شب چراغ

بخشی از فصل 1 کتاب شب چراغ  اثر جمال میر صادقی 

از زبان مجید

لعنت به من اگر حدس نزده بودم که جمشید برای چه رنگ پریده از اتاق بیرون امد وبعد فیروز دستپاچه ونگران به دنبالش.

از توی اتاق ،صدای بم وگرم علی بلند بود.

تک خنده های پر معنایش به مطلبی که تعریف می کرد،چاشنی می زد.خاموشی دیگران نشانی از مجذوب شدن آنها بود یا احساس سرشکستگی وفروماندگی.

در دل تحسینش می کردم.احترام عمیق فراموش شده ای که نسبت به او داشتم ،دوباره در دلم زنده شده بود.

صدایش را می شنیدم ،همان صدایی که از بچگی مجذوبم می کرد.

...هنوز آن لحظه را به یاد دارم که ناظم مدرسه در کلاس را باز کرد وعلی با قدی کوتاهتر از من وچشمهای براق سیاهش،به دنبال او به کلاس آمد.کیف کوچک سیاهش را به دست گرفته بود ودست دیگرش را در جیب فرو کرده بود.

خانم معلم ما ،قیافه اش به هم رفت وبا اخم وتخم گفت:"وسط ساله ،هنوز برای من شاگرد می یارین آقای ناظم؟"

ناظم با همان قیافه عبوس وتلخش جواب داد :"خانم برین اعتراض کنین.بخش معرفیش کرده."

برگشت وعلی را تشر زد:"کره خر دستتو از جیبت در بیار،اینجا دیگه مدرسه سابقت نیست،غلفتی پوستتو میکنم."

خانم معلم به میزها نگاه کرد.من داد زدم :"خانم معلم اجازه هست؟"

شاگرد پهلو دستی ام را عقب زدم.

"اینجا جا هست خانم معلم."

خانم معلم دفتر را باز کرد واسم علی را در آن نوشت.علی آمد پیش من نشست.دستش را  دوباره توی جیبش کرده بود.

وقتی علی به مدرسه ما آمد،من کلاس پنجم بودم .از مدرسه  خوشم نمی امد ،هی مشق بنویس ودرس حاضرکن وهی از اقای ناظم  کتک بخور  که چرا توی حیاط مدرسه دویدی وچرا پنج دقیقه دیر به مدرسه رسیدی.می خواستم تصدیق ششم را بگیرم وبروم دنبال کار وکاسبی.

حاج آقام همیشه میگفت:"درس خوندن زیادی آدمو هرهری مسب میکنه ."

وقتی مدرسه تعطیل شد با علی بیرون آمدیم ،گفتم:"این ناظمه ازاون شمرای پدرسگه،تا حالا چن دفه بیخودی خوابونده بیخ گوشم. کی میشه تصدیقمو بگیرم ومدرسه را ول کنم.

"برای چی می خوای مدرسه را ول کنی؟"

"می خوام برم سر یکی از دکون های بابام،توچی؟"

"میخوام برم درس بخونم"

"چن کلاس دیگه؟"

"می خوام برم دانشگاه."

"هی یه دانشگاه.کله میخواد پسر."

"علی نگاهش به جلو خیره شد و دوباره گفت:

"می خوام درس بخونم."

"بابا حوصله داری ها ،فایده اش چیه؟درس زیادی آدمو هرهری مسب میکنه."

علی ایستاد وبه من نگاه کرد:

"فایده اش چیه؟"

پیراهنش را بالا زد ولکه های کبود روی پشتش را به من نشان داد :"از حاج آقات کتک خوردی؟"

"نه،از پسر بابام ،بی ناموس"

هیچ وقت نمی گفت"برادرم"،همیشه می گفت:"پسر بابام." بعدها فهمیدم از مادر جدا هستند. گفتم:"برای  چی؟"

علی پیراهنش را پایین انداخت وگفت :"می خواست منو ببره دکونش، من نرفتم."

"می خواست نذاره درس بخونی ؟"

"آره میخواست برم دکونش شاگردی کنم."

"حاج آقات چی ؟"

"حرفی نداره،این پسره میگه تو درس می خوای چه کنی،مگه من نخوندم ،کجای کارم لنگه ؟"

"پس از لج اونه که می خوای درس بخونی؟"

"نه میخوام درس بخونم که دیگه کسی نتونه منو بزنه ."

...

تصدیق ششم را که گرفتم ،تشویقم کرد که در دبیرستان اسم بنویسم.اما هنوز یکی –دو ماهی به مدرسه نرفته بودم که حاج آقام از مدرسه درم آورد وگذاشت سر یکی از دکانهاش،پیش یکی از دکاندارهاش که قصابی یاد بگیرم.

دو نفری بودند که هفته ای یه بار سر وکله شان پیدا می شد و دکاندارها را تیغ می زدند ومی رفتند ،دفعه آخری که دکاندار بابام خودش را پنهان کرد ، مرا با خودشان به شهرداری بردند.شب هم نگهم داشتند.

از شهرداری که برگشتم خانه ، گفتم میخواهم دوباره بروم مدرسه. چند روزی مدرسه نرفتم وتوی کوچه ها ول گشتم ، تا مادرم حاج آقام را راضی کرد.

هیچ خیال نمی کردم که دوباره مدرسه راهم بدهند.

با علی رفتیم پیش دکتر سرکوچه مان که حاج آقام را می شناخت.تصدیقی از اون گرفتیم که من دو ماهی مریض بوده ام.

