سرسره

دخترم ،با خمیر رنگیاش ، النگو درست کرده بود ، انداخته بود دور دستای باباش .

یه لحظه خنده ام گرفت ، النگوهای خمیری سبز و قرمز و زرد ...

منو که دید با خوشحالی گفت :" مامان ببین النگو درست کردم ، خوشــــــــــــگله"

 گفتم:" آره عزیز دلم ، خوشگله ،بیا مامان ، لباساتو عوض کنم بریم پارک ، موهاتم خوشگل ببندم "

از خوشحالی جیغ زد و گفت:" می ریم پارک، آقا پسر ، دختر خانم، داره ، سرسره بازی می کنه"

تو مسیر رفتنمون به پارک ، تو یه سینما فیلم "ورود آقایان ممنوع"  پخش می شد ،همسرم گفت :"بریم سینما ؟ "، گفتم :" شانی را چیکار کنیم ؟ بذاریمش پیش مامان؟"

با تردید گفت:"اگه با خودمون ببریم اذیت می کنه..."

دخترم از پشت داد زد: "شانی اذیت نمی کنه ، ببریمش ، اذیت نمی کنه"

خندیدیم.

ماشینو انداختیم تو پارکینگ ، رفتیم طرف سینما ...

آخرین سیانس شروع شده بود ، منصرف شدیم ، برگشتیم، رفتیم پارک...

تا رسیدیم دخترم با خوشحالی دوید طرف سرسره ، بغلش کردم گذاشتم روی یه سرسره ، بچه ها سر میخوردن و جیغ می کشیدن،یکی دوبار دخترم را سر دادم ولی حواسش به بچه هایی بود که برعکس از سرسره بالا می رفتن و سر می خوردن.

پسر شش هفت ساله ای که رو سرسره بغلی سر می خورد ، یهویی شانی را گرفت بغلش و تا من واکنش نشون بدم سرخورد پایین...

دخترم از خوشحالی جیغ کشید وگفت :" مامان، آقا پسر شانی را گرفت ، ســـــــــــر خورد ....."

خنده ام گرفت.

شانی یه طوری به پسره نگاه می کرد انگار قهرمان زندگیشه.

اینبار دیگه دخترم از سر خوردن نمی ترسید ، تا می نشوندیمش رو سرسره ، خودش با جیغ سر می خورد می یومد پایین...

ولی چشماش دنبال آقا پسر بود....


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(7315270))</script>)

Twilight

گرمای هوا کلافه کننده بود ،سرعت کولر را بیشتر کردم و لیوان پر از یخ و نوشابه را گذاشتم کنار دست همسرم ، سرشو با لبخند از رو تبلتش بلند کرد ... هنوز چشمش به صفحه بود ،گفت : دستت درد نکنه عزیزم ... یکم مکث کرد و گفت :بیا ببین ، اینا همکلاسیهای دوره دبیرستانم هستند ، بعد یه عکسی را از فیس بوک نشونم داد.... با سرعت دنبال چهره آشنای همسرم گشتم و زود گفتم :این تویی !

با خنده گفت : آره ، منم! ... هر دو خندیدیم .

کنترل تلویزیونو برداشتم و رفتم رو ام بی سی پرشیا ببینم داره چه فیلمی پخش می کنه ...

یکم از لیوانم نوشابه خوردم و... وااااو ، آخ جون Twilight !

با خوشحالی گفتم :  Twilight‌می ده ،

همسرم سرشو بلند کرد و یه نگاه به تلویزیون انداخت و گفت : ببینم مگه اینو ندیدی ؟

با عجله گفتم : نه من قسمت یک و سه شو  دیدم ، انگاراین قسمت دومشه. موهای جیکوب هنوز بلنده !!!

با لبخند سرشو انداخت پایین و دوباره مشغول شد.

کل ماجرای گرگ و میش (Twilight) اینجوریه که :

 بلا دختر گوشه گیریه،  که وقتی 17 ساله میشه از پیش مادرش به شهر فورکز می یاد تا با پدرش که پلیسه ، زندگی کنه .

 تو مدرسه ،  نگاه نافذ و توجه بیش از حد پسر جوانی به نام ادوارد به بلا ، اونا را بهم نزدیک می کنه.

بعد از مدتی بلا متوجه راز ترسناک ادوارد می شه ، اینکه ادوارد یک خون آشامه و صد و  خورده ای ساله که تو سن هفده سالگی باقی مونده و با خانواده ای که پدرش دکتره و سعی می کنن غرائز خودشونو کنترل کنن و به جای خون انسان از گیاهان تغذیه کنن تو ویلایی بیرون از شهر زندگی می کنه.

