شورای خانواده

دخترم اومد خونه وگفت : مامان امروز تو مدرسه رای گیری کردن و قرار شد شورا انتخاب کنن. من می خواستم شورا بشم اما نشدم.

حالا می خوام به دوستم رای بدم، روی یه کاغذ اسمشو بنویس فردا ببرم بندازم تو صندوق رای.

گفتم: مگه رای گیری ادامه داره؟

گفت: تموم شد دخترای کلاسای بزرگتر شورا شدن ولی من میخوام ببرم رای بدم.

گفتم : تو کلاس شما کسی رای آورد؟

گفت: نه! کسی به منم رای نداد.

یه خرده ناراحت شدم.

فکر کردم و گفتم: دوست داری خودمون رای گیری کنیم و برای خونمون شورا انتخاب کنیم؟ شاید تو بتونی رای بیاری.

خوشحال شد.

یه کاغذA4 اورد و به شش قسمت مساوی کاغذ را بریدیم، روی یکیشون اسم دوست دخترم را نوشتم و گذاشتیم لای دفترش تا ببره مدرسه و اگه رای گیری ادامه داشته باشه بندازه تو صندوق رای گیری شورای مدرسه.

پنج تا کاغذ باقیمانده را برداشتیم و یه مداد برداشتم و به دخترم گفتم تو به کی رای می دی؟

به خواهر کوچولوش رای داد،اسمشو نوشتیم انداختیم توی یه جعبه.

به دخترکوچولومون گفتم به کی رای می دی ؟ به آبجی رای می دی؟ خندید. گفتم خنده نشونه موافقته، اسم دختر بزرگه را نوشتم و انداختم تو جعبه.

به پسرم گفتم پسرم تو به کی رای میدی؟ متوجه نشد. براش توضیح دادم به مامان رای میدی یا به بابا یا به ابجی بزرگه یا به ابجی کوچیکه؟

اسم دختر بزرگم را گفت، اسمشو نوشتیم انداختیم تو جعبه. دخترم خیلی ذوق زده بود.

منم اسم دخترم را نوشتم انداختم توی صندوق.

رفت جلوی در اتاق و پدرش را صدا زد و گفت تو به کی رای میدی؟ به من یا مامان یا داداشی یا ابجی کوچیکه؟

پدرش با تعجب گفت : رای برای چی؟

دخترم گفت: شورا، شورای خونمون.

پدرش خندید و گفت : اگه به تو رای بدم چی کار میکنی برام؟

دخترم گفت: برات یه هدیه می خرم.

پدرش گفت:نه، مثلا خونه را مرتب میکنی برام غذا می یاری یا ...

دخترم گفت: باشه باشه، فقط بهم رای بده!

همسرم هم به دخترم رای داد.

دخترم اصرار کرد یه کاغذ رای دیگه بده می خوام به بردارم هم رای بدم.

گفتم نمیشه هر کس یه حق رای داره.

خیلی اصرار کرد، قبول کردیم توی یه کاغذ دیگه اسم  داداششو نوشتیم و انداختیم تو صندوق.

بعد رای ها را دراوردیم و شمردیم.

دختر بزرگم چهار رای.

پسرم یک رای.

دختر کوچیکم یک رای.

دختر بزرگم عضو شورای خانواده شد.

بهش توضیح دادم می تونه پیشنهاداتی برای خوشحال کردن خانواده بده.

مثلا بگه اخر هفته با خواهر و برادرش بریم پارک و...

خیلی خوشحال بود.

تا یکی دو ساعت هی به خواهر و برادرش یاداوری میکرد که به علت اینکه شورای خانواده است باید بهش احترام بذارن وبه حرفش گوش کنن.

شب هم به عنوان شورا زودتر از بقیه رفت تو رختخوابش و خوابید.

روز بعدش رفتم مدرسه باخانم معلمش صحبت کردم، موضوع شورا را مطرح کردم، خانم معلمش خندید و گفت کاندیداها از کلاس پنجم و ششم بودن.

