خاطره زایمان پسرم

صبح خیلی زود از خواب بلند شدم .

گشنه ام بود. برای خودم املت درست کردم و خوردم. بعدش یادم افتاد که نباید چیزی می خوردم. برای ساعت نه صبح وقت عمل سزارین داشتم. بعد با خودم فکر کردم که تو این چهار پنج ساعت باقی مونده غذا هضم میشه.

ساک وسایل خودم و نی نی آماده بود . یه بار دیگه چک کردم که چیزی از قلم نیفته .

رفتم دوش گرفتم و صبحونه برای همسرم و دخترم اماده کردم.

بیدارشون کردم تا صبحونه بخورن .

دخترم طبق معمول از صبحونه خوردن طفره میرفت . لباساشوعوض کردم . موهای فرفری بلندشو به سختی برس زدم   هی سرشو تکون تکون می داد و شیطونی می کرد

با اصرار می خواست که یه خرس بنفش کوچولو و بادکنک صورتی که شکل قلب بود را با خودش بیاره بیمارستان می گفت واسه نی نی مون می برم تا باهاش بازی کنه.

اخرین باری که برای معاینه رفته بودم مطب دخترم را هم بردم و بهش گفتم این خانم دکتر تو را بدنیا اورده و حالا قراره داداشتم بدنیا بیاره

جلوی بیمارستان که رسیدیم دخترم به من گفت که من می دونم خانم دکتر منو تواین بیمارستان از شکمش بدنیا اورده و داده به تو حالا می ریم داداشمم بدنیا بیاره.

نمی دونم چرا این فکر را کرده بود  می دونست که نی نی تو شکم منه... شاید به خاطر اینکه تو مطب بهش گفته بودم این خانوم دکتر تو را بدنیا اورده !

به مامان و مامان همسرم گفته بودم ساعت سه بعد از ظهر قراره عمل بشم. از اینکه همه چی مرتب باشه و همه موقعی بیان که نی نی  بدنیا اومده خوشم می اومد. راستش دوست نداشتم به غیر از همسرم کسی موقع سزارین منتظر و نگران باشه.

بعد از پذیرش تو بیمارستان اتاقمونو تحویل دادن ،همسرم وسایل را توی کمد اتاق جابجا کرد و من رفتم که لباسامو عوض کنم دخترم یه ذره استرس داشت ویه گوشه پشت به من نشست بود و داشت game بازی می کرد و خودشو بی تفاوت نشون می داد. پرستار که اومد تو اتاقو گفت از اتاق عمل تو را خواستن خانوم دکترت منتظره  خواستم با دخترم خداحافظی کنم یه ذره به حالت قهر با عجله خداحافظی کرد و خودشو مشغول نشون داد.

با همسرم و دخترم و پرستار تا در اسانسور رفتیم و ازشون خداحافظی کردم .

تو اتاق عمل ،خانم دکترمو که دیدم خوشحال شدم،اینبار چون مراحل عمل را می دونستم یه ذره می ترسیدم .

قبل عمل هرکاری کردم حلقه ام از دستم در نیومد،تو اتاق عمل کادر اتاق عمل هم تلاش کردند و نتونستن حلقه ام را دربیارن خانم دکترم گفت که مجبورن به جای کاتر  اخر سر بخیه بزنن و گفت که نگران نباش خیلی ریز می زنیم از همونایی که می گن لیزری

 یه ماما با خانم دکتر داشت دست می شست و متخصص بیهوشی هم با تکنسین اتاق عمل می خواست منو بی حس  کنه.

ازم خواستن که روی تخت بشینم و شکمم را تا می تونم تو بکشم با خودم فکر می کردم که از تزریق خواهم ترسید که متخصص بیهوشی شروع کرد به تمجید کردن از همکاریم و اینکه چقدر خوب نشستم و همین الان بی حس می شم  بعد تکنسین اتاق عمل ازم خواست با کمک اون دراز بکشم.

