید وگفت :پس بگو خانوم ، الکی ننداز گردن تاتو ،نماز جمعه را بلند نبودی !

 آخه ،کجا دیدی که "ا م ا م *ج م ع ه "یه خطبه بخونه بیاد پایین ،بعد نماز را بخونه وبعد دوباره بره وخطبه دوم را بخونه .... هان

بنظرم جشنواره لاله تو ،جاده چالوس بود ، لاله ها خیلی قشنگ بودن، دو سه تا عکس از لاله زار انداختیم،  چند نفری گل لاله میفروختن ،یکیشون یه پسر بچه بود ، ازش پرسیدم اجازه میده یکی دو تا از دسته های لاله شو بگیرم بغلمو عکس بندازم،قبول کرد، هی خم وراست شدم وهمسرم عکس انداخت، فقط یه بار حواسم نبود،یکی از گلدوناشو با پام زدم انداختم رو زمین،پسره ناراحت شد،زود خم شدم وگلدونشو گذاشتم سر جاش.

سه تا پیازچه لاله هم خریدیم ، یه لاله هلندی برای خودمون،دوتا ایرانی برای مامان همسرم وبابای من ...

من دلم بلال میخواست ، اما کنار جاده ها فقط آش میفروختن ،آش رشته خوردیم خیلی خوشمزه بود.

از پسر بچه هایی که گوشه جاده ها دستشونو دراز میکردن یه پلاستیک پر گوجه سبز خریدیم ویه کم جلوتر وایستادیم ،کنار جاده از یه صخره آب میچکید ،رفتیم دستامونو وگوجه سبزا را بشوریم، بعد از شستن گوجه سبزا پشیمون شدیم ،نشسته خوردیم ، خیلی کیف داشت ،تازه ، منم زیر چیکه ها ی آب وایستادمو حسابی خیس شدم .....

وای چقدر ،این شهرای شمال بوی خوبی دارن، عطر چیه؟

لاهیجان وانزلی توقف کردیم....

تو گردنه حیران هم کلی سرعت رفتیم ...

تقریبا بیست کیلومتر مونده به  اردبیل ،تو اتوبان ،  جریمه مون کردن، اعتراض که کردیم گفتن :اینجا اتوبان نیست که صد وبیست تا سرعت  میرین، اینجا استان اردبیله ،تازه این منطقه هم جزو  محدوده شهری حساب میشه،باید با شصت تا برین...

به غیر از ما تو اون فاصله حداقل چهار تا ماشین دیگه را هم جریمه کردن

بعد رفتیم سرعین،خلوت بود.

 

از ترانه  حکایت عشق کایهان خیلی خوشم می یاد،

اینم لینک دانلود آهنگ

 Bizimkisi bir aşk hikayesi    داستان ما حکایت عشقه
Siyah beyaz film gibi biraz    سیاه وسفید،یه ذره شبیه فیلم
کیفم کوک شده بود ،هی میزدم دوباره بخونه ،وبلند بلند با هم میخوندیم ،
...شیشه ها را کشیده بودم  پایین،دستامو از پنجره بردم بیرون ،چه کیفی داشت .....

البته الان که به دستام نگاه میکنم یکیشون سیاه سیاه شده ،بسکه از ماشین بردمش بیرون .

اونقدر به اسب بیچارمون فشار اورده بودیم که تو راه شروع کرد به بخار کردن ، مجبور شدیم سر راه بذاریمش نمایندگی ایران خودرو وخودمون با سواری بیاییم خونه، تا بعدا همسرم بره وماشین را تحویل بگیره، دیشب رسیدیم،خیلی خسته ام .....ولی حس میکنم برای تغییر روحیه خیلی خوب بود.

پ.ن: امروز اومدم سر کار،شنیدم ،انگار رسمه ، از هر کسی تو مصاحبه یه ایرادی میگیرن!

   + صبورا ; ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

آتیه

اونوقتها که تو آموزشگاه !کامپیوتر،درس میدادم،با کلی ماجرای عجیب وغریب روبرو میشدم! اوایل خیلی برام عجیب بود ! واقعیتش یه ذره میترسیدم! بعدها سعی کردم تا میتونم به شاگردام کمک کنم ! اما.... "آتیه"کسی نبود که بشه بهش کمک کرد!

اوایل پاییز بود ! تو دفتر نشسته بودم ! یه عده برای ثبت نام ترم جدید،اومده بودن پیش خانوم "بدل" منشی آموزشگاه !

سرمو که از روی کتاب بلند کردم دیدم خانم "بدل" داره با یه دختر17-18 ساله خوش وبش میکنه!

سرمو دوباره انداختم پایین!

خانوم"بدل" روبه اون دختر، در حالیکه به من اشاره میکرد گفت: ایشون خانوم "هندسه" مربی شما هستن!

وبه من هم گفت که "آتیه" همسایه یکی از اقوامشونه!

آتیه با چشمای خندونش منو نگاه کرد ودستشو به طرفم دراز کرد!

برخلاف صورتش که ارایش غلیظی داشت ،دستهاش زمخت بود !

سرکلاس همیشه کنار پنجره مینشست!وقتی متوجه نگاههای من میشد،سریع چشماشو از پنجره می دزدید !

سعی می کرد خودشو علاقه مند به درس نشون بده تا رضایت منو جلب کنه!

دوماه از شروع کلاسها گذشته بود ، یه روز صبح ، آتیه ، در کلاس را زد ، دیر کرده بود ولی ، تو نیومد!

ازم خواست چند لحظه بیرون کلاس به حرفاش گوش بدم!

خوشحال بود!

بهم گفت: خانوم ، من نمیتونم چند روز سر کلاس بیام، بابام مریضه ، قراره اعزامش کنن یه شهر دیگه!

دلم براش سوخت !

خداحافظی کرد ورفت .

فردای اونروز وقتی پامو گذاشتم تو اموزشگاه،صدای خانوم"بدل" میاومد که پشت تلفن داشت با ناراحتی موضوعی را توجیه میکرد!

بعد ازا ینکه تلفن را قطع کرد ، با استرس گفت: میدونی چی شده؟ "آتیه" با شوهر خواهرش از خونه فرار کردن ، ماجرای مریضیه پدرش دروغ بود ، خانوادشون از دیشب هی خونه ما زنگ میزنن !

بدنم یخ کرد: گفتم ، با شوهر خواهرش فرار کرده؟

خانوم بدل گفت: آره ،شوهر خواهرش پسر جوون وخوشتیپیه!

"آتیه" اینا سه تا خواهرن! این پسره ، اول عاشق خواهر اولی بوده ودو،سه سالی با هم دوست بودن ، بعد هم که می یاد خواستگاری به جای دختر اولی ، از دومی خواستگاری میکنه ! وخب ، با همون هم ازدواج میکنه !

دختر اولی هم خودسوزی میکنه ومی میره!

گفتم: " به همین راحتی!"

گفت: " آره"

بعد از اون روزشایعات زیادی به گوشمون میرسید ، تا اینکه خانوم "بدل" یه روز خبر داد ، که "آتیه" و شوهر خواهرشو دستگیر کردن انداختن زندان!

میگفت: دادگاه از خواهر آتیه خواسته ،از همسرش جدا بشه تا "آتیه" بتونه با اون ازدواج کنه! ولی خواهرش قبول نمیکنه !

چند ماه بعد در کمال تعجب دیدم ، "آتیه" دوباره برای ثبت نام اومده اموزشگاه! حس بدی نسبت بهش داشتم ! رومو ازش برگردوندم !

به خانوم "بدل" گفته بود ، همه چیز شایعه بوده  و دلیل اینکه اون وشوهر خواهرش زندان افتاده بودن این بوده که ازشون تو راه تریاک گرفتن!

نتونستم "آتیه" را تو کلاس خودم قبول کنم.

 بعضی وقتها تو خیابون میدیدمش که با لباس ناجور وآرایش غلیظ هی میره تو مغازه ها و در می یاد بیرون !

یه روز هم یه پیر مرد فرش فروش که مغازه اش اطراف آموزشگاه بود ، اومد پیش مدیر اموزشگاه وازش خواست جلوی "آتیه" را بگیره تادست از سر پسرش برداره !

اوضاع بدی شده بود!

"آتیه" را از آموزشگاه اخراج کردن !سال پیش ، دوباره "آتیه" را دیدم ، اینبار تنها نبود یه دختر چادری با آرایش غلیظ هم کنارش بود‌، دوتایی میرفتن تو مغازه ها وهی در می اومدن بیرون وبلند بلند میخندیدن !

خانوم"بدل" میگفت: اون دختر چادری خواهر "آتیه" است ، الان دیگه بیوه شده و با "آتیه" همراهی میکنه؟

ازش پرسیدم :پس شوهرش چی شد؟

جواب داد: همسایه ها میگن ، آتیه وخواهرش ، شوهر خواهرشو ، تو حیاط پشتی خونشون آتیش زدن ! اون مرده و به بقیه گفتن که خودکشی کرده!

 

   + صبورا ; ٧:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧
comment نظرات ()

رقص

 چند روز پیش یاد فیلم Shall we Dance افتادم..

یادمه اولین بار که همسرم تو دوران نامزدی این فیلم را برام اورد وبا هم تماشا کردیم چقدر تحت تاثیر قرار گرفتم... تصمیم گرفتیم بعد از ازدواجمون یه برنامه رقص برای خودمون بذاریم...

البته همسرم اصلا رقص بلد نیست... اما بعد از ازدواج برای من یه معلم خصوصی گرفت تا توی خونه بهم رقص یاد بده... دوره رقص فارسی را خوب طی کردم ...

داستانش مفصله...برای دوره های بعدیش برنامه ریزی میکردم که یه ذره به معلم رقصم مشکوک شدم و.... کلاس را تعطیل کردیم....

دیروز لای سررسید هام دنبال حرکات کلاس رقص فارسی میگشتم... به سرم زده بود حرکات را مرور کنم... هرچی گشتم نتونستم پیداش کنم...

تو اینترنت دنبال حرکات می گشتم که...

توی سایت ویکیپدیا به یه سری مطالب جالب راجع به رقص رسیدم... خوشم اومد 

مثلا اینکه:

لورینگ دنس! یکی  از رقص‌های مدرن و فولکوریک که با آهنگ پاپ ! حرکاتی سنتی ابشاری زیبا را تصویر می‌کند .

رقص اهل تصوف یعنی رقص سماع! که در اوج سماع؛ صوفی به حالتی روحانی و سیر و سلوک عرفانی می رسه...

تازه !شکلهای مختلفی از  رقص وموسیقی را هم شناختم از جمله:

دیسکو -سالسا-الکترونیکا وهیپ هاپ

بعضی  از سبکهای موسیقی مثل موسیقی باروک ورقص باروک رقص موازی دارن، در حالی که سبک‌های دیگه به طور جداگانه ایجاد شدن مثل موسیقی کلاسیک وباله کلاسیک!

یا اینکه !رقص شیوا از قدیمی ترین رقصهای تاریخیه  ….

این رقص جایگاه مذهبی و مقدس داشته و قدمت آن را ۱۵۰۰۰سال  در شرق و مصریها به ۴۰۰۰ سال قبل از میلادمسیح تخمین می‌زند این رقص مخصوص جشن باروری وبارداری زن بوده و گفته میشه انجام این مراسم هزاران سال در ایران و هند و حتی چین مرسوم بوده‌.

   رقص بابا کرم  یکی از معروفترین رقص های فلوکلور ایرانیه که منحصرا توسط مردها (اهممم ..... ) اجرا میشه ...همونطوری که میدونید تو این رقص  از شانه و کمر استفاده میشه و رقاص لباس سیاه و سفید جاهلی تنش میکنه  و یه لنگ گردنش اویزون میکنه ....

اینم توضیح راجع به تاریخچه رقص باباکرم

بغیر از بابا کرم !تو ایران! رقصهای زیادی  مرسومه مثل رقص آذربایجانی، کردی، لری،مازندرانی، خراسانی، سیستانی, قاسم آبادی و.......معمولاً رقص هر منطقه با شرایط محیطی و معیشتی آن منطقه ارتباط نزدیکی داره.