علاقه بلا بعد از فهمیدن این راز نه تنها کم نمی شه بلکه کم کم عشق شدیدی بین ادوارد و بلا  شکل می گیره .

علاوه بر ادوارد ، تو مدرسه ،پسرک سرخپوستی به نام جیکوب که دوسالی از بلا کوچکتر بود ، هم به بلا توجه نشون می داده و سعی تو محافظت بلا و دور کردن اون از ادوارد داشت.

به قول همسرم فیلم همه جاذبه های لازم برای جذب مخاطب را داره ، عشق مثلثی ، ترس و تخیل و هیجان ...

البته منظورش از مخاطب منم نه خودش .خنثی

تو قسمت اول ، خون آشامهای غریبه ای هم وارد ماجرا می شن و سعی می کنن به بلا آسیب برسونن که ادوارد با کمک خانواده اش یکی از اونا را از بین می بره و دو تای دیگه فرار می کنن.

 قسمت دوم ، با جشن تولد هیجده سالگی بلا شروع می شه .خانواده ادوارد روز تولد بلا،براش جشن میگیرن ولی بریده شدن انگشت بلا موقع پاره کردن کاغذ کادوی تولدش باعث تحریک یکی از اعضای خانواده ادوارد میشه و درگیری بوجود می یاد و از همون روز ادوارد تصمیم می گیره برای اینکه خطری متوجه بلا نشه ، از بلا برای همیشه جدا بشه.

ادوارد باخانواده اش از اون شهر می رن، بلا دچار افسردگی شدید می شه و با تصور اینکه اگر خودشو به خطر بیاندازه ، ادوارد متوجه میشه و برمی گرده ، دست به کارهای خطرناکی می زنه ، مثلا یه جفت موتور قراضه می خره و برای تعمیر پیش تنها کسی که فکر می کرده می تونه بهش اعتماد کنه ، یعنی پسرک سرخپوست جیکوب می بره ، جیکوب بعد از مدتها، از دیدن بلا خوشحال میشه  واز این فرصت برای نزدیک شدن به بلا و گرفتن جای ادوارد تو قلب بلا استفاده می کنه ، بلا که کم کم از گذروندن وقت با جیکوب از حالت افسردگی خارج شده بود ، نمی خواست دوست قوی و مطمئنی مثل جیکوب را از دست بده .

تا اینکه یه مدت از جیکوب خبری نمی شه ، بلا نگران میشه و  هرچی تماس می گیره ، موفق به صحبت با جیک نمی شه ، بنابراین یه روز می ره کلبه کنار رودخونه نزدیک جنگل که خانواده جیکوب اونجا زندگی می کردن و در نهایت تعجب وقتی جیک را سرحال در حالیکه موهای بلندشو کوتاه کرده و روی بازوی راستش یه خالکوبی بزرگ مثل بقیه اعضای خانواده اش انجام داده عصبانی می شه ، جیک سعی می کنه بلا را از خودش برونه و می گه که دیگه نمی خواد بلا را ببینه و علتش رازیه که هرگز نمی تونه فاش کنه ...

 بلا که فکر می کرده علت گوشه گیری جیکوب اطاعت از دستورات سرخپوست جوونی به نام سامه که با سرخپوستای جوون گروهی تشکیل داده و از مدتها قبل سعی به کشوندن جیکوب به گروه داره، با عصبانیت به سراغ سام  که با گروهش از جنگل برمی گشتن ، می ره ، و از شدت ناراحتی به صورت یکی از جوونای گروه به نام پل سیلی می زنه  ، و در نهایت ناباوری بلا ، ناگهان پل تبدیل به یک گرگ خاکستری تنومندی می شه که می خواد به بلا حمله کنه ، در همون لحظه ، جیک که توی کلبه مشغول استراحت بوده از پنجره بیرون می پره و در حالیکه به سمت بلا و گروه می دویده تبدیل به گرگ قهوه ای تنومند دیگه ای میشه و در بهت و حیرت بلا با گرگ خاکستری درگیر می شه .

سام رهبر گروه از جوونا می خواد که بلای بهت زده را به منزل سام ببرن تا اون جیک وپل را از هم جدا کنه.

بلا متوجه میشه که جیک و قبیله اش گرگ نما هستند.

با فاش شدن راز گرگ نماها ، اصرار به نزدیکی جیک به بلا بیشتر میشه.

اما بلا همچنان احساسات خودشو در مورد جیکوب سرکوب می کرده و سعی می کرده رابطشون ، دوستی باقی بمونه.

کم کم سر وکله خون آشامهای غریبه که قبلا  هم دنبال بلا بودند پیدا میشه .

