لیموترش

مجبور می شم قدم هامو با خانم "ن" تنظیم کنم ، تاموقع راه رفتن کنارش باشم و قدمهام ازش جلو نیفته ،تعارف میکنم که تو اتاق من منتظر باز شدن در اتاقشون بشینه ،صندلیمو جلو می کشم و با یه تعارف کوچیک ، سر حرف باز می شه وبرام از گذشته ها می گه ، که جزو اولین فارغ التحصیلان کتابداری در ایرانه ،از سر وسامون دادن به کتابخونه و خاطرات کار وتحصیل و پذیرش انگلستان ومخالفت شوهرش میگه...

استعداد فوق العاده ای تو نقل وقایع داره ،ولی ...

نمی دونم چرا من هی یاد لیمو ترش هایی می افتم که ناخودآگاه امروز صبح از یخچال برداشتم وتو کیفم گذاشتم ، با خودم فکر میکنم لیمو ترشا را باید از وسط ببرم وروش حسابی نمک بپاشم .

خوبه که نمکدون تو اتاقم دارم .

تو دلم اراده خانم "ن" را که با وجود یه بچه ومخالفت همسرش به تحصیلاتش ادامه داده تحسین میکنم و.....

و ترشی لیمو ترش را !!!

به محض رفتن خانم "ن" ،هول هولکی در کیفمو باز میکنم و از توی پلاستیک میوه ها ، دو تا دونه لیمو ترش را بر میدارم و یکیشو سریع با کارد نصف می کنم و روش نمک می پاشم .

وااااااای چقدر ترشه ، از ترشی چشمام جمع میشه ، دوباره نمک می پاشم و ...

یه نصفه اش تموم میشه ، با حسرت به نصفه دیگه اش نگاه میکنم وحس میکنم دلم میخواد تا ظهر که میرم خونه ششصد تا لیمو ترش دیگه هم بخورم ولی فقط یه دونه ونصفی مونده...

نصفه دیگه شم میخورم ...اب لیمو ترش تازه دهنمو پر میکنه... محشره....به خدا محشره...ممممم !!!

حیف فقط یه دونه دیگه مونده ، تو پلاستیک میوه ها را نیگا میکنم ، سه نارنگی با دوتا کیوی هم دارم ولی من لیمو ترش میخوام.

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2131148))</script>)

وزن ایده آل

چمدونا را با زحمت می کشم و می ندازم روی زمین ،از صدایی که بلند می شه می ترسم ،یه کم مکث میکنم و دستامو می زنم به کمرم ،و با صدایی که خودمم بشنوم می گم :"یواش ، الان خانوم "ن " طبقه پایین ترسید."،بعد عین کسی که داره یکی دیگه را نصیحت می کنه میگم :"یواشتر عزیزم ، یواشتر ."

می شینم لبه تخت و دستمو دراز میکنم و دور تا دور چمدون می چرخونم ، تا سگک زیپ را پیدا کنم ، بدون اینکه از جام تکون بخورم ، سگک را می کشم تا چمدون باز شه ،لباسای زمان مجردیمو جمع کردم تو این چمدون .

از لای لباسا،پیرهن نقره ای یقه رومی را بیرون می کشم .

 دستمو که روی پارچه اش میکشم ،کیف می کنم .

سرجشن دانشگاه خریدمش ،چون همه  این پیرهنو تو جشن خودم تنم دیده بودن فقط یه باردیگه شب عقد کنون "نرمین " تنم کردمش.

هر دوبارم موهامو اتو کردم تا صاف بشه .

تا یه ذره می رقصیدم لپام گل می نداخت ،همیشه با سولماز تو جشنا قرار می ذاشتیم اول عکس بندازیم بعد برقصیم .

پیرهن سورمه ای را یادم رفته بود، یقه فرحی ،آستین دار ، حاشیه یقه و دامن و سر استینش گلدوزی صورتی و زرد داره . کار دسته .با نیم چکمه های ژیپو و یه جفت النگوی سورمه ای مینا کاری که هر لنگه را تو یه دستم می نداختم و موهامو جمع میکردم ،محشر می شد.

پیراهن زرد ابریشمی با حاشیه های سبز و ...