مثلا رقص مناطق شمالی ایران قسمت‌هایی داره  که بصورت نمادین کاشت برنج و پاشیدن بذر را نشون می ده یا رقص چوپانی آذری/آذربایجانی طوریه که مثلاً یه چوپان داره از گوسفنداش در برابر گرگ محافظت میکنه ....

ایشون تو وبلاگشون درمورد موسیقی ورقص آذری توضیحات جالبی دادن :

مثلا رقص آذری به سه دسته اصلی تقسیم میشه  :

 1-رقص لیریک: یاللی ، شالاخو ، اوزون دره ، تره کمه ، واغزالی ، سیندیرما ، توراجی ، گولوم آی ، قیتقیلدا ، آلما ، لاله ، دستمالی ، یئری ـ یئری

-2 رقص پهلوانی و جنگی: قزاقی ، قفقازی، لزگی ، قایتاغی ، میصری ، زوتی ـ زوتی ، زنجیر توتماق، تار آباسی ، کوراوغلونون قایتارماسی ، کوراوغلونون باغیرتیسی

-3رقص مراسمی: کوساـ کوسا ، آذربایجان ، میرزه‏بی ،آسما ـ کسمه ، آغیرقاراداغی

 من رقص یاللی را دیدم خیلی رقص قشنگیه ... یاللی با مشایعت نوازندگان سورنا و دهل تو یه صفی طولانی ، دست در دست ، با دستمال در دست رهبر صف ، بصورت جمعی اجرا می‏شه.

رقص لزگی هم خیلی قشنگه ! این یه رقص حماسی ، باوقار ، پرتحرک و ریتمیکه مردها بصورت جمعی و با هنرنمایی تک تکشون با حرکات پا ، پنجه پا ، بصورت سریع با تمثیلی از حالت تاخت و سوار بر اسب و غالباً با خنجری در دست یا دستهای مشت کرده ، با حرکاتی اکروباتیک ، چرخش روی زانوها ، پرش‏ها اجرا می‏شه !

یا مثلا رقص کردی .....ایشون هم درمورد انواع موسیقی ورقص کردی توضیحات مفصل وجالبی داده اند:

نمایشها و رقصهای‌ کوردی‌ هم به چند دسته تقسیم میشه :

1-گه‌ ریان‌ ۲- پشت‌ پا ۳- هه‌ لگرتن‌ ۴- فه‌ تاح‌ پاشا۵- لب‌ لان‌۶- چه‌ پی‌ ۷- زه‌ زنگی‌ ۸- شه‌ لایی‌ ۹- سی‌ جار ۱۰- خان‌ امیری

 زه‌‌نگی‌ یا زندی‌ : تو این‌ رقص‌ رقصنده ها‌ یک‌ قدم‌ به‌ جلو وبعد یک‌ قدم‌ به‌ عقب‌ می‌رن و اینو تا اخر ادامه میدن .... این‌ رقص‌ ضرورت‌ احتیاط‌، دور اندیشی‌ و تجزیه‌ و تحلیل‌ عملکرد رو به‌ تصویر میکشه ودرواقع این‌ رقص‌ سنجیده‌ گام‌ برداشتن‌ را  تبلیغ‌ میکنه ..

 

   + صبورا ; ٢:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()

عروس

 

دیشب ساعت ۱۱ بود...حسابی خوابم مییومد... همسرم هرچی اصرار کرد که بیدار بمونم... نمیتونستم جلوی خواب مقاومت کنم ...چشمام گرم خواب بود که صدای زنگ تلفن اومد...بعد صدای همسرم که گفت : بله یه لحظه گوشی ! وبعد صدایی که منو از خواب بیدار میکرد....

توی پرانتز:

کارتون بامزی یادتونه؟؟یادتونه که یه لاک پشتی به اسم شرمن بود که یهویی وسط مثلا مسابقه فوتبال ساعتش زنگ میزد و وقت خوابش میشد ....منم دقیقا همونطوری ام

پرانتز بسته

خواب آلو ومتعجب به تلفن جواب دادم...یکی از دوستای صمیمی دوران تحصیلم بود که ارتباطمون را هنوزم حفظ کردیم...

یه کمی راجع به کنکور و اتفاقای دور وبرمون ! حرف زدیم....و درست وقتی که فکر میکردم دیگه باید مکالمه را تموم کنم...بهم خبر داد که نامزد کرده !

خیلی خوشحال شدم.... اول خیال کردم داره شوخی میکنه...بهش تبریک گفتم......وراجع به مشخصات همسرش ازش سوال کردم....

دوباره یه ربعی طول کشید.....

بعدیهویی لحنش عوض شد....از صداش میشد همه استرسشو تشخیص داد...حسابی داغون بود....

میگفت :۲۳ ام مراسم نامزدیشه!   امروز رفته برای پرو لباس نامزدی ...اصلا از لباسش راضی نیست ...تازه احساس میکنه موهاش از استرس داره میریزه...میترسه بدنش روز نامزدی جوش بزنه....میترسه ارایشش قشنگ نباشه....احساس میکنه فرصت خرید سرویس طلا وحلقه اش کمه.... و.....

کلی باهاش حرف زدم ...چون همه این ترسها را منم تجربه کرده بودم....تا حدودای ساعت یک ونیم نصفه شب داشتیم با هم حرف میزدیم... همسرم بنظرم ازم قهر کرد که چرا با اون بیدار نموندم ولی هنوزم دارم تلفنی صحبت میکنم....روی تخت دراز کشیده بود ودستش را روی چشماش حائل کرده بود ....

اما بعد از تموم شدن مکالمه احساس کردم دوستم کاملا راضی وخوشحاله .... حالش بهتر شده بود...منم خوشحال بودم...رفتم وصورت همسرمو بوسیدم وازش عذرخواهی کردم وخوابیدم...با خودم گفتم خواب مرهم همه مشکلاته!!!

حالامیخوام یه قسمت از مکالمه بین خودم ودوستم اینجا بنویسیم...

معرفی میکنم این منم  واین یکی هم دوستمه

خب الان چی شده که اینقده دلواپسی؟

برای نامزدیم یه لباس نقره ای سفارش دادم بدوزن ....خیاطم بهم قول داده بود بهترین لباس نامزدی را برام بدوزه ولی امروز که رفتم لباس را پرو کنم اعصابم حسابی خورد شده چون لباس تو تنم زار میزنه....قرار شد دوباره از گوشه ها ...لباس را کوچیک کنه .....اَه....اصلا لباس حاضری میخریدم بهتر بود....

هممم .....خانوم خانوما...خیاطت مشکلی نداره...اشکال از خود توئه... اونقدر این مدته را حرص وجوش خوردی که سایز کم کردی.....من خودمم دقیقا همین مشکل را داشتم ...سرلباس نامزدیم نه زیاد ولی موقع عروسی ...با اینکه لباس عروس را چند بار پرو کردم درست شب عروسی متوجه شدم دور سینه های لباس عروسم برام بزرگه و من متوجه نشده بودم...اونقدر اعصابم خورد شد که نگو !!!! نزدیک عروسی یهویی اونقدر بدنت نافرم سایز کم میکنه که خودتم باورت نمیشه...پس یادت باشه اگه میخوای لباس نامزدیت رو تنت خوب وایستاده ... استرس رابذار کنار.....

فقط این نیست که خواهر همسرم ارایشگاه داره ومیخواد روز نامزدی منو خودش ارایش کنه ولی همکارام میگن تو همچین روز به یاد ماندنی ...باید بری بهترین ارایشگاه ...ولی من که نمیتونم بهشون اعتراض کنم ....هنوز هیچی نشده بهشون چی بگم ...بگم من نمیخوام خواهرت منو ارایش کنه!!!!

ببین خانومی....به حرف این واون گوش نده....یادته روز عروسی خودم !!تو تالار   اون اولاش حالم حسابی گرفته بودهی بغض میکردم؟

اره یادمه !

ببین دوران نامزدیم .... کلی ارایشگاه جورواجور را امتحان کردم حسابی وسواس داشتم ارایشگرها تا میفهمیدن نامزدم ...اونقدر بهم میرسیدن تا من عروسیمو برم پیش اونا که نگو .........اخر سر یه ارایشگاه را برای عروسیم انتخاب کردم .....ارایشگاهی که بدون اغراق سالن ارایشش قد سالن یه تالار بود و با کلی نور پردازی وسرویسهای ارایش فوق العاده و... اونقدر عالی بود که ادم دلش میخواست مراسم عروسی وکل فیلمبرداریشو توی این سالن بگیره .....

تازه از دوهفته قبل با ارایشگرم وهمسرم کلی راجع به ارایش عروسیم وجزئیات ارایشی  که میخواستم روی من پیاده کنه ....صحبت کرده بودیم ...آزیتاخانم(ارایشگر)هم کلی لارج وانعطاف پذیر رفتار میکرد و بهم قول داده بود دقیقا همه چیز را رعایت کنه ...کلی هم از مون پیش پرداخت گرفت که حتما حتما اوکی بشه !

 ولی روز عروسی به قولی که داده بود عمل نکرد... کلی بدجنس شده بود ...بغیر از من یه عروس دیگه هم رزرو کرده بود...

بدجنس صبح که اومد به شاگرداش گفت روی ما کار کنن ...خودش نشست زیر دست یکی دیگه از شاگردا و به خودش رسید...موهاشو سشوار کرد وارایش کرد ساعت نزدیک ۱۱ شده بود....منم تحویلم ساعت دو ونیم الی سه بود...قرار بود گریم کامل با طراحی بدن داشته باشم....تازه با بدجنسی سعی میکرد لباس منو به رخ اون یکی عروس بکشه ودسته گل اونو به رخ من...جعبه وسال منو به رخ اون بکشه ....رنگ لباس اونو به رخ من...دیوونه بود به خدا!!!

اما خداییش چون اون کسی که میخواد این مسئولیت را قبول کنه خواهر شوهرته!!! اینو مطمئن باش که اگه اعتماد به کارشو را بهش بروز بدی ....نهایت سعیشو میکنه تا بدون استرس تو را به بهترین نحو ارایش کنه..... درضمن لزومی نداره بقیه اسم ارایشگاهی را که رفتی بدون !!!

توی پرانتز:

من ترجیح داده بودم  ارایشم خلیجی باشه با موهای رنگ ومش...زمینه قهوه ای سیر ومشای یخی روشن....مدل مو اشفته ولی جمع شده ....با رنگ ارایش صورت تند رنگهای طلایی -زیتونی قهوه ای وسیاه ....قرار بود بدنم رو طراحی کنه ....رو مارک لوازمش تاکید کرده بودم...وروی دوامشون...... ولی !!! ارایشگر بدجنس نه طراحی را کامل کرد نه مارک لوازمشو اون مارکهای که من میخواستم انتخاب کرد....

پرانتز بسته

همکارام میگن الان وقتشه که بگردی وبهترین حلقه وسرویس را بپسندی وروزی که با نامزدت میری خرید سریع اونو بهش پیشنهاد بدی تا برات بخره.....

ببین اینکه یه گشتی بزنی ومدل وقیمتها دستت بیاد بد نیست....ولی ...هرکسی سلیقه ای داره... وقرار نیست اونا ارزوهاشونو به تو القا کنن ...منم این دوران را داشتم ...قبل خرید از هر طرف یه پیغام میاومد ...که ...فلان طلافروشی یا جواهری .....فلان سرویس طلا یا جواهر را اورده خدا تومن ....حتما یه نیگا بنداز .....حلقه ات را یادت نره .....فلان انتخاب کنی....از همین اولش باید سفت وسخت بگیری...... درصورتیکه همینا وقتی پاش برسه ....از خرید حلقه هم ممکنه بگذرن ....تو چون قراره توی یه اداره دولتی کار بکنی وضمنا  حلقه ات هم دائما باید دستت باشه لزومی نداره قلمبه سلمبه باشه....به همکارات بگو که برای من گرونی یا ارزونی حلقه وسرویس طلا وجواهرم مهم نیست ...مهم اینه که حلقه ام طوری باشه که بدلم بشینه ومن بپسندم

موهام کم پشت شده...نمیدونم چه مدلی موهامو درست کنم ....

