ویار

یک هفته تمام بستری بودم،کابوس بود،هیچی نمی تونستم بخورم ،فقط سرم ،خسته ،کسل،امپولهای ب6 توی سرم ، معده دردای وحشتناک،تهوعهای شدید وپشت سر هم ،هربار که نفسمو می دادم بیرون تمام دل وروده ام می اومد تو دهنم،هیچی آرومم نمی کرد،هیچی،لباسای بیمارستان هم از یه طرف حالمو به هم می زد، بعضی وقتا که یه ذره حالم سر جاش می اومد ، دزدکی میرفتم حموم ومی نشستم زیر دوش آب ولرم،تا حالم بهتر بشه، اونوقت بود که صدای مادر شوهرم یا وسولماز که نوبتی همراهم تو بیمارستان بودند،در میاومد وبا ناراحتی منو بزور از زیر دوش می کشیدن بیرون،و دوباره روز از نو روزی از نو،وای خدا ،خیلی وحشتناک بود،امروز صبح حالم یه ذره بهتره،الان خونه ام ،دارم استارحت میکنم،از جام که بلند میشم سرم گیج میره وچشمام سیاهی می ره، یعنی میشه دوباره حالم خوب بشه وبتونم غذا بخورم،معده ام تحمل هیچی را نداره،حتی یه قورت آب...

احتمالا پس فردا مامان را عمل کنن، دعا کنین


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2238637))</script>)

ویار

یه وری دراز کشیدم رو تخت و لپ تاپ را گذاشتم روی پا تختی

چشمام البالو گیلاس می چینه(یا می بینه؟)

قبلنا که می شنیدم یکی می گفت فلانی حامله است از چشماش فهمیدم،خیلی دلم می خواست بدونم از کجای چشماش معلوم میشه؟مگه چشاش چجوری میشه؟

تو این ده ساعت اخیر که بیست و هفت بار تهوع داشتم (استفراغ می گم تا به عمق قضیه پی ببرین)

اخرش که خواستم یه مشت اب به صورتم بپاشم به چشام زل زدم ،خیلی مظلوم شدم،چشمام خیس و براق شده!

نمی دونم چرا از وقتی ویارم شروع شده (خجالت ) هوس گوش دادن به صدای مهستی را کردم ،برای خودمم عجیبه ولی احساس میکنم یه تن نوازشگر مادرانه تو صداشه

....

مراقب گلدون اطلسی باش

یه وقتایی منتظر کسی باش

کسی که چشماش یه کمی روشنه

شاید یه قدری هم شبیه منه

...

بنظرم ویار بعدیم هم حمیرا باشهنیشخند

ازلطفتون بابت تبریکات ممنونمقلب امیدوارم خیلی زود خبر مامان شدن سه  تا از دوستای خوبمو بشنوم دعا می کنم

امضا صبورای چشم ابکی محتضر



(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2180718))</script>)

بارداری

دوره عجیبیه...

اینکه وجودت یه بستربشه ...و تواز همون اول اینو حس کنی وبعد از فروکش کردن ذوق دادن خبر بارداری ، تردید  چنگ به جونت بزنه که عجله کردی ،اما بعد از اینکه تمام تلاشتو برای تشخیص یه نقطه سیاه رنگ از بین بقیه خط و نقطه ها از مونیتور دستگاه سونوگرافی  به کار بردی و مطمئن شدی که اون خوشه ای که دکتر نشونت داد همون موجود عزیزه ، به جای تردید، حسادت به جونت چنگ بزنه که مبادااین موجودعزیز ،بیاد وجای تو را تو قلب پدرش بگیره ...

و بعد که دل بهم زدگی ها شروع شد وتو حس کردی که از هر بویی و از هر غذایی بدت می یاد و به غیر از انار خوراکی نداری ... کم کم تو دلت به حسادتت بخندی و بیشتر باورش کنی که اینطوری برای شکل گرفتن داره تلاش میکنه ، بعد یهویی ترس به جونت چنگ بزنه که نکنه نقصی تو وجود کودکت بوجود بیاد ، بعد هی دلهره داشته باشی و دعا کنی ...

هنوز یه ماه وچند روز بیشتر نگذشته ولی خیلی بهش خو گرفتم ، بعضی وقتا که احساس درد میکنم ترس به جونم چنگ می زنه و اروم بهش میگم که با من بمونه و قوی وسالم باشه ...

دوره عجیبیه ...

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2172116))</script>)