صبح اکثر روزهای من اینطوری شروع میشه

ساعت موبایل 5.30 صبح زنگ خورد، آروم از خواب بلند شدم و اسلایدرشو کشیدم تا صداش قطع بشه. بدون اینکه موهامو شونه کنم، با کش موهامو بالای سرم دم اسب میبندم و از رختخواب پا میشم.

دختر کوچیه آروم تکون میخوره، سه شبه که خوب نخوابیده، داره همزمان چهار تا دندون درمیاره،یه دندون پیشین جانبی از پایین سمت راست و یه دندون پیشین جانبی از بالا سمت چپ با یه آسیاب کوچیک از بالا سمت راست و یه آسیاب کوچک پایین سمت راست...

اسم دندونا را یاد گرفتم،چند تا عکس سرچ کردم و در موردشون یه چیزایی خوندم.

سرش داغه داغه، دستمال نم خنکی که شب روی سرش گذاشته بودم و افتاده بود زمین را برمیدارم میرم طرف لباسشویی و میندازم توش.

شیشه شیر دختر کوچیکه را میشورم و براش شیر درست میکنم و می یارم می ذارم بالای سرش.

لباسای تمیزی که شب آماده کرده بودم و گذاشته بودم روی لبه تخت را بر میدارم .

آروم بغلش میکنم و لباسشو در می یارم،ناله می کنه، محکم به خودم فشارش میدم تا گرمای بدنم، آرومش کنه، آروم تر میشه.

یواش بلند میشم می برمش طرف دستشویی، تنه اش را میندازم روی دست راستم  و با دست چپم شیر آب را باز میکنم و پایین تنه اش را می شورم.

گریه میکنه، بازم می چسبونمش به بغلم و می یام طرف اتاق. خشکش میکنم ... پوشکشو می بندم ولباساشو می پوشونم ...شیشه شیر را میذارم تو دهنش تا بخوره تند تند شروع میکنه به مک شدن و خوابش می بره.

حواسم هست که نه خودش و  نه دختر بزرگه و پسر وسطی ام از خواب بلند نشن...و لباسایی که از تنش در آوردم را می برم می ندازم تو لباسشویی.

ساعت 5 و 45 دقیقه شده.

دختر بزرگه عمیق خوابیده و پسر وسطی تو خواب تکون میخوره، می رم لباسای پسر وسطی را از رو لبه تخت می یارم، قبل از اینکه تکونش بدم شیشه شیر پسر وسطی را هم می شورم و براش شیر درست میکنم، می یام بالای سرش و آروم بغلش میکنم...

چشماشو با غرغر آروم باز میکنه!

آروم میگم:"سلام پسرم، صبح بخیر" چشماشو باز میکنه، انگار متعهده که جوابمو بده، میگه :" سلام ماما" پوزخند می زنه، چال زنخدونش معلوم میشه. از اینکارش خوشم میاد.بعدچشماشو محکم می بنده، آروم لباساشو در می یارم ..... با غر غر می گه : " نه! نه! ماما! درنیار! "

و همینطوری که به بغلم چسبوندمش،یواش بلند میشم می برمش طرف دستشویی ، تنه اش را میندازم روی دست راستم، سنگینیش دستمو اذیت میکنه ولی عادت کردم و با دست چپم شیر آب را باز میکنم، ووووول می خوره، محکم نگهش میدارم و پایین تنه اش را می شورم. تکون میخوره که خودشو خلاص کنه، محکم نگهش می دارم که نکنه بیفته زمین، می یام تو اتاق، تو اون فاصله عین بچه گربه که میخواد در بره خودشو می چرخونه منم محکم می چسبونمش به سینه ام، تسلیم میشه، می آییم تو اتاق بلوز تمیز را تنش میکنم، براش پوشک می بندم، موقع بستن هی چپ و راست میشه و میخنده : " نه! نه! ماما! پوووشک نبند! " ...

با خودم فکر میکنم یه چند روز که تعطیل بشم، از پوشک بازش میکنم.