این وسواسها طبیعیه!!!! یادمه تو مهمونیای همدوره ایهامون موهاتو جوری درست میکردی که موهات اشفته بنظر بیاد بنظرم اینبار هم همونطوری موهاتو درست کن...چون الان موهات کم پشته اصلا نذار فرق رو سرت کامل بازشه....جلو رانیمکره جلو را یه ذره بوکل کنن بقیه موهای را از دوطرف رو صورتت بریزن....تاجتم ظریف وکوچیک انتخاب کن و بده عقب سرت بزنن تا به حساب قد خودت وپاشنه کفش و مدل مو وتاج اختلاف قدتتون به چشم نیاد ..(البته این زیاد مهم نیستا ولی دوستم چون ۱۶۹ وهمسرم ۱۷۸ ....نشستیم به حساب کتاب .....)...بعدشم بهش پیشنهاد دادم که بعد عقد موهاشو فر درشت یا ویو کنه هر جوری مطابق میلشه....این روشو منم استفاده کردم .....تا دوران نامزدی موهام پر پشت و افشون بنظر برسهمیترسم برم اپیلاسیون بدنم جوش بزنه.....

نه از همین الان شروع کن ...زودتر برو بذار جای جوش و...نمونه....فقط پشت گردن وبازوهاتو دقت کن ...خیلی سریع جوش میزنه وبخصوص پشت گردن تا مدتها قلمبگی جوش را میتونی لمس کنی.....

حالش بهتر شده بود...کلی راجع به جزئیات با هم صحبت کردیم .... و....

اخرین توصیه ام هم این بود که برای روزای اخر با اینکه سرش شلوغه یه مربی رقص پیدا کنه ....تا هم حرکاتهایی که لازمه بهش یاد بده هم نکات رقص عروس را...

حالش بهتر شده بود.
خداحافظی کردیم.
منم براش آرزوی خوشبختی کردم.

   + صبورا ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()

خاطره اشنایی

 یه لحظه ... یه اتفاق کوچیک میتونه سرنوشت ادم را تغییر بده

 اون سالها با اینکه دائم تو اینترنت مقاله ......برای پروژه های درسی ام  سرچ میکردم ....ولی چت نکرده بودم ...بنظرم کار جالبی نمی یومد...

تا اینکه ...

خواهرم ظهرای جمعه از رادیو بی بی سی برنامه روز هفتم را گوش میداد ....یه روز عصر جمعه با شیطنت خاصی اومد سراغم وگفت: ببین تو برنامه روز هفتم یکی زنگ زده بود ...آهنگ برای بچه های چت روم **** درخواست میکرد وبقیه را دعوت میکرد برن توی اون چت روم...بیا به اینترنت وصل شیم .وبریم ببینیم اونجا چه خبره؟...

همه چی از همین جا شروع شد...

 بعضی وقتها با خودم فکر میکنم ...اگه سولماز به اون برنامه رادیویی علاقه مند نبود...یا اون روز طبق معمول جمعه ها مسابقه فوتبال میداد واین خانومی مینشست پای فوتبال و یا ....من الان تو چه موقعیتی بودم؟؟؟

وصل شدیم به اینترنت ورفتیم توی روم...شاید اواخر سال 80 بود... اونوقتها **** یه دیجی چت ساده بود ...

 من وخواهرم تصمیم گرفتیم که یه اسم کارتونی برای خودمون انتخاب کنیم تا کسی نتونه جنسیتمونو تشخیص بده....یه اسمی مثل "بنر" یا "سنجاب"....به هم قول دادیم که :

اسما مون را به کسی نگیم....

هیچوقت بدون هم چت نکنیم

از کسی شماره تلفن نگیریم ..

از کسی عکس نگیریم و....

اوایل من تایپ میکردم ....میرفتیم تو روم توی یه گوشه اروم مینشستیم وحرفای بقیه را میخونیدم...

خواهرم مخالف بود ومیگفت ما هم باید تو بحثها شرکت کنیم.... 

از هم جدا شدیم 

بعد یه سال بین پایه های چت روم جا افتاده بودیم ... شده بودیم دو تا شخصیت اروم ومرموز که خیلیها میخواستن سر دربیارن  این دوتا کی هستن و....

وقتی مینشستم روی پروژه های ترمم کار کنم ... به اینترنت وصل که میشدم  ...این دیجی چت رو هم باز میکردم ....اسمم همونجا میموند....با هیشکی پی ام نمیرفتم ... خوشم نمیاومد...

یه سالی گذشت .... خیلی به چت روم عادت کرده بودم...به خوندن حرفای بچه ها....محیط اروم فارسی نویساش و...تازه وارد کم بود ...

 

یه روز که اومدم تو چت روم ... دیدم یه نفر با سروصدا اسم خودشو گذاشته "دانشمند" و داره با پایه های چت حرف میزنه ... همیشه من که میرفتم تو ...همه قدیمیا حال واحوال میپرسیدن...این یکی کی بود که هم پایه بقیه بود ولی محل من نمیذاشت ؟؟؟به روی خودم نیاوردم...تازه  موقع رفتن هم با اعتماد بنفس میگفت : من دارم میرم ...کسی کاری نداره؟؟؟

امممم ... چه اعتماد بنفسی ...خوبه والا هنوز نیومده  ...چقدر برای خودش  محبوب شده...

یه مدت گذشت ...

 چون تو محیط واقعی با پسرا سر وکار نداشتم ... محیط دیجی چت برام خیلی جالب بود... نه اینکه با بقیه بحرفم ها نه!!! مینشستم با دقت رفتار دختر وپسرا نگا میکردم ..خودمو محک میزدم ببینم میتونم مقاومت کنم ...ببینم مثل یه خانوم میشه تودیجی چت رفتار کرد...حتی اینجا که بدون آی دی هستی ومیتونی هرکاری خواستی بکنی وبعدش نیک نیمتو تغییر بدی....ولی نه !!!... جدا خیلی مقاومت میکردم تا نه کسی را وابسته خودم کنم...نه خودم وابسته کسی بشم...با خودم میگفتم ...من که از این مسئله دنبال هدف خاصی نیستم ...چرا باید ذهنمو مشغول بکنم...

 یواش یواش دانشمند هم یاد گرفت که باید به من احترام بذاره ....یه ذره رفتارم با بقیه فرق میکرد... وصد البته حس کنجکاویش تحریک شده بود که ببینه من  کی ام وچی کاره ام؟ منم خوشحال دماغمو بالا میگرفتم ومحلش نمیذاشتم !!!

دیجی چت را فیلتر کردن ... منم کلی احساس بیقراری میکردم... یکی از بچه ها که تو یاهو ایدیمو داشت برام یه اسکریپت فرستاد یه صفحه بود که تا بازش میکردی ورودی دیجی چت را با قسمت تایپ نیک نیمش میاورد ...کلی خوشحال شدم....فایل دست ساز بود ... بالاش نوشته بود ...دانشمند تقدیم میکند....

ای بابا !!!

با خودم گفتم باید از ش تشکر کنم...

تو دیجی چت نبود...

از همون طرفی !!! که فایل را برام سند کرده بود پرسیدم ازش خبری داره یا نه ؟ ...

کارش دارم....

اونم برداشته بود ایدی یاهومو داده بود دانشمند که فلانی باهات کار داره....ای داد بیداد ....منکه نمیخواستم ایدیمو بفهمه ...فقط میخواستم ازش تشکر کنم...

یه روز که تو دیجی چت بودم...داشتم توقسمت عمومی روم  با یه نفر راجع به پروژه تحصیلیم حرف میزدم ...این دانشمنده ...یهویی برگشت گفت: این که چیزی نیست ....تیکه برنامه های این پروژه تو اینترنت ریخته ...خواستی من برات پروژه تو مینویسم.......کلی بهم برخورد ....گنده دماغ ....حرفای منو گوش میده ...تازه ببین چه جوری داره منو مسخره میکنه !!!عین بچه ها لج کردم ورفتم وپروژه مو عوض کردم...

یه روز پی ام داد که اهل کجایی تو؟... چند سالته؟... و... منم که منتظر همچین روزی بودم ...

گفتم :اقای محترم ...من با شما حرفی ندارم...خیال نکنین میتونین به من علاقه مند بشین... من اهل این برنامه ها نیستم...اونم با خنده جواب داد: خانوم محترم من سن وسالی ازم گذشته ...دوره عشق وعاشقیم هم سپری شده ...فقط محض کنجکاوی پرسیدم... از حل معما ها خوشم مییاد...

تو دلم گفتم: هممم ... تو منو مسخره میکنی ...میگی دوره عشق وعاشقیم سپری شده.... این یعنی اینکه نمیخوای عاشق من بشی ...هممم....چشمم روشن !!!

اَه...یعنی چی ؟ ...این دیگه کیه؟؟

 

یه روز که اومدم تو روم دیدم یکی داره جای من حرف میزنه.... وااااااو....چه خبره اینجا...من که هنوز چیزی نگفتم....فقط یه دونه نیک نیم سنجاب ...تو رومه...سلام...سلام ...سلام...من اومدم... همه احترام بذارید....بعدا فهمیدم دانشمند یه برنامه نوشته که دیجی چت را بریزه به هم... چت مستری  ها را بسته و....ادم بیکار...خوشی مردمو ازشون میگیره....

ولی تو دلم :احساس کردم .....اممم ...چه قدرتمند... حتی چت مسترها هم نتوسنتن تا چند روز کاری بکنن...

 درگیری و... اخرش مجبور شدن نسخه دیجی چت را ارتقا بدن...

 

شبی که لاله ولادن بیژنی فوت کردن!!!!(همون دوقلوهای بهم چسبیده) بود... همه تو دیجی چت داشتن با هم حرف میزدن ...یه نفر داشت شعرای جیمز هتفیلد را تو عمومی مینوشت ... واخرش انو تقدیم کرد به روح لاله ولادن !!!منم یهویی خوشم اومد ازاینکار :گفتم افرین !!!یهویی یه پی ام تو یاهو برام اومد...سلام...اون من بودم دانشمند....همممم ....دکتر بالتازار...ایدیش بود...چقدر از خود راضی....ادم عاقل مگه خودشو اینقدر تحویل میگیره...

بهش گفتم ..ایدی منو از کجا اوردی...گفت یادته ...اونوقتی که دیجی چت فیلتر شده بود ...خودت به فلانی گفته بودی که میخوای با من حرف بزنی....

ای داد بیداد ...

من فقط میخواستم ازش تشکر کنم ...

همین

 

اونشب با هم حرف زدیم 18 تیر سال 82 بود ....از ساعت 9 شب تا 12 شب تو یاهو با هم حرف زدیم....برخلاف...مغرور وکله شق بودنش...خیلی مهربون بود...یعنی زیادی مهربون بود.... راجع به رشته ام ... راجع به دوره کاراموزیم...راجع به اینکه برای دخترا محدودیت زیاده...و....باهاش حرف زدم.....ازم سوال میپرسید منم جوابشو میدادم...بعد اونم هی شکلک خنده  میفرستاد ونظرشو میگفت... منم تو دلم میگفتم ...یعنی چه...اخرش برگشت گفت : ببین باورت میشه ...این بهترین مکالمه ای بود که تو مدت چت کردنم با کسی داشتم...جوابات خیلی معصوم وبچه گانه بود...

یعنی چه؟... مثل اینکه نمیدونه با یه دختر خانم طرفه...

بعدش رفت... (هیچ اشاره ای ...حرف دوستی ...هیچی نبود بینمون)من تا چند روز خیال میکردم ....دکتر بالتازار دیگه حسابی عاشقم شده...

آخ جون...

وکلی خوش به حالم بود که  منم محلش نخواهم گذاشت و...

اما خبری ازش نبود... نه پی امی ..  نه!!!