 

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15875152))</script>)

خاطره زایمان دخترم

سومین بارداری و زایمان من دقیقا مثل زایمان اول و دوم برام هیجان انگیز بود.

همه چیز تقریبا برای ورود سومین نی نی به خانواده مون آماده بود. با توجه به تجربیاتی که در مورد دختر و پسرم داشتم وسایلی که لازم بود را از مدتها قبل تهیه کرده بودم.

لباس و پوشک و شیرخشک و تشک تعویض و پتو و کریر و شربت جلوگیری از نفخ و الکل سفید و پماد های مرطوب کننده و ...

تخت کوچولوش هم مدتها بود که آماده کرده بودیم ولی دختر و پسرم هی می رفتن سراغش و سعی می کردن توش بخوابن!

پسرم چهار ماهی بود که بدون کمک بقیه راه می رفت و سه ماهی بود که می تونست از یه ارتفاع کوتاه خودشو بالا بکشه یا پایین بیفته.

دخترم خیلی ذوق زده بود و برای نی نی اسم گذاشته بود. بهش می گفت "جواهر"

حتی  تا یکی دو ماه بعد تولد دخترم "جواهر" صداش می زد. کلی خودشو آماده کرده بود تا با نی نی بازی کنه.

برای آخرین بار رفتیم مطب برای کنترل وضعیت جنین و خانم دکتر بعد از مشاهده نتیجه سونوگرافی که همراهم برده بودم برام یه برگه بستری نوشت برای بیمارستانی که دختر و پسرم را هم اونجا بدنیا آورده بود،تا صبح روز ششم خرداد ببریم برای پذیرش و بستری در بیمارستان برای زایمان سزارین.

عصر روز پنجم خرداد، مامان و خواهرم اومدن خونه مون، خواهرم برای دختر و پسرم مثل همیشه کلی کادو خریده بود و زمین پر از کاغذ کادو شده بود، حدودای ساعت هفت شب  دردهای خیلی خفیفی زیر شکمم حس کردم، وقت اصلی زایمان 14 خرداد بود و من خودم خواسته بودم روز ششم خرداد،یعنی بیست و هفتم رجب (روز مبعث حضرت محمد (ص)) عمل سزارین را انجام بدن، بنظرم دردهای خفیف زیر شکم غیر طبیعی اومد.

یک ساعتی گذشت و حس کردم این دردهای خفیف ادامه پیدا کرده، موضوع را به مامانم گفتم و با همسرم در میون گذاشتم و پیشنهاد کردم که با خانم دکتر تماس بگیرم تا اگه لازم شد بریم برای بستری، نمی خواستم دردها شدید بشه و یا زایمان طبیعی انجام بشه، دو تای قبلی را با عمل سزارین به دنیا آورده بودم .

با خانم دکتر تماس گرفتم، گفت با برگه بستری بریم پذیرش بگیریم. خواهرم پیش دختر و پسرم موند خونه و همسرم با مادرشوهرم هم تماس گرفت تا اونم بره خونه پیش بچه ها باشه.

من و مامان و همسرم رفتیم بیمارستان.

پذیرش گرفتیم و من را فرستادن بخش زایمان، بیمارستان خصوصی بود و کاملا خلوت، بخصوص اون شب.

از بخش با خانم دکتر تماس گرفتن و خانم دکتر ازشون خواست تا رسیدن اون معاینه ام بکنن.

دوست نداشتم معاینه بشم و موافقت نکردم.

با خانم دکتر تماس گرفتن و پیشنهاد دوم خانم دکتر این بود که از جنین نوار قلب (NST)بگیرن تا از سلامتش مطمئن بشن.

دراز کشیدم روی تخت و لیدهای دستگاه کنترل وضعیت سیگنال قلب را روی شکمم  وصل کردن، برام توضیح دادن که بیست دقیقه طول میکشه و و ازم خواستن هربار که احساس درد کردم دکمه دسته ای از دستگاهNST را که تو دستم بود را فشار بدم.