بعد آروم سرشو می ذارم روی بالشت و شیشه شو میدم تو دستش! شیر توی شیشه را هورت میکشه و زودی تموم میکنه و چشماش بسته میشه و چرت میزنه.

ساعت شده 6 و 10 دقیقه.

می رم بالای سر دختر بزرگه و آروم میگم :"عزیزم! پرنسسم، دخترم بلند شو"

تکون نمی خوره. دوباره میگم :" دخترم! مامان پاشو!"

میرم آشپزخونه و لباسای پسر وسطی را هم میندازم توی لباسشویی. کتری آب جوش را پر میکنم میذارم روی گاز و دوباره بر میگردم بالای سر دختر بزرگم میگم ::"پرنسسم! دخترم بلند شو" بعد میرم طرف دستشویی و دستامو می شورم و دندونامو مسواک می زنم.

برمیگردم می رم بالای سر دختر بزرگه و اینبار با لحن جدی و تهدید آمیز میگم :" خانمی بلند شو! "

کرم پودر را به جای میزآرایش گذاشتم رو قفسه دوم کتابخونه تا دستشون بهش نرسه، برش میدارم و دوباره میرم تا جلوی آینه دستشویی به صورت بمالم. در حین رفتن دوباره میرم بالای سر شانلی م اینبار با لحن مهربون میگم : " پرنسسم، دختر نازم بلند شو!" بعد راهمو میکشم میرم طرف دستشویی.

کرم پودر را روی صورتم پخش میکنم و صورتمو عقب جلو میکنم تا ببینم طبیعی به نظر میرسه یا نه ؟

دوباره برمیگردم تا رژ گونه صورتی کمرنگی که همین اواخر گرفتم را ببرم و روی گونه هام بمالم .

" دخترم! مامانی پاشو!" اما انگا خودمم مطمئن نیستم که الان وقت پا شدن شه! شاید خودشم اینو میدنه یا عین باباش خوابش سنگینه!

رژگونه را تند تند روی ابرو و کنار بینی می مالم و برمیگردم.

"  خانمی بلند شو! "

می رم چایی دم میکنم و ...

دختر بزرگه را بغل می گیرم، بوسش میکنم و میگم مامان جون پاشو برو دستشویی ، چشماشو باز میکنه و خواب آلود میگه:" خسته ام، تو بغلم کن ببر..."

ساعت 6 و 30

بغلش میکنم می برم دم در دستشویی ، میذارمش پایین، دمپایی هاشو بی حوصله می پوشه و میگه"" همینجا وایستا، نرو... می ترسم" . می گم : " باشه، برو همینجا وایستادم مامان جان"

می یاد و دستاشو میشوره و  خودشو می ندازه رو مبل کنار تلویزیون میگه :" لطفا کارتون می زنی!تماشا کنم..."

تلویزیون را روشن میکنم و می رم سراغ لقمه هایی که قد انگشت کوچیکم از شب براش درست کردم و گذاشتم توی یه ظرف دربسته تو یخچال تا نونش خشک نشه، تو بشقاب می ذارم و می یارم می ذارم روی میز جلوی مبلی که لم داده، میگه :" آب هم برام بیار، خنک باشه لطفا!" براش اب می یارم. 

با عجله می رم لباسایی که شب آماده کردم برای امروزش را می یارم و میگم یه لحظه پاشو لباساتو عوض کنم.

پا میشه و درحالیکه سرش طرف تلویزیونه اجازه میده تا لباساشو عوض کنم.کارمون که تموم میشه زود میشنه تا کارتون تماشا کنه. بهش می گم:"مامان جون صبحانتو بخور!" .می رم لباسایی که ازتنش درآوردم را می برم ،می ندازم تو لباسشویی، بعد هم برس و ظرف کشهای پلاستیکی رنگیشو بر می دارم و میام میشینم رو مبل بغل دستش.... کشایی که قبلا به گیساش بسته ام را باز میکنم بعد تند تند بافت موهاشو باز میکنم و شروع میکنم به برس زدن موهای فرفریش...

