بازی زندگی

از مجلس ختم که اومدم بیرون ، اعصابم ریخته بود به هم ، همسرم بیرون منتظر بود ، سوار ماشین که شدم ، ازم پرسید :چرا اینقدر ناراحتی ؟ بی مقدمه گفتم : می تونی یه کار واسه یه خانم دیپلمه پیدا کنی ؟

خواست به شوخی جوابمو بده ، دید ناراحتم ، لحنش جدی شد ، گفت :بگو ببینم چی شده؟

داشتیم دور می زدیم که از کوچه در بیاییم ، نازی از مراسم اومد بیرون ، شاهین پسرش هم کنارش بود ، چشمای درشت وشیطونی داشت و موهای مجعدش خیس عرق بود.

گفتم : ماشینو نگه دار  ، بعد با عجله گفتم : این نازیه ، همونی که می خواستم واسش یه کاری پیدا کنی ، نازی و شاهین اومدن طرف ماشین ، در ماشین را باز کردم و پیاده شدم ،همسرم هم پیاده شد ، معرفی شون کردم ، همسرم دستشو کشید رو سر شاهین و حالشو پرسید ، نازی تعارف کرد بریم خونشون ، تشکر کردیم و سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه.

یاد 17-16 سال پیش افتادم ، اونوقتا که هنوز مامان وبابای نازی زنده بودن ....باهم رفت و آمد داشتیم.

نازی و شیوا از من حداقل یه 10-9 سالی بزرگتر بودن ، یادمه چقدر تو رویاهام دلم می خواست جای اونا باشم .

اونوقتاموهاشونو با بیگودی فر می ذاشتن و گوشواره های رنگی که عموشون از آلمان براشون می فرستاد را به گوشهاشون آویزون می کردن  و لباسای رنگی می پوشیدن و خوب می رقصیدن .

چقدر دلم میخواست زودتر بزرگ بشم و موهامو بلند کنم و مثل اونا فر بذارم.

خاله اشرف ، مامان نازی ، دختر دختر دایی مامان بزرگ بود ، نسبت فامیلیشون دور بود ، اما با مامان و خاله دوست بود ، با هم رفت و آمد داشتن ، با خاله بیشتر .

خواهر ناتنی خاله اشرف با شوهر خاله اینا فامیل شده بود.

خاله اشرف سنش زیاد بود که شیوا به دنیا اومد ، بعدشم نازی.

وقتی 63-64 سالش بود مریض شد و فوت کرد ، اونوقتا شیوا نامزد کرده بود و نازی هم داشت دیپلم می گرفت.

شیوا عروسی کرد رفت خونه خودش ،یه شهر دیگه، نازی موند و باباش ،بعدها شنیدیم که باباشون هم ازدواج کرده و نازی نمی تونه با نامادری بسازه .

چند وقت بعد هم  ، نازی با یه پسری آشنا شده بود و عروسی کرده بود ، انگار پسره شغل درست وحسابی نداشت ولی خوشتیپ بود.

یه چند سالی ازشون خبری نداشتیم ...

 تا اینکه خاله برامون تعریف کرد : نازی حامله است ،بابای نازی فوت شده و شوهر نازی افتاده زندان .

تعجب کردیم ، تعریف کرد که رفته بودن مشهد ، مسافرت .

شوهرش با یه پیرمردی دعواش میشه ، پیرمرده مریض بود ، می میره .

نمی دونم سر چی دعوا شون شده بود ، یا چی باعث مرگش شده بود.

بعد از اینکه شوهر نازی می افته زندان ، مادرشوهر نازی اونو می یاره خونه خودش و ازش مراقبت می کنه.

پسرش شاهین به دنیا می یاد ، دو سه ساله میشه ،همچنان تو خونه پدر شوهر  زندگی می کردن و پدرشوهر نازی نمی ذاشته ، نازی بره سرکار ، خرجشونو خودش می داده ...

اون روز که نازی را تو مجلس ختم دیدم ، با هم حرف زدیم ، روم نشد در مورد شوهرش بپرسم ، خودش گفت : حتما شنیدی شوهرم تو زندانه ، دنبال رضایتیم ولی رضایت نمی دن ، بعد هم گفت : می خوام یه کاری تو یه جای مطمئن پیدا کنم ، نمی تونم برای هر چیزی دستمو جلوی پدر شوهرم دراز کنم ، خودم وبچه خرج داریم.

بهش قول دادم اگه کاری از دستم بر بیاد براش انجام بدم ، به همدیگه شماره دادیم.

همسرم ،یه جای مطمئن براش کار پیدا کرد ، ولی نازی سرکار نرفت .

بعدا تماس گرفت و گفت : باید با کامپیوتر کار کنم و من هم اشنایی به کامپیوتر ندارم ، باید برم دوره ببینم و...

