قصه شب

میگم: "شب بخیر، چشماتونو ببندین تا خوابتون ببره!"

دخترم می گه:"مامان، برامون قصه می خونی!"

(سعی می کنم به قصه شنیدن وقت خواب عادت نکنید، اصلا به هیچ چی عادت نکنین، چون عادت و وابستگی دلتنگ و بی قرارتون میکنه)

اما،تصمیمم عوض میشه و میگم:"

"باشه، اما از رو کتاب نه، یکی از قصه های بچگیمو براتون تعریف میکنم"

دخترم میگه:"آخ جوووون!"

(قصه شنیدن را منم دوست دارم)

میگم:"می دونین! بابابزرگتون هر وقت فرصت می کرد برای من و خاله قصه "کوراوغلو"ی قهرمان را تعریف می کرد و مامان بزرگ هم قصه گنجشکی که با پاهاش میخواست آسمون را نگه داره."

دخترم با هیجان میگه :"چی؟... خب برای ما هم تعریف کن!"

میگم : "می دونین! وقتی من و خاله کوچیک بودیم، یه برنامه بود که ظهرای جمعه از رادیو پخش می شد، اسمش " قصه ظهر جمعه با شما" بود، یه آقایی با صدای گرم قصه میگفت و من عاشق قصه هاش بودم."

دخترم میگه:" چی؟...رادیووووو!"

میگم:"بله!"

روی دختر بزرگمو میکشم، پسرمو که سعی میکنه از جاش بلند شه و بیاد بغلم را دوباره میخوابونم سرجاش و شیشه شیرشو میدم تو دستش، بالش زیر سر دختر کوچولومو که خوابش برده را میکشم عقب تا گردنش اذیت نشه.

میشینم بین تختاتوشون و میگم:

اسم قصه مون "دختران اناره"

دخترم میگه :" خب، بگو..." (کم طاقته)

پسرم شیشه شیر را از دهنش در می یاره و میگه: " انـــــــــــــــــــاره"

میگم:

یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود

پسرم میگه:" هیچ کس نبــــــــــــــــــــود" دوباره شیشه شیرشو می ذاره تو دهنش...

ادامه می دم : یه پادشاه و ملکه تو یه سرزمین زندگی می کردن اما بچه نداشتن..."

پسرم میگه : "نداشـــــــــــــــــــــــــــــتن..."

دخترم میگه:" اَه ه ه، اینقدر تکرار نکن تا مامان بتونه قصه شو بگه"

پسرم با عصبانیت یه مک محکم به شیشه شیرش می زنه و میگه : " چی میگی، نگـــــــــــــو... خب!"

دخترم میگه : " مگه نه مامان که نباید تکرار کنه؟"

میگم:"بله دخترم، اما داداشت کوچولوئه، مثل تو بزرگ نیست شما باید باهاش مهربون باشی.."

میگه: " خب... بگو!"

میگم:"یه روز ملکه نذر میکنه که بچه دار بشه و وقتی بچه اش بزرگ شد  به ماهی های دریا روغن و عسل بده"

مکث میکنم و رو به دخترم میگم :" نذر یعنی اینکه دلت یه چیزی را بخواد و نداشته باشی و بگی اگه یه روز اونو داشته باشم، به جاش یه کارخوبی انجام می دم. مثلا تو دلت میخواد بابا برات یه اسباب بازی بخره، نذر میکنی اگه اسباب بازی را خرید اجازه بدی داداشتم ازش استفاده کنه، فهمیدی؟!"

پسرم، شیشه شو از دهنش در میاره و میگه : " بلـــــــــــه"

دخترم میگه :"اوهوم! من الان یه چیزی نذر کردم."

میگم:" لازم نیست نذر کنی، چی می خوای؟"

دخترم میگه :" یه دم پری دریایی! اونوقت میدم داداشم هم پاش کنه!..."

میگم : "خیلی خب، بقیه قصه را گوش کنین!"

دخترم میگه:"باشه،باشه ...بگو"

پسرم میگه:"باشه،...بگــــــــو!"

میگم:" نذر ملکه برآورده میشه، یه پسر به دنیا می یاره و وقتی پسرش بزرگ میشه یاد نذرش میافته، به پسرش میگه نذر کردم به ماهی ها روغن و عسل بدم، بیا این ظرفای عسل و روغن را ببر دریا بریز تا ماهی ها بخورن"

پسرم میگه:" من عسل دوســــــــــــــــت دارم!"

دخترم میگه:" بذار مامان قصه را بگه!"

