دزیره

رمان " دزیره" اثر " آن ماری سلینکو" رمان نویس اتریشی را هم در دوران نوجوانی مطالعه کردم.

موضوع داستان در مورد "دزیره کلاری" عشق ناپلئون هست که وقتی ناپلئون با فرد دیگه ای ازدواج میکنه اون هم با "ژان باپتیست برنادوت" ازدواج میکنه که بعدا با عنوان کارل چهاردهم ولیعهد سوئد میشه.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15787439))</script>)

سرنوشت شوم یک امپراطور

رمان "سرنوشت شوم یک امپراطور" اثر "پیر نزلف"است، این کتاب را هم در دوارن نوجوانی مطالعه کردم.

داستان کتاب زندگی ناپلئون از زمانی که به فکر افتاد با دختر امپراتور اطریش ازدواج نماید جریان مفصل عروسی تاریخی و چگونگی تولد ناپلئون اول و شرح بی سابقه جنگ امپراتور فرانسه با دولت روسیه و عقب نشینی ارتش فرانسه از آن کشور و محبوس شدن ناپلئون به دست انگلیسی ها و سرنوشت ناپلئون دوم فرزند اون بود.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15787438))</script>)

رمان چارداش

رمان"چارداش" یا "اشراف زادگان دلباخته" اثر " دایان پیرسن" را هم مطالعه کردم.

موضوع داستان در مورد خانواده ای اشرافی در مجارستان هست که درگیر و دار جنگ  درگیر عشق میشن.

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15787437))</script>)

پرنده خارزار

رمان زیبای "پرنده خارزارر"  اثر "کالین مک کالو" هست.

داستان در مورد مگی است که درگیر عشق ممنوعه ای با  کشیش رالف بریکاسارت خوش قیافه و جوان قرار میشه...


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15787436))</script>)

سینوهه پزشک مخصوص فرعون

رمان " سینوهه پزشک مخصوص فرعون " اثر "میکا والتاری" را مطالعه کردم.

موضوع داستان خاطرات سینوهه پزشکی مخصوص فرعون است.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15787434))</script>)

رمان 4

رمان


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15787433))</script>)

رمان 3

رمان


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15787431))</script>)

رمان 2

رمان


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15787429))</script>)

رمان

رمان


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15787427))</script>)

ربه کا

رمان " ربه کا" اثر نویسنده مشهور انگلیسی" دافنه دوموریه" هست که دذر سال 1938 منتشر شده. این رمانرا هم در دوران نوجوانی مطالعه کردم موضوع رمان در مورد زن جوان و ساده دلی هست که بعداز ازدواج با مرد ثروتمندی به نام ماکس دو وینتر به قصر خانوادگی اون میاید ودر آنجا اسیر خاطرات گذشته ربکا همسر فاسد درگذشته دو وینتر قرار میگیرد


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15782799))</script>)

آناکارنینا

رمان " آنا کارنینا" اثر "لئو تولستوی" از رمانهایی هست که در دوره نوجوانی مطالعه کردم و این رمان در مورد زن جوانی از طبقه اشراف بدون عشق با مردی صاحب منصب ازدواج می کنه اما گرفتار عشق دیگه ای می شه.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15782794))</script>)

برباد رفته

یکی دیگه از رمانهایی که در دوره نوجوانی مطالعه کردم رمان "برباد رفته" شاهکار " مارگارت میچیل" هست.

داستان در مورد زندگی و عشق دختری به نام اسکارلت هست.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15782791))</script>)

جین ایر

رمان " جین ایر" اثر نویسنده انگلیسی "شارلوت برونته" هم از جمله رمانهایی بود که در دوران نوجوانی خوندم.

جین ایر یه دختر یتیمه که دل به مردی می بنده که همسری دیوانه داره.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15782781))</script>)

مادم بوآری

رمان "مادم بوآری" اثر نویسنده فرانسوی " گوستاو فلوبر" را هم در دوره نوجوانی خوندم. این رمان در سال 1957 منتشر شده.

داستان پرکششی در مورد زن متاهلی به نام اِما هست که از زندگی مشترکش احساس نارضایتی می کنه  و...

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15782759))</script>)

شب چراغ

بخشی از فصل 1 کتاب شب چراغ  اثر جمال میر صادقی 

از زبان مجید

لعنت به من اگر حدس نزده بودم که جمشید برای چه رنگ پریده از اتاق بیرون امد وبعد فیروز دستپاچه ونگران به دنبالش.

از توی اتاق ،صدای بم وگرم علی بلند بود.

تک خنده های پر معنایش به مطلبی که تعریف می کرد،چاشنی می زد.خاموشی دیگران نشانی از مجذوب شدن آنها بود یا احساس سرشکستگی وفروماندگی.

در دل تحسینش می کردم.احترام عمیق فراموش شده ای که نسبت به او داشتم ،دوباره در دلم زنده شده بود.

صدایش را می شنیدم ،همان صدایی که از بچگی مجذوبم می کرد.

...هنوز آن لحظه را به یاد دارم که ناظم مدرسه در کلاس را باز کرد وعلی با قدی کوتاهتر از من وچشمهای براق سیاهش،به دنبال او به کلاس آمد.کیف کوچک سیاهش را به دست گرفته بود ودست دیگرش را در جیب فرو کرده بود.

خانم معلم ما ،قیافه اش به هم رفت وبا اخم وتخم گفت:"وسط ساله ،هنوز برای من شاگرد می یارین آقای ناظم؟"

ناظم با همان قیافه عبوس وتلخش جواب داد :"خانم برین اعتراض کنین.بخش معرفیش کرده."

برگشت وعلی را تشر زد:"کره خر دستتو از جیبت در بیار،اینجا دیگه مدرسه سابقت نیست،غلفتی پوستتو میکنم."

خانم معلم به میزها نگاه کرد.من داد زدم :"خانم معلم اجازه هست؟"

شاگرد پهلو دستی ام را عقب زدم.

"اینجا جا هست خانم معلم."

خانم معلم دفتر را باز کرد واسم علی را در آن نوشت.علی آمد پیش من نشست.دستش را  دوباره توی جیبش کرده بود.

وقتی علی به مدرسه ما آمد،من کلاس پنجم بودم .از مدرسه  خوشم نمی امد ،هی مشق بنویس ودرس حاضرکن وهی از اقای ناظم  کتک بخور  که چرا توی حیاط مدرسه دویدی وچرا پنج دقیقه دیر به مدرسه رسیدی.می خواستم تصدیق ششم را بگیرم وبروم دنبال کار وکاسبی.

حاج آقام همیشه میگفت:"درس خوندن زیادی آدمو هرهری مسب میکنه ."

وقتی مدرسه تعطیل شد با علی بیرون آمدیم ،گفتم:"این ناظمه ازاون شمرای پدرسگه،تا حالا چن دفه بیخودی خوابونده بیخ گوشم. کی میشه تصدیقمو بگیرم ومدرسه را ول کنم.

"برای چی می خوای مدرسه را ول کنی؟"

"می خوام برم سر یکی از دکون های بابام،توچی؟"

"میخوام برم درس بخونم"

"چن کلاس دیگه؟"

"می خوام برم دانشگاه."

"هی یه دانشگاه.کله میخواد پسر."

"علی نگاهش به جلو خیره شد و دوباره گفت:

"می خوام درس بخونم."

"بابا حوصله داری ها ،فایده اش چیه؟درس زیادی آدمو هرهری مسب میکنه."

علی ایستاد وبه من نگاه کرد:

"فایده اش چیه؟"

پیراهنش را بالا زد ولکه های کبود روی پشتش را به من نشان داد :"از حاج آقات کتک خوردی؟"

"نه،از پسر بابام ،بی ناموس"

هیچ وقت نمی گفت"برادرم"،همیشه می گفت:"پسر بابام." بعدها فهمیدم از مادر جدا هستند. گفتم:"برای  چی؟"

علی پیراهنش را پایین انداخت وگفت :"می خواست منو ببره دکونش، من نرفتم."

"می خواست نذاره درس بخونی ؟"

"آره میخواست برم دکونش شاگردی کنم."