اونم شروع می کنه به نق زدن و میگه :" دردم می یاد..." در حالیکه دارم موهاشو برس می زنم میگم :" مامان جون اگه نذاری موهاتو برس بزنم، مجبوری نامرتب بری مهد کودک، تازه موهات تو هم گیر میکنن مجبور میشم کوتاهشون کنم، دوست داری کوتاه کنیم مثل موهای پسر وسطی تا راحت بشی؟ ..."

همیشه با شنیدن این توضیح قانع میشه و میگه :" نه! " و دست از نق زدن برمی داره و لقمه اشو گاز می زنه و کارتون تماشا میکنه...

ساعت 7 شده... زیر گاز را خاموش میکنم و برای خودم یه فنجون چایی میریزم و می ذارم روی میز تا قابل خوردن بشه.

کیف بچه ها را بر میدارم می یارم تو آشپزخونه...

پلاستیک تغذیه مهدکودک بچه ها را که از شب آماده کردم از یخچال بر می دارم، تو کیسه فریزر تغذیه دختر کوچیکه ظرف کوچولوی ناهار پایین، روش یه ظرف میوه که میوه هاش را خرد کردم، روی آن ظرف فرنی، بعضی وقتا ژله میذارم به جاش ، کنارش هم یه تخم مرغ آبپز برای صبحانه اش، کیسه را به زور گره می زنم و می ذارم تو کیف رزا..!

توکیسه فریزر تغذیه پسر وسطی ، یه تخم مرغ آبپز که گاهی وقتا دو تا هم می ذارم با یه شیر موز و یه بسته کیک بعضی وقتا یه بسته بیسکویت و ظرف میوه اش هست، در پلاستیک را راحت گره می زنم، می ذارم تو کیف آتیلا.. ناهار بر عهده مهدکودکه!

تو کیسه فریزر تغذیه دختر بزرگه، علیرغم اینکه تغذیه و ناهار بر عهده مهدکودکه یه شیرموز با یه بسته بیسکویت و بعضی وقتا کیک می ذارم، در کیسه را گره نمیزنم چون شانلی نمی تونه گره را باز کنه، می ذارم تو کیف شانلی..!

لقمه ای که برای صبحونه خودم از شب درست کردم و گذاشتم تو کیسه فریزر بر می دارم و باعجله می ذارم توی کیفم...

ساعت را نگاه میکنم 7 و 10 دقیقه است...

دیرم شده!

چایی هم سرد شده، خالیش میکنم تو ظرفشویی وفنجون را آب میکشم می ذارم تو جا ظرفی...

با عجله کیفا را می ذارم نزدیک در، کیسه آشغال دستشویی و آشغال آشپزخونه را تو کیسه تمیز بزرگ تری یکی میکنم و گره می زنم و می یارم می ذارم نزدیک در...

می گم : " دخترم پاشو برو کفشاتو بپوش مامانی"

میگه :" مامان جون بذار کارتونم تموم بشه بعد"

میگم : "نه مامانی ظهر دوباره تکرارشو میده، زود باش دیرمون میشه."

میگه : " میتونم مداد شمعایی که تازه خریدم با برچسابمو ببرم مهدکودک به آیلین نشون بدم."

میگم : " نه مامانی، قدغنه!"

میگه:"لطفا!!!!"

میگم : " باشه ولی دقت کن که مداد شمعی هاتو نشکنی و گمشون نکنی" معمولا مداد یا مداد شمعیهاش را یا میشکنه یا گم می کنه...

خوشحال میشه و درحالیکه داره از قفسه پایین کتابخونه که برای وسایل اون خالی کردم مداد شمعی هاشو با یه دفتر نقاشی و برچسب و ... بر میداره میگه :" فقط به ایلین اجازه میدم از مدادام استفاده کنه به بقیه اجازه نمی دم...!"

میگم:" مامانی، به دوستات بگو بچه ها بیایین تو دفتر من با هم نقاشی بکشیم ، مثل همیشه، تا هم نقاشی هاشون یادگاری بمونه هم وسایلت پخش وپلا نشه."