یه نگاه تو آینه به خودم انداختم ،یعنی دوباره این لباسا اندازه ام می شن ؟

زیپ پیرهن آبی را باز کردم و شروع کردم به پوشیدن،نفسمو تو سینه حبس کردم و شکمو کشیدم تو ،به زور کشیدمش بالا و دستمو بردم عقب تا زیپشو بکشم ،بسته نمی شد ،وایستادم روبری آینه ،کتفامو از عقب به هم نزدیک کردم ،دستمو از پایین بردم پشت و زیپ را پیدا کردم ،نفسم داشت بند می اومد ، زیپ را کشیدم بالا تا نصف اومد وبیشتر نرفت، حس می کردم قفسه سینه ام داره می سوزه و نفسم داره بند می یاد ،یهویی نفسمو دادم بیرون وبه جلو خم شدم.

زیپ لباس شکافته شد.

لعنتی، بقیه شونمو امتحان کردم ،هیچ کدوم تنم نمی شد، یعنی اینقدر چاق شدم؟

سانتی متر را از کشوی میز آرایش کشیدم بیرون و بستم دور شکمم ،سعی کردم تا می تونم شکممو بدم جلو و هیچ ارفاقی به خودم نکنم ،اوووه...

ترازو را از زیر تختخواب می کشم بیرون ومی رم روی ترازو ،در عرض سه سال شش کیلو وزن اضافه کردم ، اگه خیلی خوشبینانه بخوام به قضیه نگاه کنم ،مثلا ده سال دیگه میشم 80 کیلو !

حالا خوبه قدم بلنده و اضافه وزنم زیاد معلوم نیست.

ماشین حساب را بر می دارم و از فرمول BMI استفاده می کنم ،نتیجه 21.9 یعنی محدوده وزن ایده آله !!!

اما این سایز ،ایده آل من نیست .

سایز ایده آل من ،سایزیه که این پیرهن ها دوباره تنم بشه .

بعد از این باید بیشتر حواسم به خودم باشه .


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2107915))</script>)

روزی که من ،من نبودم

 

خانم ستایش ،مسئول دبیرخانه یه تقه به در شیشه ای اتاقم زد و با صدای بلند گفت : "اجازه هست؟"

پنجره وبلاگ را Close کردم و از پشت میزم بلند شدم و یه لبخند گنده تحویلش دادم و گفتم:"صبح بخیر ،بفرمایید خانم ستایش "

زل زد به صورتم  و دستشو دراز کرد و گفت :"سلام صبورا جون،خوبی؟"

بازمداشت دنبال رد آرایش احتمالی رو صورتم می گشت ، اون اوایل که منو می دید ،یه روز می گفت :" وای چقدر امروز پوستتون بهتر شده ؟شفافـــــــــــــــــ ... " یا مثلا  " چشمات تیره تر شده ،برااااق..."

منم با سادگی تصنعی میگفتم :"شما لطف دارین،رنگ پریدگی کم خوابیه که به چشمتون قشنگ می یاد ."

جواب دادم :" شما خوبین خانم ستایش ؟"

جواب داد :"راستش خواستم ببینم شما CD آزمون مهارتهای هفتگانه ICDL  را دارین ،کپی شو بهم بدین ؟ یه بخشنامه اومده که همه کارمندا از مدیر گرفته تا کارمند عادی،از دکتر ومهندس تا دیپلمه، باید مدرک ICDL شونو تا آخر...ماه ، تحویل واحدنیروی انسانی بدن ."

گفتم :" جدی ؟"

جواب داد:" بله ،همه حتی مهندس های کامپیوتر ... راستی شما CD شو دارین ؟  خانم مهندس "

روی خانم مهندس ،تاکید کرد .

یاد روزی افتادم که با خوشحالی بهم گفت :

"یه بخشنامه اومده ،دیگه کسی حق نداره از عنوان دکتر یا مهندس استفاده کنه ...بعد با حرص عجیبی ادامه داد ... این عناوین فقط مال جهان سومیهاست ،بری اروپا هیچ کس از اینا استفاده نمی کنه ... " 

از همون روز برای اجرای هرچه بهتر بخشنامه ، اسم کوچیکمو صدا میزنه ،بخصوص مواقعی که لازم باشه به کسی نشون بده چقدر با هم صمیمی هستیم.

