آپار دی سللر سارانی

تو چله تابستون ، پیرمرد یه کت وشلوار سورمه ای خاک آلود با یه بلوز یقه اسکی سبز پوشیده بود، صورتش شبیه دیگ های مسی بود ،  قرمز و اصلاح نشده .

از گودی لپ هاش معلوم بود، که دندون تو دهنش نداره.

یه سه تار ، لای پارچه  چیت سبز با گلای قرمز پیچیده بود و پشت سر کمک راننده ،می رفت ته اتوبوس .

صندلی  33 و34 خالی بود.

نشست روی صندلی 34 و کاسه سه تارشو گذاشت روی صندلی 33  ، بعد دسته شو، عین مادری که سر بچه شو موقع شیر دادن محکم به سینه فشار می ده ،بغل زد.

کمک راننده چند بار بوق زد  وبه مسافرایی که هنوز سوار نشده بودن ،هشدار داد که اتوبوس ساعت 2 داره حرکت میکنه ،کسی جا نمونه.

پسر قد بلندی با ابروهای کم پشت و یه کیف چرمی ،سوار اتوبوس شد .

نگاهی به صندلیها انداخت و درحالیکه ناخنهاشو می جوید به طرف صندلی 33 حرکت کرد.

پیرمرد ناراضی ، کاسه سه تارشو بغل زد. دسته سه تار تا پرده جای خواب راننده می رسید.

پسر بالای سر پیرمرد ایستاد.

پیرمرد پرسید :" یرین  بورا  دی ؟"

- "جات اینجاست؟"

پسر گفت :" بله من یه نفرم ، تورکی بلد نیستم ."

پیرمرد لبخندی زد و برای نشست پسر، راه باز کرد.

پسر با تعجب به پارچه چیت سبز گلدار نگاه کرد و روی صندلی شماره 33 نشست .

اتوبوس که از پیچ ترمینال گذشت . پیرمرد دستشو برد طرف جیب بغل کتش و یه دستمال مچاله شده، را از جیبش بیرون کشید.

پسر صندلی شماره 33 زیر چشمی ، به دستای پیرمرد نگاه کرد.

پیرمرد دندونای مصنوعیشو از لای دستمال برداشت وگذاشت تو دهنش .

جوونی که روی صندلی 35 نشسته بود ،خندید.

پیرمرد هم خندید .

پسر صندلی شماره 33 ، هم خندید.

جوون صندلی 35 ،با گستاخی دستشو برد طرف پارچه  سه تار و لمسش کرد .

پیرمرد ، انگار که کسی انگشت به ناموسش زده باشه ، اخماشو در هم کشید و گفت: " سیخ ما "

-           "فشار نده "

جوون صندلی 35 ، خندید وگفت :"سیخ میرام  ، چیخارت، باخاخ "

-           "فشار  نمی دم ، در بیار ، ببینیم."

پیرمرد با اکراه ، پارچه گلدار را از دور سه تارش در آورد.

جوون صندلی شماره 35 ،با اشتیاق به سه تار نگاه کرد . گفت: "چوخ  گوزل دی ، نچی یه  آلیب سان؟"

            -  " خیلی خوشگله ، چند خریدیش؟"

پیرمرد،از تعریف جوون خوشش اومد.

 جواب داد :" اللی ایکی یه "

            - " پنجاه و دو "

پسر نگاهی به دخترایی که روی  صندلی های شماره  25 و26  نشسته بودند ،انداخت و با غرور گفت :

" من ده ، بیرینی  آل میشام ، آلتی یوز هشتاد دا ، کلاسا دا گدیرم . "

-           " منم ، یکیشو خریدم ، ششصد و هشتاد تومن ،کلاسشم می رم."