میگم:"آفرین پسرم، منم عسل دوست دارم!"

پسرم میگه:"عسل خوشمزه است!"

دخترم میگه:"بذار مامان قصه را بگه!"

میگم:" دخترم بذار داداشت هم حرف بزنه، اشکالی نداره، مامانی"

دخترم میگه :" باشه، قصه را بگو!"

پسرم میگه:"قصــــــــــــــــه را بگو!"

میگم:" پسر پادشاه ظرفا را می بره کنار دریا میخواد بریزه تو آب که یهویی یه پیرزن می یاد و میگه داری چی کار میکنی؟ پسر ماجرای نذر ملکه را تعریف میکنه و پیرزن میگه بده اونا را من بخورم و برات یه آرزو کنم، بعد عسلا و روغنا را میخوره..... هام هام هام"

هر دو تاشون می خندن، پسرم با خنده میگم : " هام هام هام"

دخترم میگه :" من از روغن خوشم نمی یاد"

ادامه میدم و میگم :" پیرزن که خوشحال شده آرزو میکنه و گه برو خدا دخترای انار را قسمتت کنه، از این دریا رد شو، از اون کوه بلند برو بالا، از جنگل پر حیوون بگذر تا به باغی برسی که پر از درختای اناره، یه سبد بردار و انار بچین، بعد هم پیرزن میخنده و ناپدید میشه"

یهویی با خودم فکر کردم،ای بابا این پسره که به عهدش وفا نکرد و نذر را شکست که قراره پاداش بگیره، این بد آموزی داره حالا چه جوری جمع و جورش کنم.

بعد میگم: " آدم باید به نذر و عهدش عمل کنه،  اون پسرم هم البته کار درستی نکرد که به حرف مادر ملکه اش عمل نکرد به خاطر همین هم خودشو به خطر انداخت و بی اجازه از دریا رد شد، کم مونده بود تو دریا غرق بشه، از کوه رفت بالا کم مونده بود از کوه بیفته و کم مونده بود تو جنگل حیوونا بهش حمله کنن ولی خب شانس آورد تونست از این خطرا نجات پیدا کنه"

با خودم فکر میکنم:" حالا بهتر شد الان می فهمن که ادم بدون اجازه مامانش نباید جایی بره و به عهدش هم باید وفا کنه"

پسرم خوابش برده.

ادامه میدم و میگم:"پسر میره و میرسه به باغ و یه سبد برمیداره و انار میچینه، همینطوری میره تا به ته باغ میرسه از در که می ره بیرون یهویی یه انار ترک برمیداره و یه دختر خوشگل که لباس نداشته از توش می یاد بیرون و غذا میخواد، پسر غذا نداشته بده دختر میافته  و میمیره"

با خودم فکر میکنم، ای بابا این دختره که لباس نداره، بعدشم افتاده و مرده میخوام توضیح بدم میبینم دخترمم خوابش برده.قصه نصفه می مونه.

پامیشم، چراغ اتاق را خاموش می کنم و میرم بیرون.

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15811293))</script>)

تقویم

تقویم رومیزی، یکی از وسایل پر کاربرد تو زندگی روزمره منه.

از اون تقویم هایی که روزهای هر ماه را یک جا نشون می ده.

آخر هر سال، یک تقویم رومیزی سال جدید را تهیه می کنم و روزهای مهم سال آینده را روی تقویم با ماژیک علامت می زنم.

مثلا

روز تولد عزیزان و دوستانم را با یک دایره سبز و ستاره کوچولو و حرف اول اسمش به انگلیسی کوچولو مشخص می کنم.

سالگرد از دست دادن عزیزان را با یک مثلث دور روز و حرف اول اسم به انگلیسی کوچولو مشخص می کنم.

روزای واکسن بچه ها را با یه دایره دور روز و اسم بچه ها به فارسی و ریز مشخص می کنم.

سالروز عقد و ازدواج و ... را با یه قلب کوچولو و یه دایره دور روز مشخص می کنم.

قرارهای مهم، تاریخ آزمون ها و ... را به اختصار بالای روز به انگلیسی می نویسم.

وقتی برای بچه ها باردار بودم هم هفته به هفته سنشونو حساب می کردم و از قبل روی تقویم می نوشتم مثلا  تو تقویم سال 1391، بالای روز 17 تیر 91 نوشتم 7 یعنی هفته هفتم بارداری پسرم

یا مثلا شروع روزهای حساسم را روی تقویم با فلش رو به پایین مشخص کردم.