مامای بخش زایمان با خانم دکتر دوباره تلفنی صحبت کرد و شنیدم که بهش گفت خانم دکتر فکر نکنم چیز خاصی باشه وقت زایمانش نیست چون درد نداره.

گفتم : چرا دردای خفیف زیر شکمم دارم، ماما مکالمه شو قطع کرد و گفت پس چرا ساکتی؟!

سرمو تکون دادم.

دوباره مکالمه شو ادامه داد و گفت خانم دکتر میگه درد داره ولی خب نذاشته معاینه اش کنیم.

بعد از اینکه نوار قلب را گرفتن گفتن کمی بی نظمی وجود داره و با کمک یه کمک بهیار  ازم خواستن برای عمل آماده بشم.

لباسهامو درآوردم و لباس اتاق عمل را پوشیدم.

یه ذره استرس داشتم.

مامان تو بخش بود و همسرم بیرون بخش .

روی ویلچر نشوندنم و بردنم طرف آسانسور تا بریم اتاق عمل.

مامان کمی بغض کرده بود و زیر لب دعا می خوند.

کنار آسانسور همسرم ایستاده بود.

بهش لبخند زدم و از اینکه داشته می رفتم تا سومین بچه مونو به دنیا بیارم احساس خوبی داشتم چند کلمه ای حرف زد و من را سوار آسانسور کردن.

از آسانسور توی راهروی اتاق عمل پیاده شدیم،خانم دکتر آماده بود، احوالپرسی کردیم و بردنم توی اتاق عمل، رفتم روی تخت.

متخصص بیهوشی اومد و پرستاری که قرار بود به خانم دکتر تو عمل کمک کنه و یه تکنسین اتاق عمل.

ازم خواستن تا صاف بشینم و شکمم را هرچی می تونم بکشم تو، تا از پشت به نخاعم امپول بی حسی موضوعی بزنن.

استرس داشتم ولی سعی می کردم حداکثر همکاری را انجام بدم.

دکتر بیهوشی گفت، عالیه کم کم پاهات بی حس میشه آروم کمک کردن تا دراز بکشم.

چون مراحل عمل را می دونستم سعی می کردم استرس و هیجانم را پنهان کنم تا هرچه سریعتر همه چی تموم بشه.

این بارهم با تزریق آمپول بی حسی حالت تهوع بهم دست داد.

درست مثل زایمانهای قبلیم.

گفتم حالم داره بهم می خوره، سرمو کج کردن و کنار دهنم ظرف گرفتن.

جلوی صورتم پرده کشیده بودن و خانم دکتر کار را شروع کرده بود.

مثل دو زایمان قبلی می ترسیدم موقعی که می خواد زیر شکمم را برای عمل سزارین برش بده  درد را حس کنم،.... ولی هیچ دردی نداشت.

خانم دکتر، در حین کار بهم گفت، بافت چربی نداری زیر پوست شکمت خوبه!

بعد گفت ای وای سر بچه چقدر پایین اومده، خوب شد زود عمل را شروع کردیم.

دلم می خواست زودتر صورت نی نی راببینم، وقتی خانم دکتر تعریف کرد که بچه سوممه، تکنسینه و اون خانم پرستاره تعجب کردن.

نی نی که بدنیا اومد از ذوق نمی تونستم خودمو نگه دارم، آبگار نی نی  را که کنترل کردن یهویی یه جیغ بلند کشید صداش از دختر و پسرم بلندتر بود و گریه اش قطع نمی شد.

نشونم که دادن کلی ذوق کردم،صورت نی نی پف کرده بود،همینجوری جیغ می زد تا وقتی بردنش از اتاق عمل بیرون تا تحویل اتاق نوزادان بدنش، صداش می اومد، خانم دکتر با خنده گفت چه جیغی می کشه. تکنسینه بالای سرم گفت : خوبه حقشو از دنیا می تونه بگیره.

دوباره حالم بهم خورد.