"حاج آقات چی ؟"

"حرفی نداره،این پسره میگه تو درس می خوای چه کنی،مگه من نخوندم ،کجای کارم لنگه ؟"

"پس از لج اونه که می خوای درس بخونی؟"

"نه میخوام درس بخونم که دیگه کسی نتونه منو بزنه ."

...

تصدیق ششم را که گرفتم ،تشویقم کرد که در دبیرستان اسم بنویسم.اما هنوز یکی –دو ماهی به مدرسه نرفته بودم که حاج آقام از مدرسه درم آورد وگذاشت سر یکی از دکانهاش،پیش یکی از دکاندارهاش که قصابی یاد بگیرم.

دو نفری بودند که هفته ای یه بار سر وکله شان پیدا می شد و دکاندارها را تیغ می زدند ومی رفتند ،دفعه آخری که دکاندار بابام خودش را پنهان کرد ، مرا با خودشان به شهرداری بردند.شب هم نگهم داشتند.

از شهرداری که برگشتم خانه ، گفتم میخواهم دوباره بروم مدرسه. چند روزی مدرسه نرفتم وتوی کوچه ها ول گشتم ، تا مادرم حاج آقام را راضی کرد.

هیچ خیال نمی کردم که دوباره مدرسه راهم بدهند.

با علی رفتیم پیش دکتر سرکوچه مان که حاج آقام را می شناخت.تصدیقی از اون گرفتیم که من دو ماهی مریض بوده ام.

علی دو سه روزی مدرسه نرفت.با تصدیق راه افتادیم به چند اداره سر زدیم بعد پرسان پرسان رفتیم به یک اداره کل.مادرم همه جا  جلو می افتاد و با التماس و درخواست کارها را از پیش می برد.

وقتی همراه حاج آقام به مدرسه رفتیم ،مدیر کاغذها را روی میزش پرت کرد وبه طرف من برگشت وبا چشمهای زاغ وتیزش نگاهم کرد:"پسر خیال کردی مدرسه هم جای بازی است ،بری وبیای؟ این دفه بهت ارفاق میکنم،گرچه می دونم فایده ای نداره وسر یه هفته بر میگردی سر دکون بابات ،برو سر کلاست ،کره بز."

حاج آقام بی اختیار سر تکان داد ،انگار با آقای مدیر هم عقیده بود.اگر اصرارهای مادرم نبود ،حتی یکساعت هم کارش را ول نمی کرد که با من بیادی مدرسه وپای ورقه ها را امضا کند.

علی دستم را گرفت وبا خود به کلاس برد.

بعدها اغلب فکر کرده بودم که اگر ان روز بلند نمی شدم و علی را کنار خود جا نمی دادم،چه می شد.

زندگی ام بی شک شکل دیگری به خود می گرفت وبه راه دیگری میرفت،به راهی که بچه هایی از تیره وتبار خانواده من باید بروند.

...جمشید با چشمهای برق افتاده گفت:"چه روحیه ای مجید ،هیچ تغییر نکرده."

فیروز گفت:"انگار نه انگار که تازه اومده بیرون ،صداشو می شنفی؟چه محکمه،چه پر حرارت،مثه اینه که اونجا ساخته تر هم شده."

جمشید گفت:"نخواد دوباره شروع کنه ؟"

گفتم:"شماها چتونه؟چرا اینقدر دستپاچه شدین؟..."

جمشید گفت:"موضوع این نیست..."

میان حرفش پریدم وگفتم:"موضوع اینه که خیال نمی کردین این جوری ببینیمش."

جمشید که انگار چیز مزاحمی را از جلو صورتش کنار میزند ،دستش را با عصبانیت تکان داد :"موضوع اینه که نه اوضاع مثه سابقه، نه ما دیگه خوشمون می یاد برای خودمون درردسر درست کنیم ."

فیروز خندید:"موضوع دردسر مرد سری در کار نیست رفیق ،موضوع اینه که همه ماخجالت می کشیم به صورت علی نگاه کنیم .میخوام ببینم دیگه چی ازمون مونده ،ها؟دیگه چی داریم به علی بگیم؟آب جو آمد وغلام ببرد؟!"

جمشید گفت :"هر جور که میخواین فرض کنین ، می خوام بگم من دیگه نیستم .راستش دیگه حوصله اون بازی ها را ندارم."

فیروز دوباره خندید:"اون بازی ها ، شازده کدوم بازی ها؟ خوبه حالا دیگه اسمشو می ذاری بازی؟ بیچاره علی که چه قیمت گزافی برای همون بازی ها پرداخته."

....پنج سال وخرده ای بود که علی را ندیده بودیم. علی مثل حلقه ای بود که ما را به هم پیوسته بود.وقتی این حلقه رابرداشتند، همه مثل دانه های تسبیح پخش وپلا شدند.

هرکس به طرفی چرخید.هر دوسه ماه یک بار یکی از ما یاد دوستان "قدیمیش"می افتاد.وسیله ای می شد که دوباره دور هم جمع بشویم ویاد دوستیهای گذشته را زنده کنیم.زنها غذایی می پختند،عرقی می خوردیم،سرها گرم می شد وبه وراجی می افتادیم...

آخر شب هم که از هم جدا می شدیم ،چیزی که یادش نبودیم همان صفا و دوستی های گذشته بود وحال وهوای ان روزهای یکدلی ...

دور هم نشسته بودیم که صدای در کوچه بلند شد.جمشید گفت:

"این هم امیر کله پوک،همیشه دیر میاد."

ترانه رفت که در کوچه را باز کند وصدای هیجان زده اش بلند شد:"مجید بیا ببین کی اومده."

بعد صدای کلفت ونکره امیر گفت:"آهای مجید خوش غیرت ،کجایی؟"

از جایم بلند شدم.محسن گفت:"باز این امیر خودشو لوس کرده،برو ببین چه آشی برات پخته."

اول هیکل گنده امیر را دیدم که زیر نور چراغ راهرو ایستاده بود وصورتش یکپارچه شادی بود.بعد چشمم به علی افتاد ومنیژه که ساکت کنار او ایستاده بود. فریده کوچولو به علی چسبیده بود وانگار جزئی از او شده بود.

جلو دویدم وعلی را بغل کردم.داشتیم همدیگر را می بوسیدیم که از پشت سر وصدای بچه ها بلند شد.همه توی راهرو ریخته بودند.

صدای خوشحال بهجت می پرسید:"علی جون کی در اومدی؟"

امیر گفت:"پریروز"

بچه ها با سر وصدا علی را دوره کرده بودند.علی کمی چاق شده بود اما پوست صورت تازه تراشیده اش بی خون بود.چشمهایش خسته وحرکاتش کند وسنگین شده بود.قیافه اش جدی ومردانه.با خوشرویی همه را می بوسید ومیگفت:"قربون همه تون ،قربون محبت هاتون. زنده باشین."

...

علی یاد آن روزها را دوباره زنده میکرد،میگفت:"دلم برای همه تون تنگ شده بود ،نمی دونین اونجا چقدر یاد شماها بودم."

فیروز از دهنش پرید:"یاد اون روزها بخیر"

علی خیره نگاهش کرد وپرسید:"چرا یادشون بخیر؟"

جمشید با دستپاچگی خواست رفع ورجوع کند:"آخه از دل ودماغ افتادیم."

محسن هره ای کردوگفت:"از همه چیز افتادیم."

علی چشم غره ای به او رفت...

دلم نمی خواست همین امشب پته مان روی آب بیفتد.اما جمله "چرا یادشون بخیر"بخصوص از دهان علی در حکم زنگ خطری بود...

به نظرم سعی می کرد که تردیدش را از ما مخفی کند.شاید چیزهایی به گوشش خورده بود واز نکبتی که گریبانگیر همه ما شده بود،ناراحت بود.خودش همچنان گرم وپر حرارت مانده بود. همین چند لحظه پیش داشت دوباره از "رسالت" حرف می زد.علی همیشه دنبال "رسالت " بود.

باورم نمی شد که تازه دو روز است آمده است بیرون واینقدر سرحال وپر شور است.

از فکرهایی که در سر داشت ونقشه هایی که کشیده بود ، برایمان حرف می زد.می گفت بچه ها را دوباره باید دور هم جمع کنیم  ومجله ای علم کنیم.

همه ساکت بودیم وبه او گوش می دادیم.