گفتم :" اجازه بدین CD هامو تو خونه چک کنم ،اگه بود حتما "

چشماش خندید ،بعد زود گفت:

" البته میترا هم قولشو بهم داده (میترا سوپر وایزر اینترنت اداره است )... ولی چون شما تدریس هم می کنین ، حدس زدم CD را داشته باشین. "

چند روز بعد از گرفتن CD  سوالات ICDL ، یه همکار دبیرخانه از واحد دیگه را فرستاد پیشم تا جواب سوالات اکسس را براش توضیح بدم ،بعدشم خودش چند تا ورق از سوالات مبانی را آورد تا اشکالاتشو تصحیح کنم.

میون حرفاش گفت :" قراره جای زهرا و جمیله امتحان اینترنتشونو من بدم ." (زهرا مسئول دبیرخانه نیروی انسانی بود و جمیله مسئول دبیرخانه ذیحسابی)

گفتم :"کجا قراره امتحان بدین ؟ یه وقت متوجه بشن چی؟"

گفت:" واحد آزمون سازمان مدیریت نیروی انسانی تو خیابان ... ، تازه نرم افزار آزمون ،نمره را مشخص میکنه ، خیلی ها این کار را می کنن ،جای همدیگه امتحان می دن ..."

نمی دونم چی شد که وقتی خواهرمگفت می خواد بره کلاس ICDL ثبت نام کنه ،باید مدارکشو تا ... ماه تحویل محل کارش بده ، بهش پیشنهاد دادم ، وقت برای کلاس نذاره ، خودم می رم هم جای خودم هم جای اون امتحان می دم...

یکشنبه زنگ زدم واحد آزمون سازمان مدیریت و برای چهارشنبه صبح ساعت 9 وقت گرفتم.

 چهارشنبه پاس ساعتی گرفتم و رفتم سازمان ،واحد آزمون طبقه سوم بود ،رفتم دفتر مدیریت ، یه اقای مهندس جوون  پشت میز نشسته بود .

سلام دادم وخودمو معرفی کردم ،در حالیکه جواب می داد نگاهی به لیست افرادیکه برای آزمون اون روز ثبت نام کرده بودن انداخت و ازم پرسید:

"کدوم مهارت را امتحان میدین؟"

گفتم:" اگه ممکن باشه همشونو "

گفت :" اخه وقت نمی شه ،خیلی ها ثبت نام کردن "

گفتم :" سعی میکنم تو تایم یه آزمون همشو تموم کنم ."

سرشو تکون داد و گفت :" هرکسی حداکثر تو یه روز چهار تا آزمون می تونه بده ."

گفتم:" من علاوه براینکه رشته ام کامپیوتره ، کارت مربیگری هم دارم ،فکر نمیکنم مشکل خاصی پیش بیاد ."

یه کم فکر کرد و گفت :"نظرمهندس مقبلی شرطه " بعد گوشی تلفن را برداشت و به مسئول برگزاری آزمون زنگ زد و ازش خواست که چند لحظه بیاد دفتر .

چند دقیقه بعد ،آقای لاغر و قدبلندی که چهل ،چهل وپنج ساله بنظر میرسید وارد اتاق شد.

وقتی فهمیدم ،اقای مقبلیه ، از جام بلند شدم  و خودمو معرفی کردم و پشتبند گفته های آقای مدیر ،برای اقای مقبلی توضیح دادم که می تونم همه مهارتها را تو تایم کوتاهی امتحان بدم.

اقای مقبلی از بالای عینکش زل زد تو صورتم ، چشم که به سیبیلهای کم پشت وکوتاهش افتاد ،چندشم شد، همیشه از مردایی که موهای سفید سیبیلشونو کوتاه می کنن ،تا جوون به نظر برسن ،بدم می یاد.

آقای مقبلی گفت : "اسمتونو تو لیست بنویسین و بیایین ببینیم چی می شه ." بعد از اتاق خارج شد.

آقای مهندس جوون ، خودکارشو برداشت و بهم گفت :"ببخشید اسمتون ؟"

با خودم گفتم چقدر حواس پرته ،دوبار خودمو معرفی کردم یادش نمونده .