دیگه ازش خبری نداشتم .

دو سه سالی گذشت . شنیدم نتونستن رضایت خانواده متوفی را جلب کنن و شوهر نازی را اعدام کردن.

دلم سوخت ، به همسرم که گفتم اونم ناراحت شد.

پنجشنبه رفته بودم ، مجلس ختم ، نازی و شیوا هم اونجا بودن ، دختر خاله ام تا اونا را دید یواشکی در گوشم گفت : نازی بچشو داده به پدرشوهرش اینا و رفته طبقه پایین خونه شیوا زندگی می کنه.

تعجب کردم.

نازی وشیوا اومدن ، با هم احوالپرسی کردیم . کنار خودمون براشون جا باز کردیم ، نشستن ، نازی بهم گفت : حتما شنیدی ، شوهرمو اعدام کردن ، سرمو به نشونه ناراحتی تکون دادم ، گفت : بعد از اون قضیه ، پدر شوهرم گفت اگه بخوای عروسی کنی ، بچه را بهت نمی دم ، خودم بزرگش میکنم ...

مادرشوهرم می گفت تو هنوز جوونی با کسی ازدواج کن که بتونی بچه تو ببینی ، بعد چند ماه مادر شوهرم سکته کرد و فوت شد.

پدر شوهرم تنها دخترشو که چند سالی بود ازدواج کرده بود ، آورد خونه ، یه طبقه از خونه را داد به اونا ، منم تو یه طبقه با شاهین زندگی می کردم ، خودشم تنها تو یه طبقه زندگی می کرد.

بعد خیلی سربسته گفت : نتونستم بعضی از رفتارهای شوهر خواهرشوهرم را تحمل کنم ، ترسیدم مشکلی پیش بیاد ، با شیوا مطرح کردم ، با شوهرش مشورت کرد و اومدن دنبالم ، از پدر شوهرم خواستن که بذاره من از اون خونه بیام بیرون وبرم با اونا زندگی کنم ، پدر شوهرم مخالفت کرد ،

آخر سر به شرطی قبول کرد که دیگه  سراغ شاهین نرم ... الان شاهین پیش اوناست و من پیش شیوا اینا زندگی می کنم.

خیلی ناراحت شدم ، اصلا نمی تونستم در مورد رفتار نازی قضاوت کنم ، اینکه چرا بچه شو گذاشته واز خونه پدرشوهرش در اومده ... 

 چیزی نگفتم .

 بعد بهم گفت که عصبی شده ،‌دوست داره یه کار پیدا کنه و بره سرکار.

تلفنم زنگ زد ، همسرم بود که بیرون منتظرم بود . خداحافظی کردم.

از مجلس ختم که اومدم بیرون ، اعصابم ریخته بود به هم ، همسرم بیرون منتظر بود ، سوار ماشین که شدم ، ازم پرسید :چرا اینقدر ناراحتی ؟ بی مقدمه گفتم : می تونی یه کار واسه یه خانم دیپلمه پیدا کنی ؟


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(5810998))</script>)

من یه مادرم

امروز دقیقا 505 روز از تولد دخترم می گذره ، 505 روز شیرین که بعضی وقتا فکر میکنم خودم هم با اون دوباره متولد شدم.

تو دوران نوجوانی از عشق می ترسیدم ، فکر میکردم بهترین دوران زندگی دورانیه که آدم به کسی وابسته نباشه ، بعد که عاشق شدم ، فکر میکردم هیچ احساسی با شکوه تر از آنچه که من به عشقم دارم تو دنیا وجود نداره .

خوشحالم که این احساس را تجربه کردم ، اون روز با خانومی حرف می زدیم ، بهم گفت همسر و بچه و زندگی خوبی داره ، ولی همیشه حسرت اینو می خوره که چرا نتونسته هیجان عشق را تجربه کنه.

فکر میکنم ، خانمها تو یه دوره سنی ،به خاطر شرایط جسمی شون دچار این بحران میشن ،اون لحظه دلم براش سوخت ، با خودم گفتم شاید بعد سالها من هم مثل هر خانوم دیگه ای تو اون مرحله قرار بگیرم ، ولی حسرت نخواهم خورد.

بعد از ازدواج ، پذیرفتن مسئولیت نقش جدیدی که تو زندگی پیدا کرده بودم یه مقدار زمان برد ، تا زمانیکه حس کردم آمادگی پذیرفتن نقش دیگه ای را هم دارم ، اینکه مادر بشم .

الان خیلی خوشحالم ، قبلا می ترسیدم که مبادا وجود یه بچه باعث بشه ، علاقه ما به هم کمتر بشه ، یا دچار روز مرگی بشیم ، ولی الان با خودم فکر میکنم ، تو هر مرحله از زندگی باید اون چیزی که لازمه را تجربه کنیم.