چه کسی جرات داشت که به او بگوید که دیگر ان دوره ها گذشته که شور واشتیاق، همه کارها را از پیش ببرد.حالا دیگر همه تخصص وفن وهنرشان را با پول تاخت می زنند...

اخرین کسی که از توی اتاق امد بیرون محسن بود .چشمهایش برق می زد.

"لاکردار هیچ تکون نخورده،انگار از لای زرورق درش اوردن،مثه آینه برق می زنه!"

علی بلند بلند حرف می زد.هیچوقت نمی توانست اهسته حرف بزن.ابراهیم همیشه دستش مینداخت:"پسر مگه تو دهنت بلند گو کار گذاشتن!"

 

بخشی از فصل 2  داستان شب چراغ اثر جمال میرصادقی  

اززبان امیر

 

 

این علی هم عجب آدم تخسی است ، از انها که وقتی به چیزی پیله می کنند ، به آسانی دست بر نمی دارند.

 

آخر داداش من بابات خوب ،ننه ات خوب ،حیف این همه صفا ونجابت تو نیست که خودت را با یک مشت پاچه ورمالیده ویک مشت نارفیق در می ندازی؟

اما مگر گوشش به این حرفا بدهکار بود.یک ضربدر بزرگ روی اسم بچه ها کشیده بود.نمی خواهم بگویم حق نداشت،حق داشت.کی باورش می شد که همه به این زودی پوست بیندازند وپفیوز وسگ مذهب از آب در بیایند، کی باورش می شد؟

وقتی شنیدم از آنجا درآمده یک دسته گل گرفتم ورفتم دیدنش ،منیژه در را باز کرد وگفت:"امیر،زیاد چیز ازش نپرس،خسته ست."

علی روی تخت نشسته بود وبرای فریده کتاب قصه می خواند.با خوشرویی بلند شد.همدیگر را بغل کردیم وبوسیدیم.نشستیم واز هر دری صحبت کردیم.هنوز با همان لحن دل گرم کننده حرف میزد،سرزنده وامیدوار.

همه اش سراغ بچه ها را از من می گرفت .

نمی شد چیزی بهش نگفت ،بعد ها ممکن بود که از من گله کند ، من همیشه باهاش روراست بودم .

بهش گفتم مجید توی یه موسسه آمریکایی کاری دست وپا کرده ،به قول خودش گه کاری هاشان را "ادیت" میکند. مزخرفاتی هم توی مجله های هفتگی با اسم مستعار می نویسد برای پول در آوردن.

جمشید هم با آن چند تا کتابی که درباره سینما وتئاتر ترجمه کرده به مشروطه اش رسیده ،توی اداره ای مسئول کار فیلم ونمی دانم چی چی شده .خلاصه ادم لاابالی وتنه لشی شده ،پادو سینما چی ها.حالا هم که آن هنر پیشه نازنازی را دنبالش انداخته ،هر جا میرود با همند.

علی پرسید: "کدام هنرپیشه؟"

"همون میترا دیگه"

چند سال پیش با آن قیافه اجق وجق وفیس وافاده ،همراه منوچهر آمد به دفتر مجله.

آن روزها، در نمایشنامه ای بازی می کرد که خیلی گل کرده بود.خیال میکرد که همه وظیفه دارند از هنر نمایی او تعریف کنند.

علی هم نه گذاشت ونه برداشت وخدمتی جانانه به او کرد که چرا صدایش مثل دخترهای تازه بالغ می لرزاند و چراموقع راه رفتن،مثل مرغ کرچ گشادگشاد راه می رود.اگر بخواهد خودی نشان بدهد باید لااقل ظرافتی در حرکاتش باشد واین جوری لنگهایش را از هم باز نکند واز این جور حرفها.

زنک گوش کرد وبغش به هم رفت وبا قهر از دفتر مجله رفت.

چند روز بعدش به علی زنگ زده بود واز رفتارش عذرخواسته بود ، بعد پرسیده بود:

"علی آقا هنوز هم ،صدام می ...لرزه؟"

...

بیرون هوا تاریک شده بود،گفتم:"امشب بر وبچه ها خونه مجید جمعن،پاشو فریده رو ورداریم وبا منیژه بریم."

علی گفت:"بد فکری نیست،دلم براشون تنگ شده."

منیژه گفت:"علی بهتره خونه بمونیم ،ممکنه کسی بیاد دیدنت."

گفتم:"هنوز هیچکی خبر نداره.بهتره بریم غافلگیرشون کنیم،بچه ها از دیدنت خیلی خوشحال میشن."

منیژه نک ونال کرد.انگار دلش نمی خواست ازخانه بیرون بیاید.

 پرسید:"کیا هستن؟"

"محسن وجمشید وفیروز وبهجت."

"منوچهر نیست؟"

"نه،مادر..."

برگشت ونگاهم کرد:"چرا بهش فحش می دی ؟"

"آدم آشغالیه،ازش خوشم نمی یاد."

چهره اش دوباره به هم رفت،انگار می خواست گریه کند.

...

دلم می خواست باز هم با علی مثل همیشه،آب مان به یک جوی برود.

از بچگی تا بیکار می شدم،سر خر را کج می کردم ومی رفتم سراغش.می نشستیم با هم به وراجی.

علی با بچه های دیگر فرق داشت.بچه های دیگر دنبال آدم می آمدند ومی گفتند:"امشب بریم عشق".

بعد هم آدم را به اینجا و اونجا می کشاندند وآخر شبی وقتی به خانه ات بر می گشتی،لول لول بودی.خلاصه کلام وقت را نفله کرده بودی.

با علی که بودی ،فرق می کرد.

باهاش که هم کلام می شدی ،کله ات به کار می افتادو می دیدی پسر ،توی آن فکرهایی هست که خودت هم  ازشان خبر نداشته ای.

دفعه اول که این موضوع دستم آمد ،یک روز سیزده بود.

قوم وخویشها ریخته بودند توی باغ خانه ما ،آن باغ قدیمی وقشنگ که بعد بابام فروختش. دختر عمه ها ودختر خاله ها با دوستهاشان آمده بودند. هیچ وقت اینقدر گرفتار وفور نعمت نشده بودم،چه روز پر برکتی.تا بخواهی دختر این طرف و آن طرف ولو بود.

طرفهای عصر نمی دانم برای چه آمدم بیرون ،انگاریکیشان بعد از لب گرفتن ازش،هوس شیرینی خامه ای کرده بود.وقتی از جلو خانه حاجی رد شدم،دیدم پنجره اتاق علی باز است.همینجوری صدا زدم:"آهای خوش غیرت ،بست نشستی؟"

دیدم سر و کله اش میان پنجره پیدا شد.کی باور میکرد؟ روزسیزده سگ هم تو لانه اش بندنمی شد.

زد به کله ام بروم به راه راست زمینی هدایتش کنم.گفتم برش میدارم ومی برم خانه خودمان وبه نوایی می رسانمش.

توی اتاقش که رفتم ،دیدم همین جور لنگ وپاچه کتابهایش باز است ویادداشت هاش روی میز ریخته.

گفتم:"حیف نون،آدم روز سیزده کار میکنه ،خیلی خری به خدا"

خندید وگفت:"باید فرداتحویلش می دادم،ببین انگار چیز بدرد بخوری ازآب در اومده."

نشستم وسیگاری با هم چاق کردیم.بنا کرد مقاله اش را برایم توضیح دادن وهوای دخترها را از کله ام پراند.

نشان به آن نشانی که وقتی از اتاق کوفتیش در آمدم ساعت یازده شب بود وکله ام پرا از فکرهای قشنگ بود.دو سه تا کتاب هم زیر بغلم بود که از علی گرفته بودم که بخوانم.از اینکه دخترها را از دست داده بودم ککم هم نمی گزید.خیلی هم سرحال تر از عصر بودم.

بعد از ان شب خانه مجید ، دو سه دفعه دیگر هم سراغش رفتم،میزان بود.بازافتاده بود به چیز نوشتن.هفته پیش دوباره رفتم خانه اش.

منیژه وفریده نبودند.اوقاتش گه مرغی بود.می گفت:"چی شده؟چرا همه اینقدر کلاش شدن،نادرست وکلاهبردار.چرا همه به جون هم افتادن ودارن همدیگه رو می چاپن."