پرسیدم:"مدارک؟"

جواب داد:" چیزی لازم نیست ،فقط مشخصاتتونو تو این لیست بنویسین ."

لیست را پرکردم  و رفتم طرف سالن آزمون، آروم تقه زدم به در و در را باز کردم . ده- دوازده نفری مشغول امتحان بودن .

آقای مقبلی نشسته بود ،پشت کامپیوتری که بنظرم سرور آزمون بود ،مشخصاتمو پرسید و وارد کامپیوتر کرد،بعد یه برچسب که توش شناسه کاربری ورمز عبور نوشته شده بود داد دستم و اشاره کرد به یکی از کامپیوترها ،رفتم نشستم سرجام،وشروع کردم، بعضی از سوالا تکراری بود .

امتحانا که تموم شد ،آقای مقبلی را صدا زدم ،اومد ویه نگاه عمیق انداخت بهم وگفت :" تموم کردی؟" گفتم :"بله، لبخند خفیفی زد و گفت :"می تونی بری."

از سالن اومدم بیرون ، تو راهرو خانم ستایش و دو سه نفر دیگه از همکارا نشسته بودن ،با دیدن من تعجب کردن ، خانم ستایش گفت:" صبورا جون ،تو هم امتحان دادی؟ چطور بود ؟"

لبخند زدم وگفتم :"بله، نگران نباشید ،سوالاش خیلی ساده ست."

بعد رفتم طرف دفتر ،اقای مهندس جوون پرسید :" چطور بود ؟ "

گفتم :" همشون قبول شدم ،گواهی ها کی صادر میشه ؟"

جواب داد:" ده – بیست روز طول می کشه."

خداحافظی کردم و اومدم بیرون .

دو هفته بعد،تصمیم گرفتم جای خواهرمهم امتحان بدم.

با اینکه مطمئن بودم قیافه من یاد کسی نمی مونه ، سعی کردم حسابی تغییر قیافه بدم ، عینکمو درآودم و لنز گذاشتم ، یه ذره رنگ و رومو عوض کردم و رفتم سازمان مدیریت.

تو حیاط یه عده نشسته بودن روی صندلیها ، بنظرم برای کار دیگه ای اومده بودن، رفتم طرف ساختمان اداری ، از پله ها که می رفتم بالا ،صدای طپش قلبمو می شنیدم ،وقتی دیدم در اتاق مدیر بسته است یه ذره ارومتر شدم ،از خدمات اونجا پرسیدم :"امروز امتحان ICDL نمی گیرن ؟"

جواب داد:" آقای مقبلی تو سالن داره امتحان می گیره ."

تا پشت در سالن رفتم، مردد بودم در را بزنم یا نه؟ پشت در نوشته بود ،ارائه کارت شناسایی الزامیست.

تا حالا اینو ندیده بودم، دفعه قبل هم که نه عکس خواستن نه کارت شناسایی ، یه نفس عمیق کشیدم و در را باز کردم ، اقای مقبلی مثل همیشه پشت میزش نشسته بود.

برگشن طرف در و نگاه کرد.بعد حس کردم چشماشو یه کم تنگ کرد و روی صورتم مکث کرد.

با خودم فکر کردم ،داره دنبال نشانه های آشنایی می گرده ،باید خودمو بی تفاوت نشون بدم،عین کسی که اولین باره اومده اینجا ، بنابراین یه ذره مکث کردم و برگشتم دور تا دور سالن را نگاه کردم،عین کسانیکه اولین باره وارد سالن می شن.

بعد با سادگی طرفش نگاه کردم و گفتم:" سلام، ببخشید دفتر بسته بود،فیشها را باید تحویل شما بدم؟"

با تردید گفت : "بله ..."یه کم مکث کرد ، انگار قیافه ام بنظرش اشنا می اومد، منم خونسرد فیشها را طرفش دراز کردم ، یه ابروشو داد بالا و خواست با یه دستی زدن به تردیدش غلبه کنه ،پرسید:

"مگه امتحاناتتون تموم نشده ؟"

تردید نکردم و متعجب گفتم:" تازه اولیشه ."