بلا همچنان به انجام کارای خطرناک برای برگردوندن ادوارد ادامه می داده ، مثلا یه بار خودشو از یه پرتگاه توی آب پرت می کنه که خوشبختانه جیک اونو نجات می ده.

ادوارد ، جریان پرتاب شدن بلا را حس می کنه و با تصور اینکه بلا دیگه وجود نداره ، تصمیم به خودکشی می گیره و پیش رهبر خون آشامها می ره.

بلا از طریق خواهر ادوارد متوجه موضوع میشه و برای نجات ادوارد می ره .

ادوارد قول می ده که دیگه بلا را تنها نذاره و دوباره پیش بلا بر می گرده .

بلا از خانواده ادوارد می خواد که اونو هم مثل خودشون تبدیل به یک خون آشام کنند تا برای ابد بتونه با ادوارد بمونه.

اما ادوارد مخالف گرفتن جون بلا و تبدیل اون به خون اشام بوده و نهایتا وقتی اصرار بلا را برای اینکار می بینه ، با قبول شرط ازدواج بلا و خودش در زمان انسان بودن بلا ، قول می ده که یه روزی خودش بلا را تبدیل کنه. بلا هم قبول می کنه و تصمیم می گیرن بعد از فارغ التحصیلی از مدرسه با هم ازدواج کنن.

جیکوب وقتی از تصمیم بلا برای تبدیل شدن ،با خبر می شه عصبانی میشه و به بلا می گه که ایا من هیولای مناسبی برای تو نیستم ، اگه منو انتخاب کنی لازم نیست که خودتو عوض کنی ، زندگیتو از دست بدی ، مطمئن باش که من برای تو مناسب تر از ادوارد هستم .

خطر خون آشامهای غریبه که برای انتقام از مرگ دوستشون دنبال بلا بودند ، باعث میشه، قبیله گرگنما ها با خون اشامها(خانواده ادوارد) متحد بشن.

 تو قسمت سوم خانواده ادوارد و خانواده جیکوب خودشون را برای جنگ با لشکر خون اشامها اماده می کردند.

بنابراین یه قسمتهایی از روز را ادوارد و قسمتهای دیگه را جیکوب با بلا می گذروندن.

مثلا ادوارد بلا را با ماشین از مدرسه تا یه مسیری که جنگلی کوهستانی بود می رسوند جاییکه جیکوب منتظر بلا بود .

البته همیشه بدون پیراهن .

که پیراهن نپوشیدن جیکوب باعث اعتراض ادوارد و همسرم بود.نیشخند

بلا احساسات خودشو در مورد جیکوب سرکوب می کرد و نمی خواست باور کنه که به اونم علاقه داره ، تو یه قسمتی جیکوب به زور می خواد بلا را ببوسه تا بهش ثابت کنه که ادوارد با جسم سردش نمی تونه مناسب بلا باشه ، بلا با عصبانیت خودشو از دست جیکوب خلاص می کنه و به صورت جیکوب مشت می زنه که دستش میشکنه.

روز جنگ ،ادوارد و جیکوب برای اینکه بتونن از بلا محافظت کنن ، اونا به کوهستان می برن و اونجا چادر می زنن ، شب طوفانی میشه و بلا که با ادوارد تو چادر بودن از سرما می لرزیده ، جیکوب که بیرون چادر نگهبانی می داده ، توی چادر می یاد و از بلا می خواد که بغلش کنه تا با گرمای بدنش اونو گرم کنه.

 نهایتا جنگ به نفع اینا تموم میشه و خون اشامها شکست می خورن ، جیک زخمی میشه  و از بلا می خواد که با اون بمونه اما بلا ادوارد را انتخاب می کنه.

من قسمتهای اول و سوم را دیده بودم  ، از تماشای قسمت دوم و تبدیل شدن آدمها به گرگ هم خیلی لذت بردم .

فیلم که تموم شد ، فکر کردم کاش دیر وقت نبود تا می تونستم DVD قسمت سوم را بذارم و تماشا کنم .

رفتیم که بخوابیم ، موقع دراز کشیدن دوباره احساس کردم دارم از گرما کلافه می شم ، آروم گفتم : عزیزم نوشابه خنک می خوری برم برات بیارم ، همسرم آروم جا به جا شد و گفت : آره ، لطف می کنی ، خواستم بلند شم ، یهویی ترس برم داشت ، آروم گفتم : می ری چراغا روشن کنی تا من از جام بلند می شم.

خندید و گفت : نمی خواد ، بگیر بخواب.

یواش یواش از ترس بدنم شروع به یخ زدن کرد.

خودمو محکم چسبوندم به همسرم وچشمامو بستم .

کم کم چشمام گرم شد ، بازم گرما کلافه ام می کرد.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(7262692))</script>)