تعریف کرد که فریده را برده دکتر:"طفلی بچه ضعیفیه،یه بار بهش بخوره می افته."

دکتر یک عالمه عکسبرداری وآزمایش روی دستش گذاشته وکلی خرج برایش بالا آورده بود.

هفته پیش ، توی خیابان ابراهیم را دیدم. راننده اش ماشین را جلومن نگه داشت وسوارم کرد. چه بهش ساخته قر...چه دک و پوزی بهم زده.

مدتها بودکه ندیده بودمش .شنیده بودم جزو مقاطعه کارهای گردن کلفت شده وکار وبارش سکه است.سگ مذهب چنان توی صندلی ماشینش لم داده بود وپاهایش را دراز کرده بود وروزنامه را جلو صورتش گرفته بود که انگار جد اندر جدش،دیپلمات بوده اند.پرسید:

"چطوری امیر خان،روبراهی ؟چرا سری به ما نمی زنی بنشینیم عرق سیری بخوریم وحالی بکنیم؟ کجایی پسر،ها؟چیکارها میکنی؟"

گفتم:"ای ی ی  یه گوشه ای می پلکیم ویه پولی از دولت می گیریم ووقت گرانبها رو تواداره تکه پاره می کنیم."

پرسید:" علی رو می بینی؟ این حضرت آقا چشه،چرا با ما چپ افتاده؟ اگه دیدش بهش بگو ما همون کوچیک سابق هستیم،جای رفقا هنوز روی تخم چشمماست."

"شنیدم اوضاعش زیاد روبراه نیست؟باز با همه چیز سر عناد داره. چرا نمی خواد بفهمه که اوضاع عوض شده.باور کن امیر خان،مثه برادر دوستش دارم.چند دفعه با مهشید خواستیم بلند شیم بریم دیدنش،خونه نبوده .هر دفه بهش تلفنمی زنیم ،منیژه میگه نیست، شاید هم هست ودلش نمی خواد با ما صحبت کنه ."

انگارتوی دلش خالی شده بود وفکر میکرد بچه ها به خاطر علی ،دور او را خط می کشند.

 

از زبان مجید

بخشی از فصل سوم شب چراغ اثر جمال میر صادقی تاریخ چاپ 37/2/16

 

همراه علی از راهی که از میان چمن می گذشت و دویست سیصد متری تا جلوی بنا فاصله داشت گذشتیم.بنا در وسط حیاط بود، دو طبقه داشت.حیاط از طرف جنوب ومشرق،هلالی شکل دور بنا می گشت وپوشیده از درختهای زینتی وتازه کاشته بود.شاخه های برهنه،زیر نم نم بارانی که می بارید،خیس شده بود.

پیش از این دوسه بار به خانه ابراهیم آمده بودم.یک سالی بود که این خانه را ساخته بود.بار اولی که من وترانه را به خانه اش دعوت کرد،به نظرم خانه پر تجملی آمد.ابراهیم ومهشید ما را توی خانه گرداندند.ابراهیم سرحال ومغرور گفت:"خونه قشنگی دارم مگه نه،مجید؟"

پسرک جوانی که در خانه را به روی ما باز کرده بود،ما را به طرف در بنا برد.نمای عمارت از سنگ مرمر سرخ وسفید بود.علی ایستاد به تماشای چلچراغ وتابلوهای نقاشی،مژه هایش،روی چشمهایی براق وتحقیرآمیز بالا رفت وگفت:"خیلی کلفت شده بابا!"

توی اتاق ابراهیم و دو مرد دیگر نشسته بودند.ابراهیم بلند شد و علی را بوسید. می خندید. دستش را دور گردن علی انداخت،علی همانطور با چشمهای براق پوزخندزنان به دور وبرش نگاه می کرد:"این خونه توست،مال خودته؟"

ابراهیم خندید وگفت:"مگه شک داری؟مال خودخودمه،خودم ساختمش،قشنگه؟"

مهمانهایش را کم وبیش می شناختم.یکی از آنها سهامدار بزرگ گروه فرهنگی معروفی بود ودیگری معامله گر زمین. آقای اسماعیلی سهامدار گروه فرهنگی سری به طرف من تکان داد ولبخند بزرگوارانه ای به علی زد وپرسید:"چطورین آقا؟ پیداتون نیست،مزاج مبارک سالمه؟"

لحن سوالش برخورنده بود.علی خندید وتلپی خودش را روی مبل انداخت وگفت:"ای ی ی ."

قیافه آقای اسماعیلی برتری می فروخت.با تحقیر به سرو وضع نامرتب علی نگاه می کرد.مثل اینکه انتظار داشت توجه بیشتری به او بشود.به نظرم رفتار سرد وخشک علی او را نارحت کرده بود.

آقای اسماعیلی فخرفروشانه از علی پرسید:"حالا چیکار میکنین آقا؟"

علی گفت:"ول می گردیم"

"ول میگردین؟کار خوبی نمی کنین."

"چه کار کنیم قربان؟"

"این همه کار ریخته.بیایین تو یکی از مدرسه هام دستتونو بند کنم."

علی خندید:"چشم قربان."

ابراهیم هم خندید.آقای اسماعیلی بادو بروتی به آستین انداخته بود.پوزخندش،روی صورتش باز شده بود.

علی پرسید:"شما چی کار میکنین آقای اسماعیلی،هنوز درس می دین؟"

لبهای درشت وگوشتالود  آقای اسماعیلی به تحقیر کج شده وبا بی اعتنایی گفت:"نه دیگه آقا،کو فرصت؟ بهرحال تو همون راهیم.خدمت می کنیم."

"خدمت؟"

آقای اسماعیلی به علی نگاه کرد:

"بله خدمت به بچه های مردم وآینده این مملکت..."

خودش را روی مبل جا به جا کرد وحالت ناطقی را به خود گرفت:"آینده این مملکت دست بچه هاست..."

علی حرفش را برید:

"از چه موقع به فکر این خدمت افتادین؟"

لب ودهان آقای اسماعیلی جمع شد:

"منظورتونو نمی فهمم."

"دراومدش خوبه؟"

"البته کار خیر هیچ وقت بی اجر نمی مونه."

"اگه دراومدش خوب نبود باز به فکر این خدمت مهم می افتادین؟"

آقای اسماعیلی شانه بالا انداخت وگفت:

"هیچ خدمتی بدون پاداش نمی مونه آقا،چشم دشمنان کور.الحمد... اوضاع روبراهه.هیچ مایه نگرانی نیست."

کدوم دشمنان؟اوضاع چی روبراهه؟"

آقای اسماعیلی اخم کرد: "علی آقا گوش کنین..."

اولین بار بود که اسم علی را به زبان می آورد:

"شما هر طور میخواین فکر کنین.کار منو خدمت بدونین یا ندونین، برای من هیچ فرق نمی کنه.انگار هنوز سرتون بوی قورمه سبزی می ده. اما میخوام نصیحتی بهتون بکنم.آقاجان اوضاع واحوال با چهار پنج سال پیش خیلی فرق کرده.شما..."

علی حرفش رابرید:

"اوضاع وحوال برای کی فرق کرده ، برای نوع شما یا نوع من؟"

آقای اسماعیلی از دهانش صدایی بیرون آمد که تشخیص نوع آن ممکن نبود،صدایی شبیه صدای آدمهای سرما خورده یا ترسیده:"فرض کنین برای نوع من ،اگر چه دوره نوع موع دیگه ور افتاده،دوره،دوره عمله،چی می خوایین بگین آقا."

"هیچی قربان.اگه فراموش نکرده باشین یه زمانی تو یکی از این مدرسه های تو سری خورده جنوب شهر،سرکاردرس ریاضی  می دادین ومن ادبیات."

"بله،یادم هست،منظور؟"

"اگه یادتون باشه یه روز تو دفتر با آقایون معلمها نشسته بودیم وازسرما می لرزیدیم.وقتی یکی گفت چرا بخاریهای مدرسه های شمال شهرو روشن کردن واینجا را نکردن وگفت کاش می تونست خودشو به اون مدرسه ها منتقل کنه ،شما به اون پریدین که تمایلات خرده بورژوایی داره.گفتین حاضرین با هر فلاکتی بسازین وهرجا که به وجود شما بیشتر احتیاج باشه، درس بدین.گفتین ادمهای با وجدان همیشه باید زحمت بکشن وهیچ انتظاری نداشته باشن،برای اینکه هیچوقت اوضاع به نفع اونهاتغییرپیدا نمی کنه .حالا چطور شده که اوضاع واحوال برای شما تغییر کرده ویه مدرسه تون شده هشت تا."