مقنعه ام را هم سرم کردم، آروم دختر کوچیکه را می ذارم تو carier و کمربندشو میبندم. هنوز خوابه!

میگم :"دخترم برو کفشاتو بپوش آروم برو پایین تا من بچه ها را بیارم."

میگه :"می ترسم.."

میگم از چی:" از مومیایی...!"

میگم : " باشه وایستا با هم بریم..."

تو ذهنم دارم مرور می کنم که بعد از ظهر براش در مورد مومیایی

توضیح بدم  و یادم باشه اون کارتونی که باعث ترسش شده را دیگه نذارم ببینه...

سوییچ را برمیدارم، در را باز میکنم و میگم:" دخترم بریم!"

carier دختر کوچیکه را می گیرم تو دست چپم و با دست راستم کیسه اشغال را بر می دارم ،دمپایی می پوشم. اشغالا را میذارم بیرون، اینجا اشغالی صبح ها میاد...

در ماشین را باز میکنم و  دختر کوچیکه را میذارم تو ماشین، دختر بزرگه هم از اون ور میشه روی صندلیش، به زور در را میبندم دو تا صندلی با یه Carier به زور پشت جا میشه، موقع بستن دختر کوچیکه از خواب بیدار میشه، در را قفل میکنم میرم بالا ، پسر وسطی  را تو خواب بغل میکنم و با بقیه کیفا می یارم، کفشامو می پوشم ، در را پشت سرم به زور می بندم.... در ماشین را باز میکنم و پسر وسطی را می ذارم روی صندلیش، از خواب بیدار میشه و تکون میخوره، دختر بزرگه غر غر میکنه و میگه: " خودتو نزن به من !" پسر وسطی میگه : " اااااالی جون" و دوباره خوابش می بره...ماشین را روشن میکنم و حرکت میکنیم... احساس گرمای شدید میکنم...

روی صورتم دونه های عرق نشسته... پاکش نمیکنم، وقت نیست...!

می گم:" پرنسس!" میگه : "حاضر!" میگم:"دختر کوچیکه!" دختر بزرگه صداشو نازک می کنه می گه : " حاضر!" میگم : "پسر وسطی!" دختر بزرگه می گه : "حااااااااااضر" صداش با صدای خواب آلوده پسر وسطی قاطی میشه... همینطوری اسامی را می شمرم... نزدیک مهد کودک دختر بزرگه می رسیم. ماشین را نگه می دارم و می رم از ماشین پیاده اش می کنم، کیفشو می گیرم دست چپم و با دست راستم کمکش می کنم پیاده شه، بعضی وقتا میخواد که تا دم در مهد بغلش کنم، امروز نخواست...! در را قفل میکنم.

از روی جوب رد می شیم و می ریم تو پیاده رو، می چرخه و به صدای دوستش اسمشو داد می زنه ... دختر بزرگه جواب می ده و شروع میکنه به معرفی کردن اون به من، لبخند می زنم و به دوستش میگم سلام... ، بابای دوستش هم اونجاست نگاهش نمی کنم،با خدمات مهد سلام و احوالپرسی می کنم... دختر بزرگه میشینه روی صندلی جلوی در تا کفاشو در بیارم .خم میشم کفشاشو در می یارم شروع میکنه برای تعیین جا توی جاکفشی! میگه:" اونور نذار نه اینور اینجا بذار..."

کیفشو می دم دستش و میگم خداحافظ، از پله ها به دو می یام پایین...بیرون همه چی آرومه، سوار ماشین میشم و می رم طرف مهد کودک رزا و آتیلا....

تو راه شروع می کنم به شمردن با صدای بلند : "  1.2.3.4و...." میخوام شمردن را یاد بگیرن ، بعضی وقتا شعر الفبا را براشون می خونم،  بعضی وقتها هم کلماتی که تو سی دی بالا بلا هست را دوبار تکرار میکنم تا دایره لغاتشون زیاد بشه....بعضی وقتا هم بعضی از شعرای مهدکودک را که یه کمی حفظ کردم... می خونم ....که اونجور مواقع پسر بزرگه دخالت می کنه و اسممو صدا می زنه و میگه:"سرمه! نخون! نخون سرمه"

می گم:" باشه، تو بخون" شروع می کنه به خوندن.