انگار این اقا نمیدونست که من با پسرا تو یاهوم حرف نمیزنم ... خیال کرده منم مثل بقیه ام ... که یه صحبت بکنه وبره... همممماما غافل از اینکه مردا عاشق معماهان....تا معماشون حل بشه ....همه چیز براشون عادی میشه...

چند روز بعد تو دیجی چت بودم ...که تویاهوم پی ام داد...خودش بود ... حال واحوالی پرسید ...وبعد یهویی بهم گفت : خیلی عجیبه ...(اسممو نمیدونست بهش نگفته بودم ...خیال میکرد تو تهران زندگی میکنم و...)ای پی تو چک کردم ....مال دور وبر خودمی یا!!!! تازه یکی دیگه هم با همین ای پی  تو شبکه هست ...اسم کامپیوترشم "بنفشه" است ...(بنفشه همکلاسیم بود) ....همین الانه میفهمم تو کی هستی ودقیقا کجایی؟قلبم ریخت...وای ....اونم مال این دور وبراست...اینترنم را دیس کردم و زود کامپیوترمو خاموش کردم  وسرخ شدم...قلبم تند تند میزد...

نکنه یه وقت ...منو پیدا کنه... نکنه!!!!

تو دانشگاه  بنفشه را پیدا کردم ....براش  تعریف کردم که یکی موقع چت کردن ای پی مو گرفت و ... بنظرم تو هم تو شبکه  آی اس پی پیدا کرده ومیخواسته ازت راجع به من اطلاعات بگیره ....بنفشه هم گفت : اره اتفاقا .... ازم پرسید کدوم دانشگاهم و....ای وای !!!!

اون وقتا مثل الان نبود که سی دی برنامه های هک توگوشه خیابون سه جفت صد تومن ریخته باشن... هک وهکر وبرنامه نویس ابهتی داشت!!!!

دهن به دهن تو کلاسمون گشت  که یه هکر با من وبنفشه حرف زده و...برای دانشجویان کامپیوتر اونم دخترا ...اشنا شدن با یه هکر ...عین بازدید از" ن.ی.ر.و.گ.ا.ه. ه.س.ت.ه .ا.ی "بوشهر بود .

میگن حرفتو نباید به خواهرت بگی ...چون خواهرتم یه خواهر داره !!!

دوروز بعد مدیر گروهمون صدام زد وگفت : شنیدم با یه هکر دوستی!!!

-ای وای این دیگه از کجا فهمیده !!!

اگه ادرس وشماره تلفنشو داری بده من!!!

-من از کجا بیارم شماره شو !!!

ای بابا ...شایعات ببین...

گفتم : مگه چی شده استاد !!! (سرخ شده بودم)

جواب داد: میدونتی همین هکر سایت دانشگاه را هک کرده و میخواسته آی اس پی را پایین بیاره !!!

-          وا!!!!!!!!!!!!!!!

عصری ترس وگذاشتم کنار و... ان لاین شدم...ایدیش روشن بود... منو که دید ...پی ام داد ...سلام به به !!! کجا بودین شما ؟ دلمون براتون تنگ شده بود...(ادای حرف زدن منو در میاورد...اخه من موقع حرف زدن با بقیه تو چت همیشه جمه میبستم ....مثل خوبین شما؟ کجایین شما؟...)منم یهویی شروع کردم ...با جیغ وداد براش تایپ کردم که ...برای چی دانشگاه ما را میخوای هک کنی...میخوای اطلاعات منو بدست بیاری...نمیتونی... حتی اگه اسم ومشخصات منم پیدا کنی...من اهل دوستی نیستم...

شوکه شد ... هم خنده اش گرفت ...هم ...

برگشت گفت: وایستا ببینم ...تو چی داری میگی...کی میخواد اطلاعات تو را بدست بیاره ...براش قضیه را تعریف کردم... گفت کار اون نیست ....عذاب وجدان گرفتم که به ناحق بهش تهمت زدم ...کلی معذرت خواهی کردم ازش...اونم نمیدونم خوشش اومده بود که من هی عذرخواهی کنم واز دلش دربیارم... یا اینکه جدی بهش برخورده بود ...هی میگفت : مسئله ای نیست...

یه وبلاگ داشت...اون زمان توش گزارش برنامه های هک و نکات اموزشی مینوشت ...بعدها حذفش کرد

...تو وبلاگش ... عین ملا لغتی ها فعلها را جمع میبست و....مینوشت ...همش تاثیر همنشینی با یکی از بزرگان ادب یعنی  سنجاب !!!

-ای بابا ..چرا داری ابروی منو میبری ...میخوای بین بقیه خودتو با من صمیمی نشون بدی...نخیر اقا ...من اهل این چیزا نیستم...

ولی................... یه چیزایی داشت اتفاق میافتاد ...

به اینترنت که وصل میشدم...تا صدای شماره گیری تموم بشه...قلبم تند تند میزد...چشمامو مییبستم ....تا مسنجرم که بازمیشه ... دلهره داشتم...کاشکی چراغ آیدیش روشن باشه...همیشه اینویزیبل بود...اما تا من میاومدم...پی ام میداد وسلا م میکرد... قرار شد ...برام یه دوره کلاس ان لاین بذاره وراجع به اتوماسیون و مدارهای خط تولید کارخونه ها مطلب یادم بده...هیچی از حرفاش حالیم نمیشد ...ولی همین که باهاش بودم...همین که حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نمیشد...همین که خودمو گول میزدم که من فقط برای یادگیری علــــــــــــــــــــــــــم دارم باهاش حرف میزنم...دلمو اروم میکرد....

 اهنگ شبهای کرملین را توی وبلاگش گذاشته بود دزدکی که میرفتم وبلاگشو میخوندم...قلبم تاپ تاپ میکرد...... (اسم وسنشو هنوز نمیدونستم )...

یه روز شماره تلفن موبایل وشرکتشو نوشت وگفت اگه مشکلی یا سوالی داشتم ازش بپرسم... شاید میخواست غیر مستقیم امتحانم کنه ببینه بهش زنگ میزنم یا نه؟؟ شایدم بحث امتحان نبود... میخواست رابطمونو به یه جای دیگه بکشونه...ولی من زنگ نزدم...حتی شمارشو یادداشت نکردم... بازم یه مدت گذشت...هیچی ...هیچ حرفی یا حدیثی بینمون نبود...مثل دو تا دوست صمیمی با هم حرف میزدیم...اونم خیلی عوض شده بود....دیگه شوخی و خنده نمی کرد...جدی ومهربون شده بود....منم از اوضاع راضی بودم.....نه من چیزی به روی خودم میاوردم...نه اون چیزی به روی خودش میاورد...اما روز به روز احساس میکردم.. دارم بزرگتر میشم...دارم تغییر میکنم...یه طور عجیبی شده بودم..

......تو اون فاصله من درسم تموم شد و تو یه اموزشگاه مشغول به تدریس کامپیوتر شدم...اشکالامو ازش میپرسیدم...منو تشویق میکرد برای کارشناسی ارشد بخونم...مشکلات محل کارمو براش تعریف میکردم... برام برنامه معرفی میکرد...تشویقم میکرد با زبانهای برنامه نویسی مختلف اشنا بشم و....

تا اینکه یه روز روز تولدم تو محل کار دو نفر در را زدند دو تا پسر زشت که یکیشون کچل بود واون یکی هم تعریفی نداشت...یه بسته کادو پیچ دادن دستم...اسم فرستنده روش نبود... فقط یه کارت روی بسته بود که نوشته بود گل برای گل....اون لحظه احساس کردم زمان ایستاده.... حس کردم این بسته از طرف اونه...ولی منو از کجا پیدا کرده...اون که حتی اسمم را هم نیمدونست... رفتم تو ابدارخونه ودر را بستم...دلم میخواست بلند بلند بخندم...بعدشم بزنم زیرگریه...یه طور عجیبی بودم...توی بسته اول یه گل رز بود ...زیرش یه زنگوله سفالی  خوشگل بود...بغل اون یه دلقک سفالی بود که بدنش با مهره های ابی بهم وصل شده بود...زیرشم دو تا کتاب بود ...عاشقانه های خلیل جبران خلیلی وکتاب پیوند  یه حال عجیبی داشتم...رفتم خونه وبه مامان گفتم که خودم برای خودم کادوی تولد خریدم...سولماز فهمیده بود قضیه چیه  وکلی از دستم دلخور بود وچپ چپ نگام میکرد که چرا برخلاف قولی که بهم داده بودیم با یه پسر تو اینترنت دوست شدم....ولی من که با کسی دوست نشده بودم!!!!تا دورروز ان لاین نشدم...بعد دوروز که رفتم تو نت ...با خنده وخوشحالی اومد وتولدمو تبریک گفت وازم پرسید از هدیه ها خوشم اومده یانه ...تشکر کردم ازش ولی یه طوری بودم..سرسنگین ...عین کسی که میخواد زود همه چیز را تموم کنه وخلاص شه....بهم گفت: این رابطه قراره به کجا برسه...گفتم : ما با هم دوستای خوبی هستیم...گفت : اره قبول دارم..تو دختر خوبی هستی ... ولی نمیتونیم همینطوری ادامه بدیم...گفتم : من نمیخوام ...نمیخوام طور دیگه ای باشیم...من میذارم ومیرم...دیگه هم باهات حرف نمیزنم....ولی اون رفت...گفت: حالا که اینطوره من میرم...رفت ودیگه انلاین نشد...دلم براش تنگ شده وبد...داغون بودم... بیقراری میکردم...یه روز تو اموزشگاه منشی اومد واز سر کلاس صدام زد وگفت پشت در اموزشگاه یه اقایی باهات کار داره....خیال کردم یکی از کامپیوتر فروش هاست که مشخصات دستگاههای جدید را اورده ببینم...اخه اونروزا قرار بود دستگاههای قدیمی را ارتقا بدیم... خسته بودم...عینکمو از چشمم دراوردم ... وچشمامو مالیدم ورفتم طرف در...از پشت شیشه در چوبی اموزشگاه سایه یه نفر دیده میشد تقریبا هم قد وقواره خودم...سرمو از یه گوشه در کردم بیرون...و خسته وبی حال گفتم بله....خودش بود...ندیده بودمش ولی نمیدونم چطور شد از لبخندش که تمام صورتشو پوشونده بود شناختمش...گفت : سلام...خوبی؟...باورم نمیشد ...گفتم شاید اشتباه گرفته باشم...خودشو معرفی کرد...هنوزم داشت لبخند میزد...یه لحظه احساس کردم سرم داره گیج میره...از گوشه در گرفتم...حس میکردم لب پایینش که داره لبخند میزنه لحظه به لحظه بزرگ وبزرگتر میشه...وتمام صورتشو داره میپوشونه ...یه ریش پرفسوری...شلوار لی...کت سورمه ای ...یه کیف گنده رو دوشش بود...بازش کرد ودو تا سی دی وکتاب درمورد لینوکس داد ورفت...نتونستم چیزی بگم... حرفی بزنم...خداحافظی کنم...کتابا را گذاشت تو دستمو ورفت

... برام آفلاین گذاشته بود که عین اهو کوچولوها شده بودی...دوست دارم 

دیگه روز وشب نداشتم...احساس گناه میکردم...احساس ترس میکردم...داشتم عاشق میشدم..شایدم شده بودم وتا اون روز خودمو گول میزدم...

برگشتم ...اونم برگشت...اینبار با هم حرف میزدیم ...ولی نه مثل یه معلم وشاگرد...مثل دو تا دوست صمیمی ...احساس میکردم ....روز به روز دارم ذوب میشم...نمیذاشتم ابراز عشق کنه...از اینکه تو لفافه حرف بزنه خوشم میاومد...بعد اولین ابراز عشقش ... گفتم من عذاب وجدان دارم..احساس گناه میکنم...میخوام برای توبه فردا را روزه بگیرم..تو هم همین کار را بکن...تابستون شده بود...فرداش چهارشنبه بود...یه چهارشنبه گرم وطولانی...خندید وگفت : توروزه بگیر!!!!!  تو شرکت یه ذره میوه هست من اونا را فردا میخورم پس فردا رو روزه توبه میگیرم...