بعد طرف خانومی که از جاش بلند شده بود نگاه کردم ،تا اقای مقبلی هم متوجه اون بشه وحواسش پرت شه .

اقای مقبلی گفت :" اسمتون ؟"

گفتم :"اسم خواهرم ..."

...

یه ذره مکث کرد،مطمئنم بودم داره تو کامپیوتر داره دنبال اسمم می گرده ،

عین کسی که نگران سختی سوالای ازمونه  ، به مونیتور اقایی که داشت رو نزدیکترین سیستم امتحان می داد،سرک کشیدم.

حس کردم اقای مقبلی داره زیر چشمی نگان می کنه ،برگشتم طرفش و خونسرد منتظر موندم ، انگار چیزی را که می خواست پیدا کرد وگفت : "صبورا ...،خواهرتونه ؟"

گفتم:"بله "

پرسید:"دوقلویین ؟"

گفتم:"نه صبورا یه سال از من بزرگتره."

گفت:" یعنی ممکنه دونفر اینقدر شبیه هم باشن"

با خودم گفتم،ای بابا پیرمرد تو قیافه منو از کجا یادت مونده ،روزی سی چهل نفر می یان اینجا امتحان می دن.

بعد لبخند شدم.

اقای مقبلی ، سر فیشها را پاره کرد وبهم گفت :" ممکنه کارت شناساییتونو ببینم."

تو دلم گفتم ول کن نیست.

گفتم :"بله ،حتما"

بعد دستمو بردم طرف کیفم و توشو گشتم وگفتم :"شرمنده "

آقای مقبلی گفت:"ناراحت نشین ولی امروز فقط یه مهارت را می تونین امتحان بدین ، برای امتحانای بعدی لطفا کارت شناسایی خودتون را همراه بیارین."

گفتم:"چشم"

لیست مشخصاتی که دفعه قبل تو دفتر برای خودم پر کرده بودم ،اینبار تند تند برای خواهرم پر کردم،بعد از اینکه شماره موبایل خواهرم را نوشتم ،یه لحظه ترسیدم که نکنه برداره به شماره موبایل زنگ بزنه، بعد یه امضای دایره ای زدم وتحویلش دادم،برچسب شناسه کاربری ورمز عبور را تحویل گرفتم ونشستم پشت یه سیستم و شروع کردم، کلی معطل کردم و چند تایی را غلط جواب دادم، بلند که شدم .

من بودم به شماره موبایل زنگ می زدم.

اومد طرفم وگفت :"لطفا دفعه بعد هم کارت شناسایی خودتون ،هم کارت شناسایی خواهرتونو با خودتون بیارین."

گفتم:"حتما"

بعد برای اینکه خیالشو راحت کنم ،گفتم :" دفعه بعد که خواستم بیام با خواهرم می یام".

گفت:"فیشها هم همینجا می مونه ."

گفتم:"اشکالی نداره".

اومدم بیرون،حس کردم خون به صورتم هجوم آورد، قلبم تند تند می زد، از  دست خودم،برای اینکار عصبانی بودم.

شماره خواهرم را گرفتم و همه چیز را براش توضیح دادم.

 خواهرم پرسید :"گواهی های خودتو نگرفتی نه؟"

گفتم:"نه"

گفت:"می خوای هفته دیگه بریم ،هر کدوم با کارت شناسایی های خودمون "

گفتم:"نمی خواد ، بذار ببینم چی پیش می یاد."

خواهرم گفت:"خیلی زود رفتی ، باید یه ماه صبر می کردی"

گفتم:"همه جای هم می رن هر روز امتحان می دن، به هیشکی گیر نمی ده ... تازه شک داشت ،مطمئن نبود،منم هم تغییر قیافه داده بودم ... لنز گذاشته بودم..."

خواهرم خندید و گفت :" من وتو با عینک شبیه هم می شیم ....بنظرم از تن صدات فهمیده "

....

تا چند روز حسابی فکرم مشغول بود .

اخر سر به این نتیجه رسیدم از خانم ستایش که هنوزم برای امتحان دادن می ره،بخوام کپی کارت شناساییمو ببره و گواهی های منو از اونجا تحویل بگیره.

بنظرم این بهترین راه حله.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2031743))</script>)