"اقا اگر به جای مدرسه باز کردن،عرق فروشی باز می کردم از نظر شما هیچ توفیری نداشت؟"

"چرا،مسلما توفیر داشت.اونوقت شما فقط یه عرق فروش بودین وحسابتون روشن بود."

"مگه حالا حسابم روشن نیست.مگه برای درس خوندن بچه های مردم مدرسه باز کردن،خدمت نیست؟"

"باز رفتیم سر موضوع اول ، خدمت به بچه های کدوم مردم؟"

آقای اسماعیلی به سرفه افتاد:"خدمت خدمته آقا، شاخ ودم نداره".

"تجارت هم تجارته،تصادفی نیست که همه مدرسه های شما درشمال شهره.انگار فقط این بچه ها به مدرسه احتیاج دارن."

"نه آقا، همه بچه ها به مدرسه احتیاج دارن.گیرم من نمی تونم ایثار کنم ، یه مدرسه خوب خرج داره،اگه کسی بتونه از عهده شهریه ش بربیاد برای من چه فرقی می کنه از جنوب شهر پاشه بیاد یا از شمال شهر.از قدیم گفتن هر چه پول بدی آش می خوری.از این واضحتر بگم آقا."

"نه آقا حالیم شد.همانطور که گفتین کسی میتونه تو مدرسه های شما اسم بنویسه که از عهده شهریه هاش بربیاد،یعنی همون هایی که مث شما تجارت می کنن ،پدر همون بچه هایی که به قول شما اینده این مملکت دست اونهاست.بیخود نیست که تجارتخونه هاتون هشت تا شده.آقا دوره عمل نیس،دوره معامله ست..."

وقتی صدای مهشید(زن ابراهیم) از پشت سر ما بلند شد:"علی جون تویی؟ کی اومدی ؟"

قیافه اسماعیلی از هم باز شد،مثل این بود که او را از سر چنگکی پایین اورده باشند، مرد دیگر از جا بلند شدوبه طرف ابراهیم برگشت:"بقیه مذاکراتمونو می ذاریم یه وقت دیگه، سرکار مهمون دارین.مزاحم نمی شیم.اجازه مرخصی می فرمایین."

میترا خندید،خنده ای پوک ،کوچک ودل انگیز وگفت:"چند وقته شما را ندیدم علی آقا؟"

علی گفت:" بنظرم یه صد اسله یا یه کمی بیشتر."

مهشید جیغ کشید:"اوا،صد سال...چه بامزه".

بعد پرسید:"پس کو زنهاتون.؟منیژه را چرا نیاوردی علی ؟"

علی گفت:"بنده بی تقصیرم،بهش گفتم نیومد."

مهشید دوباره جیغ کشید:"اوا...چرا؟"

علی گفت:"عرض کردم بنده بی تقصیرم،از خودش بپرسین."

"اوا،از خودش بپرسم،چه بامزه،پس تو چه شوهری هستی؟"

چشمهایش برگشت وبه میترا نگاه کرد ولبخند پر معنایی زد که اثر آن توی ذهن من ماند.

مهشید پر حرفی می کرد:

"علی نرفتی نمایش تازه میتی راببینی ؟عالی بازی میکنه،ماه.مجید تو هم ندیدی ؟"

میترا لبخندی زد وگفت:"ما رو قابل نمی دونن."

علی گفت:"اختیار دارین.خبر نداشتم."

مهشید دوباره جیغ کشید:"اوا خبر نداشتی علی ، عالم وآدم خبر دارن.بلیت هاشو باید از یه ماه قبل رزرو کنی . چه ...طور خبر نداشتی علی جون؟"

میترا گفت:"علی آقا دلم می خواد بیایین ببینین صدام هنوز مثه دخترای تازه بالغه با نه؟"

علی لبخندی زد وگفت :"مطمئنا نه خانم،حالا خودتون مثه دخترای تازه بالغین."

مهشید جیغ زد،انگار نمی توانست راحت حرف بزند:"چه دختر تازه بالغی ، خوش به حالت میتی.هنوز به چشم علی تر وتازه میای."

میترا خندید:"تا ببینیم علی آقا از تازه بالغ ها خوششون می یاد یا از جا افتاده هاش؟"

من گفتم:"از هیچ کدومشون ، علی دشمن شماره یک زن جماعته."

مهشید جیغ کشید:"اوا،مگه چه هیزم تری بهش فروختن؟ من یکی که مرده شم. والله حاضرم این گنده رو..."به ابراهیم که توی مبل فرو رفته بود،نگاه کرد:" ول...لش کنم وباهاش فرار کنم."

علی گفت:"تو روخدا این کارو نکنین.می ترسم هر دمون بدبخت وناکام بشیم واز شدت عشق خودمونو بکشیم."

میترا گفت:"به به چه خوب ،امشب کیف علی آقا کوکه."

علی گفت:"دست بر قضا همینطوره ، سرحال سرحالم ،درست عین اینه که دارم از یه تونل دراز وتاریک بیرون میام.شما چطورین؟"

لبهای میترا باز شد.دستی به موهای بلندش کشید وگفت:"من، علی آقا؟ اوضاعم خرابه .هنوز وسط تونل موندم، تو تاریکی  دارم از تنهایی دق میکنم.کمکم نمی کنین علی آقا؟"

مهشید گفت:"ای وای ی ی ی میتی ، اون همه آدم دارن دور وبرت می پلکن وباز تنهایی وداری دق میکنی؟ علی این میتی از اون حقه هاست،مبادا حرفاشو باور کنی .اینقدر کشته مرده داره که به حساب نمی یاد."

علی گفت:"من یکی حرفاشونو باور میکنم ،اما حالم زاره مهشید خانم،خیالتون راحت باشه نمی تونم کشته مرده شون بشم."

ابراهیم هیکل گنده وگوشت آلودش را از توی مبل بیرون آورد وگفت:"علی بلند شو بریم اشیا عتیقه مو نشونت بدم."

علی را از جا بلند کرد.

از جا بلند شدم وبه بهونه دستشویی از اتاق بیرون آمدم.ابراهیم چه اصراری داشت که علی را ببیند. خواهش و درخواست کرد که بروم وعلی را با خودم بیاورم.

به حیاط آمدم ،باران ریز ریز می بارید.هوا کمی سرد بود.روی سنگهای حاشیه سفید چمن کاری به را ه افتادم.احساس خالی بودن می کردم،بی درد ، بی فکر ، مثل اینکه بادم کرده و توی هوا ولم داده اند.

صدای پایی را از پشت سرم شنیدم، برگشتم، میترا بود.لبخند زنان به طرفم آمد.

...به من تکیه داد ودر کنارم به راه افتاد.

"همه شما یه جوری شدین.این مردیکه ابراهیم،جمشید،تو...فقط آدم درستتون علیه که اونهم..."

حرفش را بریردم وبا خنده پرسیدم:"چی شد؟حالا پای منو هم به میون کشیدی؟"

خندید وگفت:"چرا علی را سپردی به اون قالتاق."

"حوصله نداشتم دوباره عتیقه هاشو ببینم."

"همین ناقلا؟حتما می دونی ابراهیم میخواد دست علی را بند کنه؟"

"به نظرت اشکالی داره؟"

"حیفه."

"مقصورت چیه؟"

"حیفه که پاشو بکشن تو کارهایی که براش ساخته نشده.خوابهایی براش دیدن.اینها رو که خودت بهتر می شناسی.آدمو درسته درسته قورت می دن."

"علی بچه نیست.خودت بهتر می شناسیش،بهتر از من وتو مصلحت خودشو می دونه."

خندید،خنده ای پرمعنی وطنین دار:"منو بگو که دارم برای علی دلسوزی می کنم.من کیم،یکی از قماش همین ها، همین ها که علی ازشون بدش می یاد،مردک مغرو بدبخت.