شاید باورش نمیشد من فرداشو روزه بیگرم...ولی گرفتم واونقدر بهم سخت گذشت...که حالم بهم خورد...تمام روز را درس دادم....تشنه ام  شد...حس میکردم اگه دهنمو باز کنم گلوم از شدت خشکی پر از خون میشه...شب کارم به بیمارستان کشید...

فرداش که براش تعریف کردم قضیه را باورش نیمشد ....

کلی ناراحت شد...دیگه همدیگه رو ندیدیم...یعنی من نخواستم که ببینمش...میدونستم که اوضاعم میریزه به هم...تحملشو نداشتم...تا اونوقتم با هم تلفنی هم حرف نزده بودیم... حتی وقتی میخواست وبکم بده قبول نمیکردم...نمیخواستم بهش عادت کنم...همین نوشته ها بس بود برام.....

اما یه روز بهم اصرار کرد که میخوام یکی از عکساتو داشته باشم...نمیدونم اون روحیه محافظه کاریمو چه جوری کنار گذاشتم....یه عکسی تازه انداخته بودم...با دوربین دیجیتالی تو هارد بود...یهویی براش سند کردم...بعد پشیمون شدم...شوکه شد... گفت باورم نمیشه...چقدر قیافت فرق میکنه ...چقدر.............. !!!

باید وبکم بخری ...قول بده اینکار را بکنی .....بهم زنگ بزن...

سولماز ارشیو نوشته هامونو دزدکی میخوند...یه روز با عصبانیت منو تهدید کرد به مامان میگه...وگفت...مامان اومد در اتاقام واحساس کردم داره قلبش میخوابه...تکیه داد به در ...گفتم اونجوری که شما فکر میکنین نیست...سولماز اومد طرف کامپیوتر وارشیومو که توی یه فایل ورد کپی زده بودم باز کرد وگفت : دوستت دارم....میبینی مامان دختر خانومت چی کار میکنه....خیلی گریه کردم...نمیتونستم از جام تکون بخورم...مامان گفت : ازت انتظار نداشتم....دیگه هیچی نگفت... یه مدت دیگه وصل نشدم...بعدا سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم ...مامان هم به روی خودش نمی اورد ...شاید خیال میکردقضیه تموم شده ولی نمیدونست که هرروز  طوفانی تر میشدم...

طاقت نیاوردم...به موبایلش زنگ زدم...شب بود..زمستون بود... رفتم زیر میزم ...عین بچه هایی که میخوان قایم بشن...کز کردم یه گوشه...گوشی را برداشت...حس کردم صدام در نمییاد...گفتم : سلام... منم...گفت: سلام....چند لحظه سکوت کرد...دیگه نتونستم حرفی بزنم...بعد اون گریه کرد...چند وقت بعدش اومدن تحقیق کردن.... مامانش زنگ زد واجازه گرفت بیاد خواستگاری...مامانم اوایل قبول نمیکرد...اخرش راضی شد ...اومدن ...برای جواب منظر موندن...یکسال تمام طول کشید...مامان قضیه را به بابا گفت....جوابی ندادند...ولی مامان اون پیگیر بود... بابا به دو سه نفر سپرد تحقیقشون کنن... تا سوابق اداریشون ....خدا روشکر مشکلی نبود...ولی مامان وبابا جوابی ندادن.

...یه مدت گذشت...دیگه از هیچ طرف خبری نشد...روز والنتاین سال 84 بود ...ادرسشونو برای تحقیق گذاشته بودن...غرورم اجازه نمیداد ازخودش چیزی بپرسم.......از یکی دو هفته قبل با وسواس رفتم براش کادو خریدم...رفتم گلفروشی که خیلی از گلاش خوشم می یاد .....توی یه جعبه به شکل قلب گلهای رز ریختم ...........یه پیرهن مردونه...یه جاسوییچی خوشگل...یه کیف پول چرمی مردونه..یا ست خودکار مارک...یه ست کمربند با یه جعبه شکلات به شکل قلب گذاشتم ودادم گل فروشی مرتبش کرد وبا پست فرستادم به ادرس شرکتش  ....

 عصر بود تلفن زنگ خورد ...کسی خونه نبود...از اموزشگاه تازه برگشته بودم...خودش بود...گفت نزدیک همون گل فروشیه...برم دیدنش...عین دیوونه ها دویدم....نمیدونم چه طوری لباس پوشیدم...رسیدم اونجا...همه جا تاریک شده بود... بغل گلفروشی پر پسر بود...یه لوازم ارایشی اونجا بود رفتم تو...ویترینا را نگاه میکردم....یهویی یکی اومد تو...گفت سلام....اه ...چشماش عسلی بود....تا حالا متوجه نشده بودم....گفت : بیا بریم...عین مسخ شده ها راه افتادم دنبالش...اونوقتا یه پراید سفید داشت...در وباز کرد وگفت : اینم اسب سفیدتون ....گفتم نه من سوار نمیشم....کادو برام اوردی بده برم...خندید گفت :کجا :سوار شو لااقل تا نزدیک خونتون برسونمت....گفتم: پس من عقب سوار میشم...گفت : ای بابا ...بیا جلو ...بده دختر...نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم...یعنی تا حالا نگاه نکرده بودم..گفتم نه.....ناراحت شد...سوار شدم...

 

ماشین حرکت کرد...بیرون سرد بود...همه جا بخار شده بود... صورتمو چسبونده بودم به شیشه...حس میکردم یه غریبه است...بهم گفت:...من اینجام ...الان کنارت نشستم...برگرد نگام کن...نگام کن...برگرد اینطرف صورتتو ببینم...نتونستم...نتونستم... کوچه پشتی مون پیاده شدم...میترسیدم...کسی ببینه ...بشناسه...وای ابرومون میرفت...دلخور شده بود...فکر نمیکرد تو برخوردم اینطوری باشم...خیلی راجع بهش حرف زدیم.

..نزدیک چهارشنبه صوری بود خواستم از دلش دربیارم....قرار شد یه بار دیگه بیاد..

.ظهر بود....اومد دم در اموزشگاه..با منشی مون قرار گذاشتیم بچه ها را به اینترنت وصل کنیم تا صداشون درنیاد... ومن رفتم...اینبار سعی میکردم بهش نگاه کنم...لبخند بزنم... برام سخت بود.... ولی....دستمو گرفت تو دستش...بدنم لرزید...اونم لرزید...2.5 ساعت باهم بودیم تو خیابونای خلوت چرخ میزدیم...چقدر زود گذشت...حس میکردم نمیخوام ازش جدا شدم...ولی اون باید میرفت...منم باید برمیگشتم...

بعدا بهم گفت.....خیلی دلش میخواسته تو ماشین منو ببوسه...منم کلی سرخ شدم وقلبم تند تند زد...

عید که شد بابا ومامانش وخودش اومدن دوباره خواستگاری...یه دسته گل خوشگل گرفته بود...گلای جورواجور حتی شب بو  هم داشت...ازهمون گلفروشی که من دوست دارم گرفته بود.

.....بالاخره بابا موافقت کرد...البته من خیلی گریه کردم... خیلی ... مامان وسولمازهم با بابا صحبت کردند....بابا منو خیلی دوست داشت...خیلی گریه کردم....بالاخره نامزد شدیم....   

   + صبورا ; ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦
comment نظرات ()

خاطره

بچه که بودم خیلی شیطنت میکردم... دلم میخواست همه خیال کنن پسر بچه ام ... رفتارای پسرونه را تقلید میکردم ... جیغ میزدم...مو میکشیدم... گاز میگرفتم...

 اگه بخوام یه تصویر از خودم توی 5-6 سالگی توذهنتون بازسازی کنم ...میشه اینجوری:

یه دختر بچه سبزه با چشم وابروی پیوسته مشکی وموهای سیاه کوتاهی که همیشه از شیطنت وعرق صاف ولخت میشد ...همیشه شلوارک میپوشیدم وسرزانوهام از بس میدویدم وزمین میخوردم کبود کبود بود...برعکس من ...  خواهرم...یه دختر بچه اروم سفید با ابروهای قیطونی بود ... ومن مجبورش میکردم هرکاری را که من انجام میدم اونم انجام بده...

(البته الان اوضاع فرق کرده)

 مامان یه کارتون اسمارتیز خریده بود وگذاشته بود بالای کمد !!!توی اتاق خوابشون که دست ما بهشون نرسه وهمشو یه جا نخوریم... ولی من یه راهی پیدا کرده بودم ....میرفتم رو لبه تخت ....کشوی بالایی  کمد را باز میکردم  ...پامو میذاشتم روی به کشو...خودمو دراز میکردم تا دستم به لبه کمد برسه وبعدشم...با هر جون کندنی بود خودمو میرسوندم اون بالا ... در کارتون نیمه باز بود ...دستمو میکردم توش...اسمارتیز در میاوردم ومیخوردم ... وبرای خواهرم که هی از اون پایین داد میزد پس من چی؟ یکی دو تا دونه مینداختم...ولی یه روز همه چی لو رفت!!! چه جوری ؟؟؟یه مدت بود که خواهر کوچولوم هی به مامان اصرار می کرد براش دامن چین دار بخره ... هرروز گریه میکرد...خیال کردین میخواسته خوب برقصه ؟؟؟ نه !!! 

یه روز که مامان خواسته بود ارومش کنه ...گفته بود اخه دامن چین دار میخوای چی کار؟ ...اونم گفته بود... ابجی میره بالای کمد اسمارتیز میخوره ...برای من که میخواد بندازه پایین میره زیر کمد یا تخت گم میشه...دامن چین چینی برام بخر تا چیناشو باز کنم ...اسمارتیزا بیفتن توی اون

یه اخلاقی بدی که تو دوران ابتدائی داشتم این بود که خیلی تنوع طلب بودم... هردوسه هفته یه بار از خانم معلممون میخواستم جامو عوض کنه  تا با دوست جدیدم یه جا بشینم....اخرای سال بود....دوباره خواستم جامو عوض کنم ....خانم معلممون گفت میدونی تا حالا چند دفعه جاتو عوض کردی....منو فرستاد پیش دختری به اسم افسانه ....دختر خوبی بود...ولی زیادی اروم بود...نمیدونم چرا .... من حوصلم ازش سر میرفت ....ولی اون از من خیلی خوشش اومده بود... امتحانای ثلث که تموم شد ... افاسانه بدوبدو اومد پیشم وبهم گفت : سال دیگه تو کلاس چهارم با هم , هم تختی بشیم.... منم فیلسوفانه گفتم: نه نمیتونیم ...چون من میخوام تابستون کلاس چهارمو جهشی بخونم...سال دیگه من کلاس پنجمی ام  افسانه !!!البته من هر سال تصمیم داشتم جهشی بخون...ولی تابستونا اونقدر سرم گرم میشد که بغیر از شعر ای اول کتابای فارسی چیزدیگه ای از درسای سال بعد نمیخوندم !!!تصورشو بکنیم چه اتفاقی افتاد...سال بعد اول مهر افسانه تو صف کلاس پنجمی ها دنبال من میگشت... وقتی منو دید گفت چرا تو صف کلاس چهارمی ها وایستادی؟ گفتم : کجا باید وایمیستادم....

افسانه با ناراحتی جواب داد : مگه جهش ندادی.... من به خاطر تو کلاس چهارممو جهشی خوندم....