شکممو بخیه زدن، درد را حس نمی کردم، خانم دکتر بهم اطمینان داد که خیالم راحت باشه نهایت دقت را کرده تا خون زیادی از دست ندم و ضمنا جای بخیه قبلیم را برش زدن تا بدنم خیلی اسیب نبینه و گفت که خوشبختانه سزارینهای پشت سر هم برام مشکلی ایجاد نکرده، خیلی خوشحال شدم.

دوباره حالم بهم خورد.

خانم دکتر گفت که کارش تموم شده و بهم اطمینان داد که عمل به خوبی انجام شده و ازم خداحافی کرد و گفت فردا صبح برای ویزیت می یام.

ساعت حدود یک و نیم شب بود.

دختر اولم هم شب به دنیا اومده بود.

یه خانم کمک بهیار و یه آقای خدمات بیمارستان اومدن تو اتاق عمل و من را از تخت عمل بلند کردن گذاشتن روی برانکارد تا ببرن تو بخش برای بستری. پاها و کمرم بی حس بود و تکون دادنم خیلی سخت بود.

سوار اسانسورم کردن و وقتی در اسانسور باز شد همسرم و مامانم هم بیرون منتظر بودن، همسرم هم کمک کرد تا منو روی تخت جا به جا کنند.

به کمک بهیاران پول شیرینی داده بود و اونا هم  تو مستقر شدن روی تخت و اینا ... فعالیت بیشتری نشون می دادن.

همسرم با خنده گفت دخترمون خیلی با نمکه و خیلی هم جیغ جیغو. مامانم گفت خیلی خوشگله ولی صدای جیغش قبل اومدنش از تو اسانسور می اومد.

خندیدم.

دوباره حالم بهم خورد.

پرستاری اومد و سرم ها را تنظیم کرد و شکمم را لمس کرد، فکر کردم شاید بخواد شکمم را فشار بده تا اگه لخته خونی توی  شکمم مونده بیرون بیاد، بهش گفتم تو را خدا شکمم را فشار نده، با تعجب گفت : مگه قبلا زایمان کردی؟

گفتم : بله.

خندید و رفت.

مامان همراهم موند تو اتاق و همسرم بعد از اینکه نی نی را اوردن تو اتاق برای شیر دادن کمی موند و بعد رفت خونه تا به بچه ها سر بزنه و استراحت کنه.

وقتی پرستار می خواست نحوه شیر دادن را برام یاد بده بهش نگفتم که بچه سوممه، اونم با دقت برام توضیح می داد.

نی نی خیلی شکمو بود و محکم مک میزد.

حالم بهم می خورد.

اما نی نی هی دلش می خواست که شیر بخوره.

فردای اونروز هم حالم به هم می خورد.

وقتی مرخص شدم رفتیم که خونه، دختر بزرگم از اینکه نی نی مون اومده خونه، خیلی خوشحال بود. پسرم هنوز نمی دونست که این نی نی مال کیه. می خندید، شاید فکر میکرد نی نی مهمونه و قراره بره، اما این کوچولو مهمون نبود.

عضو جدید خانوادمون بود.

خانواده پنج نفری ما.

 خاطره زایمان دخترم

خاطره زایمان پسرم

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15850290))</script>)

بارداری سوم

پسرم هفت ماهه بود، که متوجه شدم برای بار سوم باردارم.

خیلی هیجان زده شده بودم، حس عجیبی بود.

از وقتی پسرم بدنیا آمد، دلم یواشکی بچه سوم را هم می خواست.

وقتی بی بی چک دو تا خط نشون داد، از خوشحالی قند تو دلم آب شد.

دختر بزرگم چهار ساله شده بود و تا اون زمان تمام تلاش و تمرکز من و پدرش روی تقویت خلاقیت و مهارتهای معاشرتی و اجتماعی اون بود.

براش قصه می ساختم و سعی می کردم موضوعات مختلف را با قصه های کوتاه یادش بدم.

پسرم هفت ماهه بود و برخلاف دخترم که پرجنب و جوش بود،پسر بچه آرومی بود، شیرشو میخورد و می خوابید و وقتایی که بیدار بود با دقت کارهای خواهرشو تماشا میکرد.