پیرمرد چشماش از تعجب گرد شد و پرسید: " آلتی یوز هشتاد مین ؟"

-           " ششصد و هشتاد هزار ؟"

جوون جواب داد: " به  دا "

- " آره خب "

و در ادامه گفت :" چال ماقینی ،باشاریسان ؟  ده  گوروم ،  - فا - هانسی دی ؟"

            - " نواختنشو  ، بلدی ؟ بگو  ببینم ، - فا – کدومشو نه؟"

 

پیرمرد باز با تعجب به جوون نگاه کرد  وگفت :

" - فا -؟ بونون - فا -  سی ،یوخدی ، بونون پرده سی وار ."

 " – فا-  ؟ این – فا -  نداره ، این پرده داره ."

دخترای صندلی 25 و26  آروم خندیدند.

جوون ،به پیر مرد گفت :" چال کیشی ، بیر آز چال ."

            - " بزن مرد ، یه کم بزن ."

پیرمرد ، کمی فکر کرد و بعد با ناخن زخمه ای به تار زد .

 پسر صندلی 33 که تا اون لحظه سعی می کرد ، از حرفای اونا سر در بیاره ، لبخندی زد و گفت :" بزن " .

پیرمرد ، نگاهی به پسر انداخت و با لهجه گفت : " صبر کن از اینجا رد شیم ."

پسر از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و متوجه پلیس راه شد ، و گفت : " گیر می دن ؟ "

پیرمرد جوابی نداد .

سربازی که برای کنترل تعداد مسافرا بالا اومده بود ، از اتوبوس پیاده شد.

جوون رو به پیر مرد کرد وگفت :" چال "

            - "بزن"

پیرمرد گفت : " صص ، گاباغا گیت می یه؟"

-           " صدا ، جلو  نره ؟"

جوون هیجان زده ، به دخترای صندلی 25 و26  که پچ پچ می کردند ،نگاه کرد و گفت : "یوخ بابا ، چال "

-          " نه بابا ، بزن"

پسر صندلی 33 هم هیجان زده بود ، پیرمرد ، سرفه ای کرد و روی صندلیش جا به جا شد  وزخمه ای به سه تار زد ،صدای ساز لحظه به لحظه بلند تر می شد ، پیرمرد که با ساز  هم صدا شد ، صدا تخمه شکستن مسافرا هم قطع شد. سکوت مطلق اتوبوس را پر کرد.

 

گدین دئین خان چوبانا

-          "برین بگین به چوپان خان "

گلمه سین بو ایل موغانا

-          " برنگرده به ایل موغان "

گلسه باتار ناحققانا

-          " اگه برگرده ، خون ناحق به گردنش می افته"

آپاردی سئللر سارانی

-          "سیل سارا را با خودش برد "

بیر اوجا بویلی بالانی

-" یه بچه قد بلند و"

آرپا چاییده­رین اولماز

-" رودخونه  آرپا  که عمیق نمی شه "

آخار سولار سه­رین اولماز

-" آبهای جاری که یخ نمی شه "

سارا کیمین گلیناولماز

- " مثل سارا که عروس پیدا نمی شه "

آپاردی سئللر سارایی

-          "سیل سارا را با خودش برد "

بیر اوجا بویل بالانی

            -" یه بچه قد بلند و"

 

همه مسافرا ساکت شده بودند .

 پیرمرد یه دفعه چشمش  به مرد موتوری کنار جاده افتاد،اتوبوس با سرعت از کنارش رد شد ، پیرمردداد زد : "ساخلا ، من ینیرم. "

                - "نگه دار ، من پیاده می شم ."

جوون صندلی 35  و پسر صندلی 33 همزمان گفتند :

"هارا "

"کجا"

پیرمرد در حالیکه ، سه تارشو لای پارچه جا می داد  ،جواب داد :" داغا چیخیرام ، پتک لریمین یانینا ،پتک چی یام "

            - " کوه می رم ، پیش زنبورام ، زنبوردارم ."

 

راننده اتوبوس ، دنده عقب رفت تا پیرمرد را کنار مرد موتوری پیاده کنه ، پیرمرد سه تارشو محکم بغل زد و در کنار حسرت مسافرا از اتوبوس پیاده شد.

 

 اینم لینک شعر واهنگ  آپاردی سللر سارانی


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1905588))</script>)