اصلا چرا این حرفها را به میون کشیدم ،نمی دونم ،شاید علتش اینه که نمی خوام بیشتر صدمه ببینه، آخه من بهش صدمه زدم واز این بابت پشیمونم.به چشماش نگاه کردی؟چه پر باره،چه دلزدگی ازشون می باره،شاید خیال میکنه من منیژه رو..."

صدایش برید.

از درختی که به آن تکیه داده بود جدا شد وبا قدمهای سنگین به راه افتاد.

"من می رم تواتاق ، سردم شد."

هنوز حواسم پیش حرفش بود که ناتموم گذاشته بود ومن چیزی از اون نفهمیده بودم.

از زبان مجید

بخشی از فصل سوم شب چراغ اثر جمال میر صادقی تاریخ چاپ 37/2/16

 

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1829358))</script>)

بلندیهای بادگیر

دوازده سالم بود که رمان بلندیهای بادگیر نوشتهٔ امیلی برونته، شاعر و نویسندهٔ انگلیسی که در سال ۱۸۴۷  منتشر شده را از بین کتابهای رمان کتابخانه دایی جون پیدا کردم و خوندم.

داستان ماجرای زندگی هیت کلیفه که از زبان آلن دین خدمتکار برای مردی که خانه  هیت کیلیف را اجاره کرده، تعریف می شه.

آقای ارنشا همراه فرزندانش هیندلی و کاترین در خانه ای به نام وادرینگ هایتز زندگی می کند . روز آقای ارنشا پسر بی سرپرست و بیچاره ای به نام هیت کیلیف را با خود می آورد تا با آنها زندگی نماید پسری صبور اما موذی که رابطه ای صمیمی با کاترین ایجاد می کند در حالی که با هیندلی خیلی روابط خصمانه ای داره و ماجرا بدین نحو ادامه پیدا می کنه تحقیرها عشق ها و انتقام های پیچیده و تو در تو .
این رمان داستان عشق نافرجام میان هیت کلیف و کترین ارنشاو است و این‌که این عشق چگونه سرانجام این دو عاشق و بسیاری از اطرافیانشان را به نابودی می‌کشاند. هیت کلیف کولی‌زاده‌ای است که موفق به ازدواج با کاترین نمی‌شود و پس از مرگ کاترین به انتقام‌گیری روی می‌آورد.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62414))</script>)

جملات به یاد ماندنی از 15 شاهکار ادبی دنیا

1. همه خانواده های خوشبخت مثل هم هستند؛ اما هر خانواده بدبخت به راه و روش خودش بدبخت است ( آناکارنینا نوشته لئو تولستوی / 1878)

2. این حقیقت را همه دنیا قبول دارند که مرد مجردی با ثروت مناسب باید به دنبال همسر بگردد. ( غرور و تعصب نوشته جین آستین / 1813)

3. بهترین دوران بود، بدترین دوران بود، دوران درایت بود، دوران حماقت بود، اوج ایمان بود، اوج شک بود، فصل روشنایی بود، فصل تاریکی بود، بهار امید بود، زمستان یأس بود، همه چیز در یک قدمی ما بود، همه چیز را پشت سر گذاشته بودیم، همه مستقیم به بهشت می رفتیم، همه مستقیم در جهت مخالف می رفتیم. ( داستان دو شهر نوشته چارلز دیکنز / 1859)

4. روز سرد روشنی از ماه آوریل بود، ساعت سیزده بار ضربه زد ( 1984 نوشته جرج اورول / 1949)

5. هیچی در مورد من نمی دانید مگر اینکه کتابی با نام «ماجراهای تام سایر» را خوانده باشید؛ اما اصلا مهم نیست. آن کتاب را آقای مارک تواین نوشته بود و تقریبا همه اش حقیقت بود. ( ماجراهای هاکلبری فین نوشته مارک تواین / 1884)

6. اگر واقعا می خواهید از این ماجرا مطلع شوید، حتما اولین چیزی که می خواهید بدانید این است که کجا به دنیا آمده ام و بچگی مزخرفم چطور بوده و پدر و مادرم چه کاره بودند و قبل از دنیا آمدن من چه می کردند و همه این چیزهای مسخره دیوید کاپرفیلدی، اما راستش را بخواهید من حالش را ندارم این حرف ها را بزنم. ( ناتوردشت نوشته جی. دی. سلینجر / 1951)

7. در سال های جوان تر و ضعیف تر بودنم پدرم به من نصیحتی کرد که از همان موقع در ذهنم می چرخد. اینطور گفت که هر وقت می خواهی از کسی ایراد بگیری فقط یادت باشد که همه مردم دنیا شانس و بختی که تو داشتی را نداشتند. ( گتسبی بزرگ نوشته اف. اسکات فیتزجرالد / 1925)

8. یک روز که گرگور سامسا از خوابی تلخ بیدار شد متوجه شد که در رختخوابش به یک سوسک غول آسا بدل شده است. ( مسخ نوشته فرانس کافکا / 1915)

9. مرا اسماعیل صدا بزنید. ( موبی دیک نوشته هرمان ملویل / 1851)

10. دوشیزه بروکس , زیبایی داشت که انگار لباس های کهنه به آن جلوه بیشتری می داد. ( میدل مارچ نوشته جرج الیوت / 1871)

11. همه بچه ها به جز یکی، بزرگ می شوند. ( پیتر پن نوشته جی. ام. بری / 1911)

12. ریزناپذیر بود: عطر بادام تلخ همیشه او را به یاد سرانجام عشقی نافرجام می انداخت. ( عشق سال های وبا نوشته گابریل گارسیا مارکز / 1985)

13. سرما با بی میلی از زمین برمی خاست، و مه با کمرنگ شدنش سپاهی را نشان می داد که روی تپه کشیده شده بود و استراحت می کرد. ( نشان سرخ دلیری نوشته استفن کرین / 1895)

14. مامان امروز مرد. یا شاید دیروز، نمی دانم. ( بیگانه نوشته آلبر کامو / 1946)

15. پیرمردی بود که تنها در خلیج ماهیگیری می کرد و هشتاد و چهار روز بود که ماهی نگرفته بود ( پیرمرد و دریا نوشته ارنست همینگوی / 1952)


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62412))</script>)

دیالوگی از کتاب شازده کوچولو

روباه گفت: سلام!
شازده کوچولو گفت: کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: من یک روباهم
شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن، نمی دانی چقدر دلم گرفته!
روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، هنوز اهلی ام نکرده اند.
شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: آدم ها تفنگ دارند و شکار میکنند، اینش اسباب دلخوری است! اما، مرغ و ماکیان هم پرورش می دهند و خیرشان فقط همین است. تو، پی مرغ میگردی؟
شازده کوچولو گفت: نه، پی دوست می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: اهلی کردن یک چیزی است که پاک فراموش شده، یعنی، ایجاد علاقه کردن!
شازده کوچولو با شگفتی گفت: ایجاد علاقه کردن!
روباه گفت: معلوم است. تو الان برای من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگر، نه من احتیاجی به تو دارم، نه تو احتیاجی به من. من برای تو یک روباهم، مثل صد هزار روباه دیگر، اما اگر منو اهلی کردی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در همه عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود! الان زندگی یکنواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم، آدم ها مرا.
همه مرغ ها عین همند. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت میگذرد ولی اگر تو منو اهلی کنی، انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی.
آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند. صدای پای دیگران مرا وادار میکند توی هفت سوراخ قایم بشوم، اما صدای پای تو مثل نغمه ی موسیقی مرا از سوراخم بیرون میکشد.
تازه، نگاه کن! آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم، گندم چیز بی فایده است. گندمزارها مرا به یاد هیچ چیز نمی اندازند و این جای تأسف است! اما تو موهای طلایی داری. پس وقتی اهلیم کردی، محشر میشود! چون گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد، آن وقت من صدای وزیدن باد را که در گندمزار می پیچد، دوست خواهم داشت.
حالا اگر دلت میخواهد مرا اهلی کن!
شازده کوچولو جواب داد: آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند، می تواند سر در بیاورد. انسان ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان ها می خرند، اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم ها مانده اند بی دوست!
روباه گفت: تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شازده کوچولو پرسید: راهش چیست؟
روباه گفت: باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش کمی دورتر از من به این شکل لای علف ها می نشینی، من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچ نمی گویی، چون کلمات سرچشمه ی سوء تفاهم ها هستند، عوضش می توانی هر روز یک خورده نزدیک تر بنشینی.
فردای آن روز شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی، اگر مثلا: هر روز سر ساعت 4 بعد از ظهر بیایی من از ساعت 3 تو دلم قند آب می شود و هرچه ساعت جلوتر برود، بیشتر احساس شادی و خوشبختی می کنم. ساعت4 که شد دلم بنا می کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم!!
اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی، من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟
به این ترتیب، شازده کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه جدایی نزدیک شد ....
روباه گفت: آخ! نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم!
شازده کوچولو گفت: تقصیر خودت است. من که بدت را نخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: همین طور است.
شازده کوچولو گفت: پس این ماجرا فایده ای برای تو نداشته؟
روباه گفت: چرا، برای خاطر رنگ گندم!
اما وقتی خواستیم وداع کنیم، من به عنوان هدیه رازی به تو میگویم.
شازده کوچولو بار دیگر به تماشای گل ها رفت و گفت: روباهی بود مثل صد هزار روباه دیگر، اورا دوست خود کردم و حالا تو همه عالم بی همتا است.
و برگشت پیش روباه و گفت: خدانگهدار.
روباه گفت: خدانگهدار! و اما رازی که گفتم خیلی ساده است!
جز با چشم دل نمی توان خوب دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است. ارزش گل تو به قدرعمری است که به پاش صرف کرده ای!
انسان ها این حقیقت را فراموش کرده اند، اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کرده ای مسئولی!
شازده کوچولو زیر لب زمزمه کرد: جز با چشم دل نمی توان دید. آنچه اصل است از دیده پنهان است.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62410))</script>)

