بحران 30 سالگی

از صبح یه بند این جمله تو ذهنم تکرار می شه "... هنوز ده روز دیگه فرصت دارم..."

با تردید به ساعت دیواری روبروم نگاه می کنم ،تقریبا روز داره نصف میشه...با افسوس به خودم می گم "... نه روز ونیم ..."

بعد ناخودآگاه یه آه... بلند می کشم ، انگشتای دستمو به هم قفل می کنم و می ذارم رو لبم و می رم تو فکر...

یاد  وقتی که همسرم داشت سی ساله می شد ،می افتم ، چند وقتی تو خودش بود ...

اون روز وقتی بهش گفتم :"... سی ساله شدن خیلی سخته ، نه؟"

با خنده جواب داد : " نه خیلی... حل میشه...بعد یهویی مکث کرد و گفت داری 30 ساله می شی "...بعد با دقت تو صورتم نگاه کرد لبخند

با خودم فکر کردم "....حتما به این فکر میکنه که دارم پیر می شم... کاشکی اصلا یادش نمی نداختم ..."

دستامو از رو لبم بر می دارم و زل می زنم به ناخنام... با خودم فکر می کنم "... دارم سی ساله می شم یعنی باید تسلیم زندگی بشم ....زندگی مال جوونترهاست ... دیگه هیچ کاری ندارم که انجام بدم ..."

بعد یهویی تصمیم خودمو می گیرم ،دستم می ره طرف کیفم ، دفتر یادداشتی که تازه خریدم را در می یارم ... با خودم  می گم "... باید کارهایی که می تونم انجام بدم را بنویسم ، باید دسته بندیشون کنم ..." از جاقلمی خودکار را بر می دارم و

.

.

.

اما چی رو ؟ چی رو باید دسته بندی کنم.

 دفتر یادداشت را می بندم و می ذارم کنار دستم.

.... من تا الان چی کارا کردم ؟؟؟

اول باید اونا را بنویسم ، دفتر یادداشت را دوباره بر می دارم و می نویسم ...

 درس خوندم ، ازدواج کردم ، بچه دار شدم...

اففف ، چه تکراری ،یه لحظه عصبی می شم... همه این کار رو می کنن ، بعدم پیر می شن و می میرن.ساکت

با خودم می گم"... باید بی رحمی را بذارم کنار و یه کم مثبت تر به قضیه نگاه کنم..."

اون ورق را پاره می کنم و دوباره شروع می کنم به نوشتن.

به رشته تحصیلی ام علاقه دارم و کارم هم مرتبط با رشته تحصیلی ام هست ،با رضایت به جمله ام نگاه می کنم و یه چک مارک می زنم کنارش ...پس حسرت نمی خورم لبخند

عاشق شدم ، عشق را با تمام وجودم تجربه کردم ،با کسی ازدواج کردم  که همه چیز را با اون برای اولین بار تجربه کردم ... احساس خوبی بهم دست می ده ، یه چک مارک گنده هم می زنم کنار این جمله ....پس از این بابت هم حسرت نمی خورم لبخند

دخترم با تولدش به همه ما امید داد ، یادمه مامان تو اون روزهای بیماری و درمانش ، وقتی فهمید من باردارم چقدرم روحیه اش قوی شد و سعی می کرد با بیماری اش مبارزه کنه و خودشو برای نقش جدیدی که دخترم بهش می داد آماده کنه ... خدا روشکر ...پس از این بابت هم حسرت نمی خورم لبخند

رو زندگی و کارم مسلط شدم ، خوب می تونم روابط خانوادگی و اجتماعی مونو مدیریت کنم ، بابت این هم حسرت نمی خورم لبخند

و ...

خب ، پس چی ؟

چی باعث شده که اینقدر نگران باشم...

از چی می ترسم ، از پیری ؟ از کارافتادگی ؟ تنهایی ؟ مرگ ؟

وقتی از چیزی شناخت ندارم ، چرا باید غصه شو بخورم و ازش بترسم، بذار موقعش برسه ، اونوقت یه راه حلی براشون پیدا می کنم.

من کارهایی که باید تو سی سال اول زندگی ام انجام می دادم ، هدفهایی را که باید بهشون می رسیدم ، تا اونجایی که در توانم بود درست و به موقع انجام دادم.

حالا باید ،هدف های جدیدی برای زندگی ام انتخاب کنم ، آره ... درستش همینه ،دفتر یادداشتمو ورق می زنم ، پر از انرژی شدم ، یهویی کلی فکر اومد تو سرم که دلم می خواد براشون برنامه ریزی کنم و انجامشون بدم...

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(6583689))</script>)