همسرم نقش خودش را بعد از ازدواج خیلی خوب ایفا کرد .

نمیدونم شاید اون هم مثل من از نقش جدیدش می ترسید ، ولی الان خوشحالم ، چون می بینم که پدر خیلی خوبیه.

اون اوایل که دخترم بعد از خوردن شیر دل درد می گرفت وگریه می کرد ، بغلش می کرد و بدون اغراق یک تا یک ونیم ساعت روی دستش می چرخوند و براش شعر می خوند تا آروم بشه ،یا پشتشو می مالید تا دل دردش خوب بشه .

از همون اول با صبر وحوصله، نی نی را بغل می کرد وهر اتفاقی را آروم آروم براش توضیح می داد.

از چهار ماهگی که دخترم شروع به تلفظ بعضی از حروف کرد مثل ب - م  ،سعی می کرد ، یه کلمه معنی دار ازش بسازه و باهاش تکرار کنه ،خوشبختانه دخترم بعد از مدتی یاد گرفت که می تونه با حروف وکلمات با ما ارتباط برقرار کنه .

شاید برای خیلی ها خنده دار و عجیب بود ،ولی هیچوقت از اینکه موقع خرید برای دختر شش ماهش توضیح بده که آقای فروشنده داره چی کار میکنه ، خجالت نمی کشید.

از اواخر هفت ماهگی کم کم سعی می کرد که حرکت کنه ، زیاد چهار دست و پا راه نرفت ،سعی می کرد از چیزی کمک بگیره و خودشو بالا بکشه ولی هی زمین می خورد .

زیاد سوار رورورک نشد.

وقتی نه ماهش بود ، بهش یاد دادم که وقتی می خواد از یه جای بلند بره پایین ، بچرخه و اول از پشت پاهاشو بذار رو زمین بعد ، بشینه. زود یاد گرفت. هنوزم وقتی میخواد از روی مبل و صندلی بیاد پایین می چرخه وبه پشت  می یاد.

این روش باعث میشه موقع پایین اومدن ، اگه خدای نکرده سقوط کرد ، سر وصورتش آسیب نبینه.

از تاب بازی خوشش می اومد.

کتابهای تقویت هوش براش گرفته بودیم ، با انواع و اقسام کارتها که اشکال مختلف با اسمشون زیرش نوشته شده بود ، اوایل خیلی دقت نمی کرد ، ولی کم کم بهشون توجه نشون داد.

وقتی تونست از یه گوشه بگیره وایسته ، رقصیدن را هم یاد گرفت ،دست وبدنشو با هیجان تکون می داد ، بعضی وقتا هم نمی تونست تعادلشو حفظ کنه ومی خورد زمین.

تو یازده ماهگی شروع کرد به راه رفتن ،خیلی راحت چند قدم می رفت . طوری که وقتی می بردیمش پارک به راحتی می تونست رو چمنها تاتی تاتی راه بره .

وقتی می خورد زمین ، همسرم نمی ذاشت بلندش کنم ،تشویقش می کرد خودش بلند شه .

تو دوازده - سیزده ماهگی می رفتیم تو پارک بین وسایل بازی بچه ها و می نشوندیمش رو سرسره ،یکیمون آروم نگهش می داشت و روی سرسره  کوتاه بچه ها میکشید اون یکی پایین سرسره بغلشو باز میکرد تا با اشتیاق بیاد پایین.

می گفت ماما ! بابا !

عاشق مسواک بود ، وقتی می خواستم دندونامو مسواک بزنم ، دنبالم راه می افتاد ، می اومد جلوی در دستشویی و به تقلید از من دستشو می برد تو دهنش ،براش مسواک بچه گونه خریدیم ، خوشش نیومد ، انداختش کنار، عاشق مسواک من بود به مسواک می گفت...اک !

از عینک خوشش می اومد ، به عینک می گفت ... اک !

عاشق تماشای خودش تو آینه بود کافی بود موهاشو شونه بزنم یا گیره به موهاش بزنم ، اونوقت بود که با عجله خودش پرت می کرد تو بغلم و می گفت : ... آن!

یاد گرفته بود با دست برای بقیه بوس بفرسته ، هرکی می دیدش عاشق این دختر موفرفری چشم وابرو مشکی می شد.

یاد گرفته بود وقتی منو میبینه ، وقتی گشنشه ،بگه سیــــــــــــر... یعنی شیر اما چون دندوناش کامل نشده بود نمی تونست شیر را خوب تلفظ کنه.

به جو جو می گفت دو دو !