کوری

دلم می خواد اگه یه روز تو تقدیرم شکست نوشتن ، توی میدون مبارزه زندگی بجنگم و شکست خورده به حساب بیام ، هیچوقت دلم نمی خواد فرار کنم و بگن که شکست خورد

نام کتاب: کوری برنده جایزه نوبل 1998 نویسنده : ژوزه ساراماگو ترجمه: مینو مشیری حوادث این داستان حول محور بیماری عجیبی است که قدرت بینایی را از افراد می گیرد و عجیب اینکه این نوع "کوری"آنطور که از نامش انتظار می رود سیاهی مطلق نیست بلکه" سراسر نور وروشنایی " است . اولین فردمبتلا مردی است که در پشت چراغ قرمز گرفتار می شود. نفر بعدی " ماشین دزدی " است که آن روز بر حسب اتفاق در صحنه حضور داشته و مرد نابینای پشت چراغ قرمز را به خانه اش می رساند . سپس وسوسه میشود و ماشین او را می دزدد ولی در یک خیابان فرعی در حین پنهان کردن ماشین ناگهان "کور" می شود . مردیکه اول "کور" شد با کمک همسرش به چشم پزشک مراجعه می کند. دکتر چشم پزشک بعد از معاینه بیمار متوجه می شود که این بیماری هیچ نشانه ظاهری ندارد و از نظرعلم پزشکی . چشم شخص مبتلا کاملا سالم است. مبتلایان بعدی به این بیماری همسر مرد .راننده تاکسی .دکتر چشم پزشک وبیماران حاضر درمطب که با مرد کور در تماس بودند.می باشند. از انجاییکه دامنه روابط انسانی نامحدود است این بیماری بسرعت شیوع پیدا میکند با گسترش این بیماری دولت تصمیم می گیرد افراد بیمار را قرنطینه کند از اینرو انها را در سالن یک تیمارستان قدیمی بدون هیچ پرستار یا کسیکه به این بیماران کمک کند . زندانی می کند .درهای بزرگ اهنی قرنطینه ارتباط انها را با دنیای بیرون قطع می کند .ارتش شبانه روز در پشت درها مراقب است. هر روز بر تعداد افراد مبتلا افزوده میشود .در این میان همسر دکتر چشم پزشک حیله ای بکار می برد ووقتی همسرش را به قرنطینه منتقل می کنند تظاهر به کوری می کند و با او همراه می شود. اما تا انتهای داستان تنها فردی که از خطر این بیماری مرموز مصون می ماند همین زن است . او در قرنطینه از ترس فاش شدن راز وجدا شدن از همسرش سعی می کند مانند دیگران رفتار کند . اما همه " کورها " متوجه می شوند که این زن متفاوت از سایرین است . در همه جا حضور دارد . انها را به تختهایشان راهنمایی می کند و به هنگام توزیع غذایی که ارتش به داخل حیاط تیمارستان می فرستد حضور این زن است که باعث می شود تقریبا عدالت در رسیدن سهم غذای آنهارعایت شود .اوست که جاهای ناشناخته را در این محیط می شناسد و... در همین اوضاع چندین بار سربازانیکه از بیرون مراقب اوضاع بودند دچار توهم می شوند و ازترس اینکه مبادا بیماران بخواهند شورش کنند واز قرنطینه فرار کنند. به سمت آنها شلیک میکنند وبالطبع عده ای در این میان جان خود را از دست می دهند. دفن اجساد نیز به نوبه خود مشکل بزرگی برای بیماران بوجود می اورد. روز به روز با زیاد شدن تعدا افراد مبتلا وضعیت قرنطینه از نظر بهداشت راهرووسالن هاوبدتر از ان غذای جیره بندی بدو بدتر می شود. در این میان عده ای از مبتلایان گروهی تقریبا بیست نفره تشکیل می دهند و با کندن میله های تختهای خود و اتکا به وجود اسلحه ای که همراه یکی از انها ست شروع به باجگیری از بیمارانی که عده انها به دویست نفر یا بیشتر می رسد . می کنند. آنها هرباربمحض رسیدن غذا سریعا ان را جمع اوری کرده و به بخش خود می برند . و در قبال غذا از بقیه وسایل قیمتی طلب می کنندکلیه اشیا قیمتی و پولها در اختیار باجگیران قرار می گیرد ... بعد از مدتی این تقاضاهای فراتر از دریافت پول ولوازم قیمتی می رود و... در طی داستان نویسنده برای تامین غذا صحنه های غم انگیزی را می افریند. تا اینکه زن دکتر شبانه با قیچی که به همراه داشت گلوی سر دسته باجگیران را می برد و ... درگیریهایی که در صحنه های بعدی اتفاق می افتد باعث می شود که قرنطینه به اتش کشیده شود و بدنبال آن دیوارها فرو می ریزند و کاراکترهاییکه در ابتدای داستان از انها نام بردیم یعنی دکتر و همسر دکتر . مردیکه در پشت چراغ قرمز " کور " شد . همسر وی و بیماران موجود در مطب . با راهنمایی زن دکتر از قرنطینه فرار میکنند. و به شهریکه در چنگال این بیماری فرو رفته است قدم میگذارند. بعد از ان تلاشهای این دسته برای تامین غذا وجستجوی منازلشان شروع می شودجالب اینجاست که در سطح شهر با ان وضعیت نابسامان اجتماعاتی از "کورها" تشکیل شده است که عده ای کور برای عده ای دیگر سخنرانی می کنند .... صحنه اخر داستان در خانه دکتر چشم پزشک اتفاق می افتد که همه ان کاراکترها در انجا حضور دارند و بطور ناگهانی بینایی خود را بدست می اورند.