یا روزهایی که قراره کنترل هیجانم دست هورمونها باشه با فلش رو به بالا مشخص کردم.

خلاصه اینکه تقویم تو زندگی من نقش خیلی مهمی داره.

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15805235))</script>)

اولین تجربه تلخ مدرسه

دختر نازنینم

نمی دونی ازدیروز که برام تعریف کردی با دیدن همکلاسی کوچولوت دلت سوخته، چقدر غمگین شدم.

چند بار خدا رو شکر کردم، شکر کردم به خاطر سلامتی تو و برادر و خواهرت.

گفتی : مامان تو کلاسمون یه دختر کوچولو هست که یه دستش حرکت نمی کنه و دست دیگه اش فقط دو تا انگشت داره، بعد با دستت نشون دادی ( فهمیدم که فقط انگشت میانی و انگشت انگشتری داره)

گفتی : مامان مدادش افتاده بود اونطرف و نمی تونست برداره تا خواستم کمکش کنم خودش مدادشو برداشت.

قلبم به درد اومد.

بعد گفتی : مامان می تونیم براش یه هدیه بخریم؟!

گفتم : دخترم، می دونی که این همکلاسیت معلوله؟

گفتی: بله، اسمش مهناست.

گفتم : خانم معلم در موردش چیزی بهتون گفته؟

گفتی : نه!

گفتم: عزیزم، می دونی که نباید هیچ کسی اذیتش کنه یا بهش بخنده؟!

گفتی : بله مامان

گفتم: آفرین دخترم، یادت باشه هر وقت لازم شد، کمکش کنی.

گفتی: بله

گفتم: دخترم، باید از خدا تشکر کنیم که دست و پای تو و آبجی و داداشت سالمه

گفتی : خداجون تشکر که دست و پا و چشم و گوشم سالمه

گفتم : آفرین، دخترم لازم نیست که برای هدیه خریدن عجله کنی چون ممکنه خودش یا مامانش فکر کنن دلت به حالشون سوخته، بعدا سر یه فرصت این کار را انجام می دیم.

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15787159))</script>)

کلاس اولی

کلاس اولی نازنین من

چقدر تو یونیفرم سورمه ای قرمزت خوشگل شدی..

روز اول مدرسه حسابی شیرین زبونی کردی!

بابا ازت فیلم گرفته، وقتی خانوم مدیر سرصف بعد سخنرانی پرسید:کی بلده شعر بخونه؟

دستتو بردی بالا و سرود ملی را خوندی...حسابی بهت افتخار کردم.

یکی دو تا از مامان ها روز دوم مدرسه بهم گفتن که از تو خوششون اومده و دلشون میخواد با دخترشون دوست شی...

عزیزم انگار وقتی موهای بلند و فرفریتو، دو تاگیس می بافم نمی تونی مقنعه سفید خوشگلت را روی سرت نگه داری، یادم باشه بعد از این موهاتو از پشت یه دونه ببافم تا اذیت نشی و مجبور نشی هی مقنعه را روی سرت صاف نگه داری.

کلاس اولی کوچولوی من، نگران نباش لازم نیست همه کتابا و  دفتراتو توی کیفی که از خودت بزرگتره و سنگینتر جا بدی و ببری مدرسه....خانم معلم بهتون برنامه می ده و معلوم می کنه کدوم کتاب مال کدوم روزه.

کلاس اولی کوچولو برای هر پنج تا زنگ تفریحت که شیر کاکائو و کیک گذاشته بودم، میوه هاتم که نصفه خوردی، وقتی اومدی دور دهنت تیره شده بود، شیطونک اولین تجربه خرید مستقل را امروز داشتی، برای خودت یه برش کیک شکلاتی خونگی از بوفه مدرسه خریدی؟!!!

اما چرا نسیه مامانی!!!

نقاشی خانوادمون را خیلی خوشگل کشیدی عزیزم، دست گلت درد نکنه!!!

می دونم که دوستای مهدکودکتونو خیلی دوست داشتی اما بعد از اینم می تونی یه عالمه برای خودت دوست پیدا کنی.

همونطوری که یادت دادم، سلام بده، اسمتو به کسی که دوست داری بگو و بهش لبخند بزن و بگو می خوای با هم دوست بشیم؟!!

خیلی راحته مامانی، البته یادت باشه دوست پیدا کردن راحته، نگه داشتنشون خیلی سخته.

امیدوارم همیشه تو زندگیت خوشحال و موفق باشی عزیزدلم.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15776436))</script>)