عین دفعه قبل پاهام سنگین شد و پرده سبز را جلوی صورتم کشیدن به خانم دکتر گفتم من هنوز حس دارم هنوز شروع نکنین

خندیدن و گفتن باشه وقتی بی حس شدی شروع می کنیم

حالت تهوع داشتم  متخصص بیهوشی ازم پرسید که نمی ترسی خانم دکترم بهش گفت که بچه دوممه اونم به شوخی شروع کرد به خوندن یه اواز و به من گفت نگران نباش و به خانم دکتر گفت که می تونه شروع کنه  حالت تهوع داشتم و به تکنسین اتاق عمل گفتم حالم داره بهم می خوره اونم تا ظرف بگیره دم دهنم  حالم بهم خورد و اونم شروع کرد به حرف زدن که وای ریخت رو کفشم  گفتم معذرت میخوام  اونم با خنده گفت شوخی کردم خیلی پرحرف بود .

حس میکردم شکممو دارن تکون میدن داشتم فکر می کردم که الان دارن چی کار می کنن حس کردم سینه ام داره سرد میشه و نفسم داره سنگین میشه  سعی کردم بالای سرمو و دستگاه را نگاه کنم به تکنسین بالای سرم  که مشغول تعریف کردن خاطره برای بقیه بود گفتم سینه ام سنگین شده

با خونسردی گفت نترس و از جیب روپوشش یه امپول دراورد و توی سرمم تزریق کرد

 خانم دکترم گفت بچه را در اوردیم چه پسر خوشگلی یه خانوم دیگه ای تو اتاق عمل اومد و گفت حالا میخواییم بچه تو به گریه بندازیم تکنسین بیهوشی گفت میخواییم بزنیمش اجازه میدی صدای گریه نی نی بلند شد و بعد نی نی را اورد نزدیکم صورتش یه کم بنظرم کبود بود و دماغش پهن و و دهنش گشاد بود و موهای سیاهش چسبیده بود بهم انگار روی صورتش پودر پاشیده بودن اوردن نزدیکم من صورتمو به صورتش چسبوندم  اروم بهش گفتم عزیزم پسرم گریه نکن مامان جالب بود یه لحظه گریه شو قطع کرد بعد دوباره شروع کرد به گریه کردن حس بی نظیری بود تکنسین اتاق عمل با خنده گفت نوک دماغت پودر بچه مالیده خانم دکتر گفت سرویکسه پودر بچه نیست

عمل تموم شد خانم دکترم بهم تبریک گفت  و گفت که داره می ره و همه چیز روبراهه و برای ویزیتم بر می گرده  منو بردن تو ریکاوری یه ذره بی حال بودم دلم میخواست زود برم تو اتاقم توی بخش

وقتی بردنم تو اتاق و از روی برانکارد گذاشتنم رو تخت هنوز پاهام بی حس بود خیلی خسته بودم و حالت تهوع داشتم

همسرم خیلی خوشحال بود و چشماش می خندید .

مامان و مامان همسرم و خواهرم خوشحال ولی نگران منتظرم بودن  دخترم بغل پدر همسرم بود و وقتی منو دید بدو بدو کنار خت اومد بیحال بودم و اونم مضطرب بود داد زد مامان  وقتی حالمو دید بدو بدو برگشت پیش پدربزرگش و ازش خواست که از اتاق برن بیرون

پرستار فشارمو کنترل کرد و به همسرم گفت که فشارش خیلی پایینه و نمیتونیم مسکن بهش بزنیم میره تو شوک

دردم هر لحظه بیشتر میشد و تهوع اذیتم میکرد

نینی  را اوردن شیر بدم خیلی بامزه بود و قیافش کاملا داد میزد که یه پسر بچه است

خواهرم نینی را روی سینه ام گرفت و اروم دهنشو اورد نزدیک تا مک بزنه وشیر بخوره

کوچولو کوچولو مک میزد

بهم گفتن که تا چهارساعت زیر سرت نباید بالش باشه و سرتو نباید بلند کنی

فشارم همچنان پایین بود و دردم هر لحظه بیشتر می شد

طرفای عصر فشارم کمی بهتر شد و مسکن که بهم زدن خوابم برد

بیدار که شدم حالت تهوعم بهتر شده بود

دلم میخواست بلند شم و راه برم

کمک کردن اروم از تخت پایین اومدم حالم خیلی بهتر شده بود

قردای اونروز هم مرخص شدم

خداروشکر پسرم سالمه

الان دو ماه و نیمشه

خاطره زایمان دخترم


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(12390833))</script>)