صحنه هایی را عینا از کتاب نقل می کنم صحنه :دکتر چشم پزشک صبح زود وقتی از خواب بر می خیزد درحالیکه مبتلا به این بیماری شده است به سمت حمام می رود . بی اختیار به سمت اینه می چرخد "... بسمت نقطه ای که می دانست ایینه در انجاست چرخید . اما این بار از خود نپرسید چه خبر شده . نگفت که به هزاران دلیل ممکن است مغز ادمی از کار بیفتد . فقط دستش را دراز کرد و ایینه را لمس کرد می دانست که نقشش در ان منعکس است و او را می نگرد . عکسش او را می دید . او نمی توانست عکسش را ببیند..." صحنه: قرنطینه "... عده ای سر را زیر پتو کرده بودند . انگار مشتاق سیاهی بودند . سیاهی مطلق تا شاید بتواند خورشیدهای تیره چشمهایشان را برای همیشه خاموش کند ..." "... کوری برایشان نه به معنای غرق شدن در یک تاریکی معمولی بلکه زندگی درون هاله ای فروزان بود..." "... زمان است که در ان سر میز با ما قمار می کند و تمام برگها را در دست دارد . باید برگهای برنده زندگیمان را حدس بزنیم ..." صحنه: کاراکترهای داستان بعد از خروج از قرنطینه در راه خود با کلیسایی مواجه میشوند که در ان کلیسا بر روی چشم تمام تصاویر و مجسمه های موجود رنگ سفیدی کشیده شده بود . وقتی زن دکتر این را برای سایرین گفت در جواب به او گفتند "...ایا قسم می خورید که چشم همه نقاشیها پوشیده اند ... دلتان می خواهد به چه چیزی قسم بخورم؟ ...به چشمهایتان قسم بخورید .... دوبار قسم می خورم ...به چشمهای شما و به چشمهای خودم..." به نظر مترجم این کوری تمثیلی است برای افرادیکه عقل دارند ولی از عقل خود استفاده نمی کنند... تنها چیز مدرنی که در داستان وجود داشت . اسلحه و دستگاه اسکنر موجود در مطب دکتر چشم پزشک بود ... فضا کاملا ساده ... نیازها انقدر ابتدایی و و با زندگی عجین هستند که در عین ضرورت به چشم نمی ایند. و این سخن نویسنده که : "اعمال انسانی در " موقعیت " معنا می شود و ملاک مطلقی برای قضاوت وجود ندارد . زیرا موقعیت انسان ثابت نیست و در تحول دائمی است " این کوری . کوری معنوی است . یک کوری واقعی نیست . تمثیلی است. کور شدن عقل و فهم انسان است. ما انسانها عقل داریم و عاقلانه رفتار نمی کنیم . بعد از خواندن داستان به یقین رسیدم که همه ان چیزهاییکه ممکن است زمانی برایمان ارزشمند باشند وبر وجودشان پافشاری کنیم در شرایطی خاص خود ماحاضر به چشم پوشی از ان می شویم ... چنانکه در طول داستان ارزشهاییکه تا ان زمان ملاک برای زیستن بود در برابر غذا نادیده گرفته شد و... بنظر من ان نوری که چشم افراد را گرفته بود همان حس حق به جانبی است که به هنگام انجام یک کار غیر منطقی بسراغ انسان می آید و جلوی تصمیم گیریهای درست و موقعیت سنجیهای او را می گیرد و... برای این سوال که چرا فقط ان زن توانست از "کوری سفید" جان سالم بدر ببرد جوابهای زیادی پیدا کردم ولی ....


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62406))</script>)

جمله هایی به یاد ماندنی از کتاب کیمیاگر پائولوکوئلیو

در زندگی هر چیز بهایی دارد.

هیچ کس از ناشناخته ها نمی ترسد،چون هرکس قادر است آنچه را که میخواهد و لازم دارد،بدست آورد.

الله همه دردها را شفا می بخشد.

همین حالا شروع می کنم.

نباید از شکست بترسم.ترسم از شکست همان چیزی است که تا امروزمرا از جستجوی اکسیر اعظم بازداشته و اکنون کاری را شروع کرده ام که میتوانستم ده سال پیش آغاز کنم.

در حقیقت این موجودات نیستند که چیزی را آشکار می کنند،خود مردم هستند که با نگریستن به موجودات روش نفوذ به روح جهان را می یابند.

راز آینده در اکنون است.اگر به اکنون توجه کنی میتوانی ةآن را بهتر کنی و اگر اکنون را بهتر کنی آنچه پس از آن رخ می دهد هم بهتر می شود.

هر روز ابدیت خود را دارد.

هرگز نباید آرام گرفت،حتی اگر راهی بس دراز پیموده باشی.

هنگامیکه کسی چیزی بخواهد،سراسر کیهان همدست میشود تا رویاهایش را تحقق بخشد.

شر چیزی نیست که وارد دهان انسان می شود،چیزی است که از آن خارج می شود.

به آنچه پشت سر گذاشته ای فکر نکن.

انسانها بیشتر با بازگشت می اندیشند تا به رفتن.

برای آموختن تنها یک راه وجود دارد:عمل کردن.

به ندای قلبت گوش بسپار،قلبت همه چیز را میداند.

ترس از رنج از خود رنج بدتر است.

چشمها قدرت روح را آشکار می کنند.

خودت را به نا امیدی تسلیم نکن.

تنها یک چیز می تواند یک رویا را به ناممکن تبدیل کند:ترس از شکست.

یک کار تنها هنگامی پایان می یابد که به هدفت دست یافته باشی.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62404))</script>)

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست

گر سر کنم شکایت هجران ، غریب نیست

 جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش

کزجان شکیب هست و زجانان شکیب نیست

 گم گشته ی دیار محبت کجا رود

نام حبیب هست و نشان حبیب نیست

 عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد

ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست

 در کار عشق او که جهانیش مدعی است

این شکر چون کنیم که مارا رقیب نیست

 جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت

وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست

 گلبانگ «سایه» گوش کن ای سرو خوش خرام

کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62403))</script>)

آخرین جرعه ی این جام

همه می پرسند:

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی ارام بلند

که تو را می برد اینگونه به ‍‍‍ژرفای خیال؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت

مات ومبهوت به آن می نگری؟

نه به ابری

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوترها

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر

رقص عطر گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل

همه را می شنوم

می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم!


به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک وتنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم٬ به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان!

جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب

من فدای تو ٬ جای همه گل ها تو بخند.

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از این موی بلند

تو بگیر

تو ببند!

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو!

قصه ی ابر هوا را تو بخوان!

تو بمان با من٬ تنها تو بمان!

در دل ساغر هستی تو بجوش!

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است


آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62402))</script>)

کرگردنها هم عاشق می شوند

کرگردن‌ها هم عاشق می‌شوند ....

کرگدن گفت : نه! امکان ندارد.کرگدن ها نمی توانند دوست شوند.

دم جنبانک گفت: اما پشت تو میخارد. لای چینهای پوستت پر از حشره ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند. یکی بایدحشره های لای چین هایت را بچیند.

کرگدن گفت : اما من نمیتوانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز! دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم. فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت : این که امکان ندارد . همه قلب دارند.

کرگدن گفت : کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی قلبت را نمی بینی. ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفتت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت : نه ! من قلب نازک ندارم. من حتما" یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت : نه! تو حتما" یک قلب نازک داری! چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی , به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری, داری با او حرف می زنی. کرگدن گفت : خوب, این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت : وقتی که یک کرگدن پوست کلفت, یک قلب نازک دارد یعنی چی؟ یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد, می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت : اینها که می گویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت : یعنی بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم, بگذار!

کرگدن هیچی نگفت, یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید,

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست از چی خوشش می آید!!

کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت : نه, اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این کهنیازت برطرف می شود, احساس خوبی داری. یعنی احساس رضایت می کنی, اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید دم جنبانک چه می گوید.

روزها گذشت, روزها و هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست. هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد, برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت : نه, کافی نیست.

کرگدن گفت : درست است, کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم دوست دارم. راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد , اما سیر نشد. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرداین صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست, و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.

وقتی که کرگدن به این جا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک, دم جنبانک عزیزم! من قلبم را دیدم, همان قلب نازکم که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد, حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید, آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور, دوست عزیز! تو یک عالم از این قلب های نازک داری.

کرگدن گفت : راستی, این که کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد, یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت : عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشم هایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید, اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند, باز پرواز کند, و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشم هایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد, یک روز حتما" قلبش تمام می شود. آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا" قلب نداشتم, حالا که دم جنبانک به من قلب داد, چه عیبی دارد, بگذار تمام قلبم را برای او بریزم!!

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62401))</script>)

خوشبختی

مشاهده یادداشت خصوصی


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62399))</script>)

یادم باشد

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62398))</script>)