گفتم جهشی یاد یه خاطره دیگه افتادم !!!!!یه دختری تو کلاس چهارممون بود به اسم پریسا... موهاش لخت وسیاه بود...مامانشم نرس بود...خواهرشم کلاس اولی مدرسه خودمون بود....خودشم سیاه سیاه بود ...کلاس سومو جهشی خونده بود ...زیاد زرنگ نبود...مشقاشو نمینوست....تازه جدول ضربم حفظ نبود..... خانم دانش ...معلم کلاس چهارممون همیشه دعواش میکرد....یه روز بهش عصبانی شد وگفت :فردا از کل جدول ضرب 100 بار مینویسی .... وبراش سرمشق نوشت تا 99 بار زیر هرکدوم بنویسه!!!پریسا معمولا تکالیفشو انجام نمیداد.... ولی فردای اون روز به خانم دانش گفت که همه جریمه هاشو نوشته... دفترشو برد ...تا خانم دانش دفترشو دید ....دادش دراومد... و پریسا را از کلاس انداخت بیرون... بهش گفت : منو مسخره کردی یا خودتو ...این چه طرز جریمه نوشته !!!میدونین چی کار کرده بود :

۱۰۰=۱۰*۱۰ ............۲=۲*۱    ۱=۱*۱

          "                       "                           "

           "                       "                           "

 

       دختر باهوش به جای اینکه از روی هر ضرب 99 بار جریمه بنویسه ...زیر هرکدوم از سرمشقا 99 بار ایضا زده بود................

   + صبورا ; ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

دلتنگی

چند وقتیه که دلم هی برای اقای همسر تنگ میشه ...یه پروژه ای را چند سالی هست که شروع کرده واین روزا داره یه سری تغییرات اساسی روی ساختارش میده....تا دیروقت تو شرکت میمونه....خونه هم که مییاد, شام که میخوریم لپ تابشو بازمیکنه و دوباره شروع میکنه به کار کردن...

ظهر که ازاداره مییام...تو کوچه هی سرمو خم میکنم ببینم پشت اون بریده کوچه  ماشینش جلوی در پارکه یا نه... انگار  خودشه ...ولی نه اون ماشین طوسیه همسایه مونه بازم اشتباه گرفتم.... اینروزا ماشین مشکی رنگ اقای همسر , از بس  گل بهش چسبیده وخاکی شده طوسی بنظر میرسه...دررو باز میکنم میرم تو!!!

 ساچلی خمیازه کشان از اتاق خواب مییاد بیرون...بازم اقای همسر یادش رفته در اتاق خوابو ببنده که این ساچلی بدجنس اونجا نخوابه...میرم جلو بهش میگم...ســـــلاااام ماااامــــــی جون..بعد گوش وگلوشو میخارونم...اونم بدو بدو میره تو اشپزخونه وجلوی یخچال وایمیسته تا غذاشو بدم...تند تند غذاشو میخوره و هی میو میو میکنه که باهاش بدوم وقایم باشک بازی کنم....منم بهش میگم....پ ســــــــــــــرم....صبرکن بابا بیاد اونوقت با هم بازی کنین....اونوقت ساچلی بدجنس اونقدر جلوی پنجره بالکن میومیو میکنه که مجبور میشم درو براش بازکنم...ودوباره میره دختر بازی...

زنگ میزنم ..نمیای ناهار؟ میگه:شما بخور ...من نمیتونم بیام عزیزم .....دوباره گوشی تلفن را برمیدارم وبه مامان زنگ میزنم وسعی میکنم لحن صدام شاد باشه تا یهویی نگران نشه....بعد ده دقیقه ...یه ربع ...دوباره فکر میکنم چی کارکنم...اهان به سولماز ...خواهرم زنگ میزنم....بااونم یه بیست دقیقه ای صحبت میکنم...با خودم میگم وصل شم به اینترنت....اه نه حوصلشو ندارم...بیرون هوا سرده وروزا هم زود تاریک میشه....حوصله خرید را هم ندارم... دوسه تا کتاب تازه خریدم ...ولی اصلا حوصله خوندنشون را ندارم...

میشینم پای تلویزیون وهی کانالهای ماهواره را عوض میکنم...هیچ برنامه ای نداره...توی هارد را میگردم ببینم دیشب اقای همسر برام چیزی ضبط کرده یا نه؟... منتظر میشم ببینم Desprate Housewives یا The OC را میده....بعد یه چیزی مییارم میخورم....میرم میگردم تو دی وی دیهایی که عین مورچه ها میخرم وانبار میکنم یه فیلم کمدی ,چیزی پیدا کنم تا روحیه ام عوض شه....

ساعت6.5 ...بدوبدو پامیشم میرم از تو فریزر یه چیزی در مییارم برای شام سرخ میکنم ...زودی میز را میچینم...براش ترشی مییارم...ساچلی را میندازم تو اتاق ودرو میبندم تا نره روی میز...

بدو بدو میرم صورتمو میشورم....تیشرتمو عوض میکنم و تند تند صورت وموهامو درست میکنم...بعد صدای دوتا زنگ مییاد..ساچلی باخوشحالی میخواد با ناخناش از لای در  خودشو بکشه بیرون...من تکمه اف اف را میزنم..میدوم تو راه پله...صاف وایمستم روی پله اخر تا از پاگرد که پیچید منو ببینه...

میگم سلام عزیز دلم...لپ تا بشو از دستش میگیرم...اونم میگه سلام خوشگلم...وایستا ببینم...امروز چقدر خوشگل شدی...بعد دستمو میگره ومیگه بده من لپ تابو سنگینه ...ومیریم بالا... لباساشو عوض میکنه ...میندازه رو مبل...منم دونه دونه جمع میکنم واز رخت اویز اویزون میکنم...میره دست وصورتشو میشوره...مییاد میگرده دنبال ساچلی...بعد به من میگه امروز کار چطور بود؟ چه خبرا؟ منم میگم ...خبر خاصی نبود...اقای همسر میگه:هیچی؟..من میگم:هیچی!!!!...میگه:هیچی هیچی؟ و من شروع میکنم به پرحرفی وشام را میخوریم و تا شام تموم شه ...یه ریز حرف میزنم ....واونم نظر میده....

بعد شام  میگه عزیزم موبایلمو بزن شارژ شه...بی زحمت اینم بزن به برق...وسرکابل شارژ لپ تابو میده به من... بعد میگه چند لحظه یه چیزی را چک کنم...من نگاش میکنم وظرفای شام را جمع میکنم...دوباره که برمیگردم ...میبینم حسابی رفته تو بحر کار....

باهاش حرف میزنم سرشو تکون میده وهی با لبخند منو نگاه میکنه ...وگاهی ابروهاشو به نشونه تعجب از حرفم میبره بالا ....ولی من میدونم که اینکارا رو میکنه تا به من بفهمونه که داره به من توجه میکنه وگرنه میدونم که حواسش نیست...اینو از لبخندای گنده یا ابروهایی که بالا مونده وچند ثانیه است همونطوری داره به صفحه نمایش لپ تابش نگاه میکنه میفهمم ...بعد میگه ...عزیزم برام چایی یا نسکافه بیار .... منم چند لحظه صبر میکنم...تنبلیم مییاد از جام پاشم ... میدونم که دو سه ثانیه دیگه بس که مشغوله یادش میره که چی خواسته....بعد یهویی عذاب وجدان میگرم...روی میز هنوز شیشه دلستر ولیوان شام مونده ...براش میریزم و پا میشم میبرم میدم بهش.....اونم سرشو برمیگردونه وبا چشمایی که داره برق میزنه میگه ....ممنونم عزیزم... منم تو دلم خوشحال از اینکه یادش نیست چایی  خواسته ...میرم میشینم پای تلویزیون...بعد میگه: عزیزم لطف کن یه خلال دندون به من بده...منم پامیشم براش خلال دندون میبرم...

 DVB را تنظیم میکنم که ساعت 11:30 به مدت 2.5 ساعت یه فیلم برام از کانال CNBC ضبط کنه وبهش میگم ...عزیزم کانالا را عوض نکنیا...تنظیم کردم برام فیلم ضبط کنه...اونم میگه...مگه نمیخوای بشینی باهم فیلم تماشا کنیم خوشگلم....منم یه نفس عمیق میکشم...میدونم که فرصت تماشای فیلم نداره... میگم ....نه خوابم مییاد ...میرم بخوابم...اونم میگه ...الان که ساعت 9.5 ...کجا؟من تازه اومدم خونه منو تنها میذاری؟.... منم خوشحال از اینکه این منم که وقت ندارم باهاش بشینم تا دیروقت!!!!! میگم...تورا خدا من وببخش عزیزم...خیلی خسته ام...میدونیکه صبح زود باید برم اداره ...تا ساعت 3:15 که میرسم خونه...خیلی خسته میشم....اونم میگه ....اره قربونت برم...پس پاشو بریم بخوابونمت.... منم پامیشم...

تا میخوام برم تو اتاق خواب بهم میگه ...دندوناتو مسواک زدی...منم خودمو لوس میکنم ...میگم نه امشب میخوام با کرمای دندون بخوابم...اونم میگه...نه نه...حیفه دندونای قشنگته...زود بدو مسواک بزن... زودی مسواک میزنم ومییام میبینم دوباره سر کامپیوترش نشسته...تا صدای در را میشنوه...مییاد منو میبره کنار تخت وروتختی را میزنه کنار میگه بخواب عزیزم...منم عین پینوکیو عضلاتمو سفت میکنم  ومیگم...خودت درازم کن...اونم باخنده میگه شیطون کوچولو ...رومو که میکشه ...موهامو نوازش میکنه تا خوابم ببره... منم میگم ای وای ...داره خوابم میبره ...چشمام داره بسته میشه...اونم میخنده میگه...خب قربونت برم  ...بخواب دیگه...منم یهویی سرمو از لای دستاش در مییارم ومیگم ...یه فکری کردم...میخوای بعد از این شبا برام کتاب بخونی...اونم با خنده میگه...نه نه از این فکرا نکن...بخواب...بعد یهویی ساچلی می پره روی تختخواب ودنبال دستم میگرده تا مک بزنه ....اقای همسرم میگه ...بببین ساچلی اومد پیشت حالا راحت بخواب...شب بخیر عزیزم...شب بخیر

صبحها هم که از خواب بلند میشم...مییام تو هال میبینم لپتابش باکلی کتاب وسی دی روی زمین پخش...چند تا دونه خلال دندون هم تو پیشدستیه...یا با دقت گذاشته روی کتابا...( وقتی فکرش مشغوله ...خلال دندون گاز میزنه) ...دوسه تا فنجون ولیوان خالی ونصفه پر هم لای وسایلش دیده میشه... تند تند همه چیز را مرتب میکنم...براش چایی دم میکنم ...غذای ساچلی را میدم...جوراباشو میذارم پایین لباساش..اگه کثیف باشه دزدکی میندازم تو سطل اشغال ...یقه پیرهنش اگه چرک باشه..زودی میندازمش تو ...سبد رخت چرکا وبراش پیراهن تمیز میذارم... قراری چیزی داشته باشه...روی  وایتبرد براش مینوسیم ومیذارم روی صندلی...بدوبدو حاضر میشم ومیرم ... توراه پله .. اگه لازم باشه ...یه کفش دیگه از جاکفشی براش بیرون  میذارم ..یا وقت باشه ...کفشاشو تمیز میکنم ومیدوم بیرون...ساچلی با سرعت میخواد خودشو بندازه بیرون ...جلوشو میگیرم...وهلش میدم عقب ودر را میبندم...

   الان چند روزه که همه این اتفاقا دقیقا تکرار میشه

دیروز عصر یهویی گریه ام گرفت...خیلی دلم تنگ شد...زنگ زدم...عزیزم ... کارت خیلی طول میکشه ...اقای همسر گفت: وای نمیدونی اونقدر سرم شلوغه ... بعد تند تندراجع به یه چیزی توضیح داد...یادم نیست چی بود...داشتم فکر میکردم..

بهش گفتم...قوووبووونت برم...پس خدافظ...اونم گفت:خدافظ عزیزم...گوشی که گذاشتم...دوباره زنگ زد...گفت :وای ببخشید اصلا حواسم نبود...میخوای عصری جایی بریم؟کار داری بیرون؟ خریدی چیزی؟ منم گفتم :نه !!! چیزی نیست! گفت: سعی میکنم امشب زودتر بیام...ساعت 7 بود تلفن دوباره زنگ زد...عزیزم ...حاضر شو دارم میرسم درخونه...شام رو بریم بیرون بخوریم...بدو بدو حاضر شدم...زنگ دررا که زد دویدم تو پله ها...داشت با موبایلش صحبت میکرد ...منو که دید با اشاره گفت: به به !!! .... بعد که صحبتش تموم شد...دستمو گرفت وگفت : بدو بریم...گریه ام گرفت...اشکامو نمیتونستم نگه دارم...بغلم کرد وگفت :چی شده؟دلت برای مامان تنگ شده ...گفتم :نه ...دلم....برای تو تنگ شده بود........ 

