ویار بارداری

ده روزی بود که حالم بد شده بود،نه یه قطره آب می تونستم بخورم ،نه حتی هیچ غذایی،تهوع های شدید و سرم و آمپول و سرگیجه، افت شدید فشار ،کاهش شدید وزن و...

پریشب تو خواب وبیداری یا تب و توهم یهویی حس کردم دلم یه چیزی می خواد، با ناله همسرمو صدا زدم،اومد بغلم ، دلم یهویی هوس جاده های شمال را کرد، گوجه سبز وچاقاله بادوم و بارون نم نم و...

گفتم :علی بریم شمال...

لباسامو پوشوند وبازی راشروع کرد، هوایخ یخ بود،سوار ماشینم کرد ویه ذره شیشه را داد پایین،چشمامو بستم و کمربندمو محکم کردم، رفتیم بیرون شهر...

وای .....آلو جنگلـــــــــــــــــــــــــــی برام خرید و لواشک، هی میگفت اقا دیگه چی دارین ترش باشه....می داد دستم تا بخورم ،چشمام بسته بود،نمی دونم چیا خرید برام،چیا خوردمو اون شب حس میکردم تو شمالم و...............................

خونه که اومدم،راحت خوابیدم،دیگه حالم بهم نخورد ....

 

 خاطرات زایمان دخترم(فرزند اول)

خاطرات زایمان پسرم(فرزند دوم)

خاطرات زایمان دخترم(فرزند سوم)


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2376186))</script>)

بارداری

امروز اولین روز از یازده هفتگی نی نی منه ،،یه هفته ای میشه که حس های قشنگی اومده سراغم ، بعضی وقتا باهاش حرف می زنم ، بهش قول می دم که مامان خوبی براش باشم ، هیچوقت تنهاش نذارم ، دلداریش می دم،یه ذره دلم واسش می سوزه که دوره پر استرسی را گذرونده ، ولی بعد از این نمی ذارم آب تو دل کوچولوش تکون بخوره.

مامان قبل اینکه بره عمل ، آلبوم کودک منو که موقع تولدم پر کرده بودن ،برام آورد،خیلی بامزه بود، تو صفحه اولین تولد کودک ،یه گوشه ای عکس یه آدم (البته چه عرض کنم!!!)را نقاشی کرده بودم.نگهش میدارم تا به نی نی نشون بدم که مامانش هم یه روزی قد خودش بوده.

اشتهام خیلی بهتر شده، طوری که نصفه های شب از خواب پا میشم و می رم سراغ یخچال ولی هنوزم از گوشت قرمز و سفید و چایی و نسکافه و نوشابه و موز بدم می یاد .

صبحها که از خواب پا میشم پلک و بینی ام پفه ابرو ،بعد یکی دوساعت بهتر میشه،مامان می گه واسه نمک خوردنه، ولی بدون نمکم که انارو لیمو ترش نمی چسبه.

هوس کردم یه سر به سیسمونی فروشی بزنم، صبحی کلی عکس اتاق نوزاد با تخت وکمدای خوشگل سرچ کردم،دلم ضعف رفت.منم کم طاقت میخوام از الان برم خرید،یا حداقل برم پسند وسایل.

همسرم یه طرح تخت رو خونه درختی واسه اتاق بچه تو همون هفته های اول پیدا کرده بود ،خیلی بامزه بود،دیوار اتاق را عینهو جنگل نقاشی کرده بودن بعد تخت بچه را روی یه قسمتی از دیوار (روی درخت)نصب کرده بودن ،تخت عینهو خونه بود وبا نردبون باید ازش بالا پایین می رفتی،ولی خب برای یه نی نی کوشولو یا یه مامان ترسو که اگه از نردبون بره بالا می ترسه بیاد پایین ، استفاده از همچین طرخ خوشملی یه ریزه زوده و باید نی نی بزرگ شه تا خودش بتونه بالا پایین بره .

خلاصه کم طاقتم ، دلم می خواد بدونم واسه نی نی چیا لازمه، چیا میشه خرید و....؟

گفتم کم طاقت ،خدا کنه نی نی مثل من عجول نباشه که هفت ماهه دنیا بیاد و تو چهل روزگی مامانشو صدا بزنه!!!

یا اینکه...

اقا فریدون نامی و شهین خانومی که اصالتا سنندجی بودن ، سال 61 -62 طبقه پایین خونه ما همسایگی می کردن ، این اقا فریدون تشکچه ای داشته که روش می نشسته ،مامان می گه من هر روز که از اداره برمی گشتم خونه ،متوجه می شدم که شهین خانوم تشکچه آقا فریدون را داره می شوره و این کار هر روز تکرار می شه.یه روز دل را به دریا و زدم و پرسیدم :" چرا این تشکچه پشمی را هر روز میشوری مگه خدای نکرده اقا فریدون کاری می کنه"؟ که شهین خانوم با کلی خجالت و من ومن جواب می ده :"آقا فریدون نه ولی دخمل شما هر وقت جیش داره ،می یاد خونمونو و رو تشک اقا فریدون کارشو انجام میده ".نیشخند

امیدوارم نی نی مامان علاقه ای به همچین کارایی هم نداشته باشه.

 

 

,


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2331124))</script>)

باید شکرگزار باشم

عمل مامان با موفقیت انجام شد .

روزای سختی بود ، من به شدت بدحال وبستری بودم ، مامان هم بستری بود ،روز عمل مامان ، با حال خراب و به اصرار رفتم بیمارستان ، قلبم درد می کرد واونقدر تند تند می زد که نمی تونستم تحمل کنم،حالم بهم می خورد و سرم گیج می رفت ، تهوع های شدید هم از یه طرف امانمو بریده بود، روی صندلیها روبروی اتاق عمل کز کرده بودم و مادر شوهرم دست و بدنمو می مالید. خیلی وحشتناک بود، حین عمل فشار مامان به شدت بالا رفته بود و بعد از اتمام عمل برای مدتی تو پی آی سی یو (؟...) اتاق عمل نگهش داشتن  بعد ازانتقال مامان به بخش سولماز همراهش تو بیمارستان موند و همه ما برگشتیم خونه ،ولی اینبار با خیال راحت و خوشحال از اینکه بالاخره  مامان عمل شد و از نظر دکترش عمل موفقیت آمیز بود .

خیلی عجیبه ، روحیه مامان به خاطر نی نی اونقدر خوب شده بود که سعی داشت زود تر سرپا بایسته و ...

وبعد از مرخص شدن مامان از بیمارستان ,منم خوب شدم،صبح که از خواب بلند شدم، دیدم دیگه نه حالت تهوع دارم وتپش قلب،دو هفته بود که به غیر از سرم وآمپولهای ب 6 هیچی به بدنم نرسیده بود و اونقدر حالم به هم خورده بود که با خودم فکر میکردم دیگه هیچوقت معده ام سالم نمیشه ونمیتونم چیزی بخورم.

ولی الان دو سه روزه که شروع کردم به خوردن غذا ومیوه ...

امروز نتیجه ازمایش پاتولوژی مامان را می دن ، احتمالا یکی دوجلسه هم شیمی درمانی بعد از برداشتن بخیه ها داشته باشه .

ولی خب خدا رو شکر ... الان همه چی روبراهه .

 الان چند روزه که حس میکنم نی نی را خیلی دوست دارم، حس قشنگیه.

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2294864))</script>)