می رسیم جلوی مهد کودک کوچولوها که نزدیک محل کارمه، ماشین اکثر همکارانم جلوی در پارک شده،پیاده میشم  جلوی در مهدکودک، کفاشمو در می یارم ، لبخند می زنم و دختر کوچیکه را با کیفش می برم تو کلاس شیر خوار، در حین رد شدن به خانم مدیر و مربی ها سلام می کنم با خانم مربی دختر کوچیکه احوالپرسی میکنم و بابت زحمتهایی که میکشه ازش تشکر می کنم و برمیگردم، پسروسطی را با کیفش بغل می کنم می رم طرف سالن که بچه ها روی صندلی های پلاستیکی کوچولوی رنگی نشستن جلوی تلویزیون تا وقت صبحانشون برسه...خانم مربیشون پسر وسطی را از بغلم می گیره و جلوی روی من بوسش میکنه و میگه:" خداحافظ مامان جون شما برین..." ازش تشکر میکنم و میخوام که خودشو اذیت نکنه، پسر وسطی سنگینه، اونو از بغلش بذاره روی یکی از صندلیها....

موقع برگشتن با خانم مدیر که دختر جوونیه و دوست یکی از دوستانمه دوباره با لبخند احوالپرسی و خداحافظی می کنم...

ماشین را روشن می کنم می رم طرف پارکینگ اداره، با سرم به کادر نگهبانی جلوی در سلام می دم. توی پارکینگ جای خالی نمونده، گوشه های حیاط هم پر از ماشینه، فقط می مونه وسط حیاط و محل رد شدن ماشینایی که میخوان برن تو پارکینگ یا اونجا در بیان، کنار یکی دو تاماشینی که مثل من جا پیدا نکردن و اونجا پارک کردن، پارک میکنم و می رم تا برای ثبت ورود از جلوی در نگهبانی انگشت بزنم.

آروم به اونایی که تو اتاقک اطلاعات نشستن سلام میدم، جواب سلام می دن، یکیشون میگه:" خانم مهندس، ماشینتونو جای بدی پارک کردین، میزننش" سرمو تکون می دم و می گم: " جای دیگه ای نبود، به هرحال ببخشید..."

بعضی از همکارا هنوز تو حیاط روی نیمکتهای کنار چمنها نشستن و نرفتن تو اتاقشون، این گروه ها به نظم زیاد جالب نیستن، معمولا افرادی را که رد میشن ارزیابی می کنن.

قدمها مو سریع میکنم و سعی میکنم زودتر خودمو به ساختمون محل کارم برسونم. تو راه به بعضی از چهره های آشنا که رود رو در می آییم، لبخند می زنم، وارد راهرو می شم، هنوز ارباب رجوعی برای هیچ کدوم از اتاقها نیومده،معمولا از ساعت نه به بعد صندلیهای تو راهروی واحد ما پر میشه. در اکثر اتاقا هنوز بسته است.

می رم طرف اتاقمون، خدمات واح در اتاق را قبلا باز کرده... آروم دو تا تقه به در می زنم، شاید حاج خانم تو اتاق باشه، آروم در را باز میکنم و پشت سرم می بندم، نیومده هنوز... کیفمو می ذارم روی میزکوچیک کنار میز اصلی... میشینم روی صندلی، هنوز اول صبحه ولی من چقدر خسته شدم... به ساعت دیواری نگاه می کنم...ساعت 8 با یک ربع تاخیر رسیدم ... تو ذهنم حساب می کنم که می تونم از یک ساعت پاس شیردهی که ظهر می تونم زودتر برم، این یک ربع را کم کنم....

دکمه پاور کامپیوتر را فشار می دم...

صبح اکثر روزای من اینطوری شروع میشه.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(15677109))</script>)