   + صبورا ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٦
comment نظرات ()

یه نفر

خدایا تویی درجهان رهنمای

 

نسرین .شونزده ساله...شیطون ...به قول معروف لوطی...با یه سری تکیه کلام که مخصوص لوطیهاست واز ختری به سن نسرین بعیده.... روز اول که سر کلاس داشتم با بچه ها صحبت میکردم و از قواعد اموزشگاه براشون میگفتم...گفتم : خانوما لطف کنین ..زنگهای تفریح از پنجره ها بیرون را تماشا نکنین .. تجمع کنین زنگ می زنیم 110 بیادا ااا .خودتون میدونین که اموزشگاه تو یه محل پر رفت وامد قرار داره...لطفا باعث تجمع نشین...درضمن آقای مغازه دار که روبروی اموزشگاهه ...دوست آقای ایرجی ((مسئول اموزشگاهه))...اگه بیرون را نیگا کنین به اقای ایرجی میگه...>>> این کلکی بود که به دخترا میزدم...<<< اونروز وقتی حرفم تموم شد...یهویی یه صدایی از ته کلاس بلند شد ...خانووووم...بابامونه ها...... وای....زود گفتم....خب عزیزم زودتر میگفتی....و از همین جا صمیمیت من ونسرین نازنینم شروع شد....دختر باهوشی بود..مطالب را خیلی سریع یاد میگرفت....خیلی هم با محبت بود....چند ماه پیش دنبال فیلم مهمان مامان می گشتم...تعطیلات رفته بودن همدان خونه خاله اش...فیلم را اونجا دیده بود...تا فهمید دنبال فیلمم...سه سوت زنگ زد ..پسر خاله اش فیلم را رایت کرد تو دو تا سی دی وفرستاد....نسرین جون چی شده دیر اومدی؟ ...خانوم تو راه یه راننده ای افتاده بود دنبالم ...مجبور شدم با پنجه بوکس بزنمش...نسرین جون ...بازم کسی را کتک زدی ...لباست خونیه...نه خانوم ... پسر همسایمون زیر ابروهاشو برداشته بود ...داداش بزرگش داشت می کشتش...رفتم جداشون کردم...نسرین جون امتحان دیروز نبیومده بودی...مریض بودم خانوم.حالا چی می شه...هیچی عزیزم یه صفر دوستانه برات گذاشتم... خانومممم... نسرین جون تبریک...المپیاد ریاضی...رسیدی به مرحله کشوری.... اره خانوم...وای خجالتمون ندین.....

نسرین خانوم ...یه بار از باباش برام گفت که شعر میگه...ازش خواهش کردم دفترچه شعرباباشو بیاره بخونم... اکبر اقا...شعرای زیبایی داشتن... اونروز از پنجره اروم توی مغازه شو نگاه کردم... سرشو خم کرده بود روی یه کاغذ ..مطمئنم داشت شعر میگفت...سیگار روشن کرده بود...وپکهای عمیقی به اون میزد.. نسرین جون بابا اجازه میدن از شعراشون تو وبلاگم بنویسم...بله خانوم....نسرین جون...کدوم یکی از شعرای بابا را دوست داری؟ .... شعر قانون خانوم...اجازه میدی همینو بنویسم...بلــــــه خانوم......

 

 

به جهان کاش که صید هیچگه آزاد نبود

 

آهوان را غمی از دیدن صیاد نبود

 

بره با گرگ به یکجا به سلامت می زیست

 

گر در عالم حیل و حیله گر ایجاد نبود

 

گرکه قانون وفا را همه میدانستند

 

عشق را رنگ وریا پایه وبنیاد نبود

 

عاشقان رسم وفا هیچ نمی دانستند

 

در ره عشق اگر سنت فرهاد نبود

 

گر جدایی دو دل رنج بدنبال نداشت

 

خاطری از شعف وصل دلی شاد نبود

 

غصه را گر به دلش راه نمی داد انسان

 

عمر معمول کسی کمتر از هشتاد نبود

 

گر نمی بود غم دوری یار از رخ دوست

 

عمر احباب زدوری شده بر باد نبود

 

کاش یا عاطفه میمرد ویا صد رنگی

 

یا که با عشق ووفا. عهدی ومیعاد نبود

 

درجهان هیچ کسی شعله نمیزد برخویش

 

گربه قانون محبت غم اولاد نبود

 

کاش آندوست که با خون دا آید بردست

 

وقت مرگت به سرت عامل وجلاد نبود

 

((زاهد))ار دوش نمیرفت به شاگردی عشق

 

در نگهداری جانانه اش استاد نبود

 

زمستان 63 ساعت 4 بامداد

اکبر ارتانی 

 

 

   + صبورا ; ٩:۳٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳
comment نظرات ()

دو روی ورق

 خدایا تویی در جهان رهنمای

روی ورق

دقیقا آذر ماه سال پیش بود.تو دفتر که بودم دیدم دوتا دختر حدودای ساعت ده ونیم اومدن تو دفتر بنظر هفده ...هیجده ساله می اومدن...یکشون سبزه ..هیکل دار وچاق بود...از مسئول دفتر در مورد کلاس پرسید واینکه چه ساعتی قراره کلاس تعطیل بشه؟ ومتوجه نشد که مربیشون منم.گفت که امروز سر کلاس نمییام...به مربیمون نگو که مدارکمو اوردم... اون لحظه یه ذهنیت بدی از معصومه تو ذهنم شکل گرفت... جلسه بعدی وقتی منو سر کلاس دید خیلی شرمنده شد...منم به روش نیاوردم... ولی زیر چشمی موقع درس دادن رفتارشو کنترل می کردم... یعنی رفتار همه بچه را زیر نظر داشتم...وقتی یه مطلبی را تموم می کردم... می پرسیدم :خانوما! کدوماتون متوجه شدین؟ ( بنظرم اینطوری بهتر بود تا اینکه مطرح کنم . خانوما کی ها متوجه نشدن ؟) تو صورتها دقت می کردم ...ولی معصومه انگار سر کلاس نبود...حواسش جای دیگه ای بود...اخر کلاس نشسته بود...کسانی را که مطلب را بعد از توضیح دوباره من متوجه نشده بودن را به ردیف اول اوردم... به شوخی گفتم...من وقتی درس را توضیح می دم فقط ردیف اولیها گوش کنن...ولی باز هم معصومه حواسش سر کلاس نبود... دوباره...سه باره...چهار باره....مطلب را توضیح دادم.....هر بار مثالهامو عوض میکردم..... ولی فایده نداشت.... صدای بچه ها در اومده بود..... ولی بهشون گفتم تا همه متوجه مطلب نشن از روی مطلب رد نمی شیم...اینو یادتون باشه.... ولی بازم موثر نبود ....معصومه را صدا زدم پای تخته ...اروم براش توضیح دادم... با ناراحتی گفت :خانوم بذارین بچه ها برن بیرون...یا اینکه بذارین من خودم تو خونه میخونم...گفتم: نه . این وظیفه منه که مطلب را برات توضیح بدم..اگه مشکلی هست ...مقصر منم... حس کردم...خوشحاله...یه کمی حواسش جمع شد...وقتی نشست سر جاش... خوشحال بود...مطلب بعدی را شروع کردم...زیر چشمی نگاش کردم...دیدم داره برای خودش لبخند می زنه...اروم گفتم: به چی داری می خندی؟ یهویی انگار به خودش اومد..برگشت گفت: یاد یه خاطره ای افتادم ...واسه همون..... تو امتحانا از همه بچه ها نمرش کمتر می شد...بچه ها از همون اول افتاده بودن به رقابت ولی معصومه.... یه روز ازش خواستم بعد از کلاس بمونه ...فرداش امتحان داشتن.. بهش گفتم که چقدر دوستش دارم ودلم نیم خواد وقتی نمرش کم می شه بچه ها با چشم دیگه ای اونو نگا کنن...بهش گفتم..من می دونم که تو باهوشی...میخوام به بچه ها هم ثابت کنی...به من گفت : که حس می کنه ادم اضافی هست...امیدی تو زندگی نداره...نامادریش اذیتش میکنه ...واینم نمی تونه تحمل کنه...بیشتر تو رویا سیر میکنه...دلش می خواد ادم مهمی باشه و......نمیدونم چرا ....ولی بهش حدود 300 تا تست دادم گفتم تو امتحان فردا از بین اینا سوال طرح میکنم...میخوام بچه ها بدونن تو باهوشی...با هم تبانی کردیم...ونمره اون خوب شد....دختر زرنگی بود...خیلی زود خودشو تو دل بچه ها جا کرد...هر وقت سر کلاس حواسش پرت می شد ویهو متوجه می شد که خیره دارم نگاهش میکنم... سعی می کرد به ذهنش فشار بیاره واخرین حرفی که از دهن من خارج شده را به یاد بیاره ...بعد با مهارت خاصی با کلماتی که به خاطر اورده بود یه سوال می ساخت ...سوالاتی که اصلا ربطی به درس نداشت وفقط کلمات من توش استفاده شده بود...من تو دلم می خندیدم ولی تو ظاهرا ابرومو می دادم بالا که معصومه!!!!!! اونم یهویی با خنده می گفت : خانوم شما دنبالشو نگیرین دیگه...چشمک می زد می گفت ...اینسری را بی خیال شین...اینقدر با من راحت وصمیمی شده بود....الان دقیقا نه ماه هست ه معصومه را می شناسم...تازگیا رفته پیش یه دندان ساز تجربی کار یاد میگیره...میگه من که از کنکور قبول نیمشم...بذار دیپلممو بگیرم...اینکار را هم یاد بگیرم....خودمو به یه جایی می رسونم .... معصومه هر چی پول تو جیبی از باباش میگیره خرج خریدن کرمهای تقویتی می کنه ....یه بار به من گفت دلش می خواد که همه اونو یه دختر زیبا بدونن ...زیبایی طبیعی را به زیبایی که با لوازم ارایشی روی صورت بوجود می یاد ترجیح می ده...با اینکه بارها پول برای اگهیهای قلابی روزنامه ها فرستاده..ولی هنوز هم امیدواره که یه روز کرمی پیدا کنه که ..... چند روز پیش یه کتاب اموزش یوگا با خودش اورده بود...نشونم داد وبه من گفت: خانوم به این نتیجه رسیدم که کرم نمی تونه کاری بکنه تصمیم گرفتم یوگای صورت کار کنم....معصومه برای خودش دنیایی ساخته که هیچ کدوم از اعضای خانوادش تو دنیاش نیستن...خیلی دلم می خواد تو اینده موفق باشه ... خیلی دوستش دارم