به ببری می گفت ببی! ...ر... را نمی تونست تلفظ کنه.

یاد گرفته بود بگه آب !

یاد گرفته بود بگه سیب !

تو سیزده - چهارده ماهگی می شمرد ، می گفت :  اک... دو ...سیر...سیب...ده

عاشقه توپ بود ، هر چیز گردی که می دید می گفت توپ! توپ!

لباسا رو از کمد در می آورد و به زور می خواست جا بده تو کتابخونه.

عاشقه کفشه ، از چهارده- پونزده ماهگیش می رفت دمپایی های منو که از جاکفشی گوشه هال بر می داشت و می کرد تو پاش ، اوایل از هر کدوم یه لنگه . اما الان معمولا درست می پوشه ، تازه با کفشای به اون بزرگی خیلی راحت هم راه می ره ، داد می زنه ... کش! کش!!!

از شونزده ماهگی سرعت یادگیریش خیلی بیشتر شد.

سعی میکنه خودش لباس بپوشه.

الان گوش را میشناسه و می گه گوس!به گوش پاک کن هم می گه گوس ! عکس گوش را هم می تونه تشیخص بده و از بین کارتا جدا کنه .

عاشق چشمه ، بعضی وقتا انگشتشو می کنه تو چشم و با خوشحالی می گه چش! چش!

به دماغ می گه بـیــــــــــب !

دستشو میشناسه می گه دس!

پاشو میشناسه می گه پا!

این روزا یاد گرفته می گه پالتووو !

می گه کولاه !

می گه دس چش !

می گه الوو!

همسایه بغلی خونه مامان اینا یه پسر کوچولو دارن ، 7-8 سالشه ،یکی دو بار که با مامان رفتن خونه اونا ، شناختتش ، می ره از تو حیاط خونه مامان اینا داد می زنه ، می گه ... اس ...اسا...اسن!

وقتی احسان با خوشحالی می یاد رو بالکن خونشون و شروع میکنه به حرف زدن ، یا نشون دادن اسباب بازی هاش ، اونوقت نی نی روشو میکنه اونور با گلای تو گلدون ور میره ، بعد یهویی بر میگرده دوباره می گه ، اس...اسا! ... گل! جوجو ! توپ!

بعد می یاد بابا را با خودش می بره تو حیاط تا بهش احسان را نشون بده.

قشنگ با همه بای بای می کنه.

عاشق اینه که خودش از ظرف غذا غذا بخوره ، دوست قاشق را خودش تو دستش بگیره ، همسرم می گه بذار مستقل بار بیاد ،از یه ظرف غذا شاید یه نوک قاشق می خوره ، بقیش با قاشق رو زمین پخش می شه ، نی نی هم کلی خوشحال میشه از اینکه خودش داره غذاشو می خوره.

از وقتی شروع کرد به دندون در آوردن و به خودرن بی میل شد ، بهش بستنی می دم ، از بستنی خوشش مییاد ، می گه بســـی !

الان یازده تا دندون داره .این روزا دوباره داره گاز می گیره ، به نظرم داره یه دندون دیگه در می یاره.

یه چیزی که می ده یا می گیره می گه مرسی !

منم کلی ذوق می کنم واسه اینکارش.

همسرم ، نی نی را میگیره بغلش ، لپتاب را می ذاره روبروش و از اینترنت براش عکس پیدا می کنه ، توپ ! گربه ! گاو (ما ما ) ! عکس گاو را از رو بسته بندی شیر یا جاسوییچی عروسکی تشخیص می ده می گه مـــــا ما، تو تلویزیون شیر وپلنگ و آهو هم که ببینه می گه مـــــــــــــــــــا ما

تا می فهمه که باباش داره می یاد،خودش پرت می کنه تو بغلم که بدویم طرف در .

بعد داد می زنه بابا بابا!

باباش بغلش میکنه و براش شعر می خونه .

بعد که می ذارتش رو زمین ، زود می ره طرف کیف لپ تاب باباش و اشاره می ده و میگه توپ ، توپ ، ماما

اونقدر با هم بازی می کنن تا همسرم ازم بخواد که نی نی را بغل کنم ، اما اون دست بردار نیست ، هی می دوه می ره پیش باباش... اونقدر اینکار را می کنه تا اخر سر باباش مجبور بشه بغلش کنه و اونقدر تو دستش تابش بده تا بخوابه ،‌بعد هم ببره بذارتش سر جاش.

امروز خیلی احساس خوشبختی میکنم ، خوشحالم از اینکه مادر شدم ، خوشحالم از اینکه این نقش را هم در کنار بقیه نقشهای زندگی به عهده گرفتم ، و برای اینکه خوب از عهده اش بر بیام تلاش می کنم.

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(5767588))</script>)