فکر می کردم که توانایی نگهداری سه تا بچه را دارم!

بیست و هشتم شهریور ماه سال 92 بود و من از تاخیر دو روزه ای که در نظم ماهیانه ام اتفاق افتاده بود، مشکوک شدم و با بی بی چک تست کردم.

یک هفته صبر کردم و به کسی چیزی نگفتم تا مطمئن بشم.

بعد موضوع را به همسرم گفتم، اول باورش نشد و فکر کرد شوخی می کنم.

اونقدر که قالب خانواده ها تو این سالها یک یا دو بچه داشتن بود، فکر بچه سوم، علیرغم اینکه تو اوایل ازدواجمون همیشه می گفتیم سه تا بچه خواهیم داشت، بنظرش عجیب می اومد.

یه دختر بچه کوچولو و یه پسر بچه نوزاد و سومی توی راه!!!

خیلی جدی بهش گفتم که می خوام بچه سوم داشته باشم همونطوری که تو اوایل آرزو می کردیم.

گفت باشه ولی الان خیلی زوده، بدنت هنوز ضعیفه، پسرمون تازه بدنیا اومده ،کلی زمان و انرژی لازمه که برای تربیت اون دو تا صرف بشه، ضمنا این هم هنوز کمتر از یک ماهشه بریم با دکترت مشورت کنیم.

رفتیم مطب دکترم که دو تا بچه اول را تحت نظر اون بودم، همسرم تو اتاق انتظار مطب نشست و من رفتم توی اتاق معاینه.

با خانم دکتراحوالپرسی کردم و وقتی موضوع را بهش گفتم، با تعجب منو نگاه کرد، وقتی فهمید از اینکه باردار شدم راضی هستم و دلم می خواد اونو بدنیا بیارم، خنده اش گرفت، ازم خواست روی تخت معاینه دراز بکشم تا با دستگاه سونوگرافی توی مطب مطمئن بشه، بعد از کنترل گفت که حاملگی خیلی تازه اتفاق افتاده و برای اطمینان باید آزمایش بدیم.

بهش گفتم که تست کردم و مطمئنم.

ازش خواستم با همسرم صحبت کنه و قانعش کنه که بارداری برام ضرری نداره، همسرم را صدا زدم ، اومد توی اتاق معاینه و خانم دکتر بارداری منو تائید کرد.

همسرم در خصوص اینکه هنوز جنین تشکیل نشده و این شاید هنوز خوشه بارداری باشه ازش پرسید و اینکه تو شرایط فعلی بارداری برای من ضرر داره و ... می خواست خانم دکتر حرفهاشو تائید کنه.

دلم می خواست قانع بشه، اما اون فردی نبود که آگاهی از روند تشکیل جنین نداشته باشه و...

خانم دکتر بهش گفت اگر تصمیمی داشته باشید من نه به لحاظ مسئولیت حرفه ام نه به لحاظ شرعی نمی تونم دخالتی بکنم.

همسرم گفت که سه تا بچه دوست داره و تنها دلیل نگرانی اش وضعیت جسمی منه و وقتی دکترم بهش اطمینان داد که مشکلی پیش نمی یاد و من را مشتاق و هیجان زده دید، نظرش عوض شد.

خیلی ذوق زده شده بودم.

از مطب اومدیم بیرون، خیلی خوشحال بودم، بچه ها را گذاشته بودیم خونه مادر شوهرم،

وقتی می رفتیم بچه ها را برداریم توی راه لیموی تازه دیدم، داشتم فکر می کردم که برای شروع ویار و هوس کردن هنوز زوده، که همسرم رفت و برام لیمو ترش خرید.

برای بار سوم باردار شده بودم و می رفتم تا خودم را برای یه زندگی پر از فعالیت آماده کنم.

 خاطرات زایمان دخترم(فرزند اول)

خاطرات زایمان پسرم(فرزند دوم)

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15850111))</script>)