پشت ورق

 تو ترم جدید دو تا شاگرد تازه داشتم که گویا قبلا سرفصل قدیم رایانه کار درجه دو را خونده بودن ولی نتونسته بودن نمره بیارن وحالا بعد از عوض شدن سر فصلها دوباره برای رایانه کار درجه یک ثبت نام کردن.یکیشون دخترکوتاه وتپل با چشمهای عسلی ولی صورت کک مکی بود از همون روز اول از برق چشماش فهمیدم خیلی باهوشه ...یه جور خاصی بود... وقتی ازشون امتحان گرفتم کمترین نمره را اورد ووقتی میخواستم ورقه ها را بدم اومد به من گفت که قراره از شوهرش جدا بشه به خاطر همین نتونسته برای امتحان اماده بشه... تعجب کردم...بهش نمی اومد ازدواج کرده باشه... یکی دوبار که از کلاس بیرون اومدم .دیدم زودتر از ساعت شروع کلاسشون اومده اموزشگاه... یه بار هم متوجه شدم از اموزشگاه سریع رفت بیرون. وقتی رفتم سر کلاس .گفتم خانومابه دوستانتون که تازه همکلاستون شدن قوانین ما را بگین .کسیکه بیاد اموزشگاه اجازه نداره بره بیرون. ولی گوشش بدهکار نبود. چند بار وسط کلاس واسه تلفن صداش کردن... ودیگه کار بالا گرفت...هر روز منشیمون می اومد صداش میکرد تو راهرو با تو کار دارن یا تلفن کارت داره. بعدها از منشیمون شنیدم که گویا این دختر با پسرعموش نامزد میشه وفردای همون شبی که نامزد شده بود با دوست پسرش فرار میکنه چند ساعت بعد از فرارشون اینا را پیدا میکنن ودختر تو اداره پلیس اصرار میکنه که اونو به خونه نفرستن وبه خونه عمه اش میره . بعد از یه ماه شکایت وشکایت بازی این دوتا را عقد میکنن .ولی خانواده دختر بعد از یه مدت به دخترشون میگن باید طلاق بگیری ...دختر را کتک میزنن ودختر رگ دستشو میزنه ... حالا هر بار به دادگاه میرن ودختر اونجا تقاضای طلاق میکنه ولی پشت سر با پسر حرف میزنه وقرار میذارن که دوباره فرار کنن چون این بار رسما زن وشوهر هستن وکسی نمیتونه چیزی بهشون بگه...ازطرفی خانواده دختر که اعتمادشون نسبت به دختر از بین رفته هر روز دختر را تا در اموزشگاه مییارن مدتی منتظر می مونن و برادر دختر هم هر چند وقت یه بار می یاد دفتر ومیگه من باید خواهرمو ببینم...خانواده دختر هم به خاطر اینکه با فرار کردن دخترشون پیش فامیل سر شکسته شدن واز طرفی هم گویا پسر سابقه دار هست راضی نیستن که این دوتا باهم زندگی کنن... وقتی این قضیه را فهمیدم...به منشیمون گفتم که چرا تو کار اینا دخالت میکنه ...اینجا اموزشگاه دخترونه است وقوانین خاص خودشو داره ... اگر الان جلوگیری نکنیم فردا با فرار کردن دختر برای ما هم مشکل پیش مییاد چون دختر را نمیذارن از خونه بیرون بیاد تازه دیگه بقیه بچه ها را نمی تونیم کنترل کنیم. مسئول اموزشگاه اقای ایرجی هم با پسره حرف زده .گویا روز اول دلش به خال اینا سوخته بود وحرفهایی از سردلسوزی زده بود که دختر ازشون سواستفاده کرده بود ودیگه راحت اموزشگاه را محل قرار کرده بود. تصمیم خودم را گرفتم وقتی دوباره پسر اومد جلوی در ودختر را صدا زد چون قبلا به منشیمون سپرده بودم دختر را صدا نکنه ...اونم به پسر گفت که دیگه اونورا پیداش نشه ولی پسر اصرار کرد واین خانوم منشی محترم هم گفت که مربیشون اجازه نمیده پسر هم با وقاحت تمام گفت بگو مربیشون بیاد کارش دارم... حسابی کفری شده بودم ....همون لحظه اقای ایرجی رسید ...صبحش با اقای ایرجی هم حرف زده بودم... اقای ایرجی اول با ملایمت به پسر گفت بذار برو وقتی دید من تو راهرو دارم نگاش میکنم داد وبیداد کرد سر پسر...نمیدونم ....از رفتار ادما نمیشه سر در اورد..سر کلاس با لحن جدی گفتم که اینجا اموزشگاه دخترونه است ...درست نیست این مسائل را به کلاس بکشونیدو.... ولی .. نرود میخ اهنین در سنگ...موندم ... میدونم دختر دنبال فرصته فرار کنه....مامان میگه بیخودکی خودتو قاطی این چیزا نکن...اقای ایرجی میگه بذار هر غلطی میخوان بیرون اموزشگاه بکنن ...ودختر هم هر روز به بهانه های مختلف از من میخواد از اموزشگاه بره بیرون.... منم اجازه نمیدم...اونروز رک بهش گفتم ببین عزیزم .دلم نمیخواد اگه قراره اتفاقی بیفته تو این ماجرا من دخالتی داشته باشم.وقتی مییای سر کلاس من من بهت اجازه نمیدم بری از اموزشگاه بیرون ... چند روزه این وسط با سفارشهایی که از طریق .... برای اونا می فرسته یا پیغامایی که پسره برای اون می فرسته حسابی کفری ام...دیگه دخالت نمیکنم...اصلا به من مربوط نیست

 

 

   + صبورا ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۳
comment نظرات ()

امید من انست که در گلشن هستی چون غنچه گل با لب پرخنده بمانی

خدایا تویی درجهان رهنمای

تولدت مبارک

امید من آنست که در گلشن هستی

چون غنچه گل با لب پر خنده بمانی

چون زهره به پیشانی عالم بدرخشی

تاجی شوی و بر سر آینده بمانی

 

متولدین ماه مهر تولدتون مبارک

 

 

عزیز دلم ، تو متولد ماه مهری ، امیدوارم که هر طپش قلب پاکت مهر و سعادت را برای تو خواهر نازنینم به همراه داشته باشه.تو همیشه برای من خواهر خوب . دوست مهربان .و همدم و راهنمای بزرگی بودی.گل نازنینم . امیدوارم که مثل اسم قشنگت  باشی و هیچوقت پژمردگی تورا نبینم.

 

تولدت مبارک

 

   + صبورا ; ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳۸٢
comment نظرات ()

فراغت از تحصیل و ...

فارغ التحصیل شدم.

یه هفته ای از فارغ التحصیلی ام نگذشته بود که یه روز زنگ تلفن خونه به صدا دراومد واز طرف یه اموزشگاه کامپیوتر وابسته به فنی وحرفه ای دعوت به کار شدم.

بابا کاملا مخالف کارکردنم بود ومیگفت بشین وبرای کارشناسی ارشد بخون ولی من خیلی دلم میخواست خودمو محک بزنم.....ببینم میتونم مسئولیت یه عده را به عهده بگیرم یا نه ....همه چیز این کار برام جالب بود...بالاخره بابا را راضی کردیم وبا مامان رفتیم برای بستن قرار داد.....رویس اموزشگاه یه خانوم مهندس بود که تو اداره دارایی تحلیلگر سیستم بود وپدرش که یه سرهنگ بازنشسته بود اموزشگاه را اداره میکرد....از وقتی خانوم مهندس استخدام شده بودند (تقریبا یک سال) وضعیت کلاسها ودرامد اموزشگاه رکود وحشتناکی کرده بود یکی دوتا خانوم مربی هم اومده بودند ولی.....

البته اینا را اون وقت نمیدونستم ...به من گفتند که دو تا کلاس بهت میدیم...باید رایانه کار درجه 1 و 2 درس میدادم ولی اصلا نمیدونستم رایانه کار چیه؟...تازه به غیر از درسای دانشگاه وکارکردن با اینترنت کار دیگه ای بلد نبودم....یه خانوم منشی اونجا بود که لیسانس الهیات داشت و احساس میکردم یه کمی مشکوکه....هرچی کتاب بود از قفسه امانت داده بود به شاگردای قبلی . دست من کاملا خالی بود...نمیدونستم چیکارباید بکنم.....(البته بعد یکی دو هفته منشی از اموزشگاه رفت وبه من هم گفت که این اموزشگاه دیگه دوام نمییاره ومن موندم با منشی جدیدی که یکی از شاگردای اموزشگاه بود وسرهنگ بازنشسته ایکه هیچی از کامپیوتر نمیدونستویه اموزشگاه رو به ورشکستگی...البته دلم نمیخواست شکست بخورم...به خاطر خودم چون اولین تجربه کاریم بود.....)

من توکلاس رایانه کاردرجه 2 حدودای 8 نفر وکلاس رایانه کاردرجه 1 حدودای 15 نفر شاگرد داشتم....

از همون اول که کارمو شروع کردم تصمیم گرفتم با بچه ها مهربون باشم ، و هدفم هم از برقرار کردن این رابطه عاطفی زیاد کردن انگیزشون بود برای درس خوندن ،که البته خیلی نتیجه داد وبچه ها(دخترای بین 17 تا 23 سال) حسابی تلاش میکردند,منم نهایت تلاشمو میکردم تا بتونم مطالب را درست به اونا اموزش بدم.....بعدها.....کم کم نشستم وسط دایره ای که دورتادورش دهن بود ومنم نقش یه گوش را بازی می کردم ، اونوقت بود که مجبور شدم که حرفاشونو بشنوم ،......، بعضی وقتا قانع کردنشون یا پیدا کردن راه حل منطقی برای مشکلشون ،‌ تا چند روز فکرمو مشغول می کرد ، تازه فهمیدم که چقدر ظاهر آدما با اون چیزی که واقعا هستن فرق می کنه ، یکیشون علنا می گفت که تصمیم داره از خونشون فرار کنه ، پدر و مادرش فوت کردن ، خواهراش ازدواج کردن ، با برادرش که نامزد شده ، زندگی می کنه و تصمیم گرفته با مردیکه همسرشو طلاق داده ، فرار کنه، چون برادرش هیچ وقت راضی به ازدواج اون دو نفر نمی شه ، خیلی وحشتناک بود ، ... ، اون مرد افکاری را به دختر تلقین کرده بود که ، اون کاملا نسبت به خانوده اش بدبین شده بود ،‌می گفت : من خانواده ای ندارم ، وقتی رابطه عاطفی بین ما وجود نداره ، پس یدک کشیدن عنوان خانواده هم بی فایده است ... از خواهراش گلایه داشت که تنهاش گذاشتن ، برام از تنهایی شدیدش بعد از فوت مادرش گفت ، ... ، سعی کردم نسبت به خانوادش خوشبینش کنم ، بهش گفتم ، خواهرای اونم به اندازه اون از مرگ مادرشون ناراحت شدن ، باید به اونا حق بده که نتونن دائم بهش سر بزنن ، چون هرکدومشون مسئولیت یه زندگی را بعهده گرفتن ، وهر زندگی هم یه سری مشکلات خاص خودشو داره ، بهش گفتم ، اینکه تصمیم گرفته به یه غریبه اعتماد کنه و از خانوده اش بگذره ، اصلا کار عاقلانه ای نیست و... حتی سعی کردم برای موندن تحریکش کنم ، بهش گفتم اگه از خونه فرار کنه ، هرچی یادگاری از مادرش مونده به نامزد برادرش می رسه (.... البته مجبور بودم حرص و طمعشو تحریک کنم ... مثل این یکی از همه دلایلی که براش آوردم قانع کننده تر بود ، اونوقت بود که فهمیدم با اینکه یه دختر عاقل و بالغه هنوز مثل بچه ها فکر می کنه... ) ، بهش گفتم می دونی پشت سرت چه حرفایی می زنن ،... ، می گفت : خب بگن ، من که دیگه برنمی گردم ، .... ، بهش گفتم : تازه اطرافیان اون مرد هم فکر می کنن که تو باعث اختلاف اون و همسرش شدی ، می دونی اونوقت چی می شه ؟؟؟

و.... و قتی ازش پرسیدم که چه کسانی از این تصمیمت باخبر هستن ؟ گفت دوستانم ، و حتی می گفت که صمیمی ترین دوستش اونو تحریک به این کار کرده ..... خیلی سعی کردم ، بهش بفهمونم ، شخصیت آدم از همه چیز با ارزش تره و نباید کاری را انجام بده که شخصیتش را خورد کنه ، سعی کردم ، بهش گفتم که لیاقت و ارزش خیلی چیزا را داره و نباید اینقدر احساساتی برخورد کنه ، البته می دونم دلیل اصلی این تصمیمش احساس کمبود محبت از طرف خانواده اش هست ، ولی....

   + صبورا ; ٢:٢۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٢
comment نظرات ()