علی دو سه روزی مدرسه نرفت.با تصدیق راه افتادیم به چند اداره سر زدیم بعد پرسان پرسان رفتیم به یک اداره کل.مادرم همه جا  جلو می افتاد و با التماس و درخواست کارها را از پیش می برد.

وقتی همراه حاج آقام به مدرسه رفتیم ،مدیر کاغذها را روی میزش پرت کرد وبه طرف من برگشت وبا چشمهای زاغ وتیزش نگاهم کرد:"پسر خیال کردی مدرسه هم جای بازی است ،بری وبیای؟ این دفه بهت ارفاق میکنم،گرچه می دونم فایده ای نداره وسر یه هفته بر میگردی سر دکون بابات ،برو سر کلاست ،کره بز."

حاج آقام بی اختیار سر تکان داد ،انگار با آقای مدیر هم عقیده بود.اگر اصرارهای مادرم نبود ،حتی یکساعت هم کارش را ول نمی کرد که با من بیادی مدرسه وپای ورقه ها را امضا کند.

علی دستم را گرفت وبا خود به کلاس برد.

بعدها اغلب فکر کرده بودم که اگر ان روز بلند نمی شدم و علی را کنار خود جا نمی دادم،چه می شد.

زندگی ام بی شک شکل دیگری به خود می گرفت وبه راه دیگری میرفت،به راهی که بچه هایی از تیره وتبار خانواده من باید بروند.

...جمشید با چشمهای برق افتاده گفت:"چه روحیه ای مجید ،هیچ تغییر نکرده."

فیروز گفت:"انگار نه انگار که تازه اومده بیرون ،صداشو می شنفی؟چه محکمه،چه پر حرارت،مثه اینه که اونجا ساخته تر هم شده."

جمشید گفت:"نخواد دوباره شروع کنه ؟"

گفتم:"شماها چتونه؟چرا اینقدر دستپاچه شدین؟..."

جمشید گفت:"موضوع این نیست..."

میان حرفش پریدم وگفتم:"موضوع اینه که خیال نمی کردین این جوری ببینیمش."

جمشید که انگار چیز مزاحمی را از جلو صورتش کنار میزند ،دستش را با عصبانیت تکان داد :"موضوع اینه که نه اوضاع مثه سابقه، نه ما دیگه خوشمون می یاد برای خودمون درردسر درست کنیم ."

فیروز خندید:"موضوع دردسر مرد سری در کار نیست رفیق ،موضوع اینه که همه ماخجالت می کشیم به صورت علی نگاه کنیم .میخوام ببینم دیگه چی ازمون مونده ،ها؟دیگه چی داریم به علی بگیم؟آب جو آمد وغلام ببرد؟!"

جمشید گفت :"هر جور که میخواین فرض کنین ، می خوام بگم من دیگه نیستم .راستش دیگه حوصله اون بازی ها را ندارم."

فیروز دوباره خندید:"اون بازی ها ، شازده کدوم بازی ها؟ خوبه حالا دیگه اسمشو می ذاری بازی؟ بیچاره علی که چه قیمت گزافی برای همون بازی ها پرداخته."

....پنج سال وخرده ای بود که علی را ندیده بودیم. علی مثل حلقه ای بود که ما را به هم پیوسته بود.وقتی این حلقه رابرداشتند، همه مثل دانه های تسبیح پخش وپلا شدند.

هرکس به طرفی چرخید.هر دوسه ماه یک بار یکی از ما یاد دوستان "قدیمیش"می افتاد.وسیله ای می شد که دوباره دور هم جمع بشویم ویاد دوستیهای گذشته را زنده کنیم.زنها غذایی می پختند،عرقی می خوردیم،سرها گرم می شد وبه وراجی می افتادیم...

آخر شب هم که از هم جدا می شدیم ،چیزی که یادش نبودیم همان صفا و دوستی های گذشته بود وحال وهوای ان روزهای یکدلی ...

دور هم نشسته بودیم که صدای در کوچه بلند شد.جمشید گفت:

"این هم امیر کله پوک،همیشه دیر میاد."

ترانه رفت که در کوچه را باز کند وصدای هیجان زده اش بلند شد:"مجید بیا ببین کی اومده."

بعد صدای کلفت ونکره امیر گفت:"آهای مجید خوش غیرت ،کجایی؟"

از جایم بلند شدم.محسن گفت:"باز این امیر خودشو لوس کرده،برو ببین چه آشی برات پخته."

اول هیکل گنده امیر را دیدم که زیر نور چراغ راهرو ایستاده بود وصورتش یکپارچه شادی بود.بعد چشمم به علی افتاد ومنیژه که ساکت کنار او ایستاده بود. فریده کوچولو به علی چسبیده بود وانگار جزئی از او شده بود.

جلو دویدم وعلی را بغل کردم.داشتیم همدیگر را می بوسیدیم که از پشت سر وصدای بچه ها بلند شد.همه توی راهرو ریخته بودند.

صدای خوشحال بهجت می پرسید:"علی جون کی در اومدی؟"

امیر گفت:"پریروز"

بچه ها با سر وصدا علی را دوره کرده بودند.علی کمی چاق شده بود اما پوست صورت تازه تراشیده اش بی خون بود.چشمهایش خسته وحرکاتش کند وسنگین شده بود.قیافه اش جدی ومردانه.با خوشرویی همه را می بوسید ومیگفت:"قربون همه تون ،قربون محبت هاتون. زنده باشین."

...

علی یاد آن روزها را دوباره زنده میکرد،میگفت:"دلم برای همه تون تنگ شده بود ،نمی دونین اونجا چقدر یاد شماها بودم."

فیروز از دهنش پرید:"یاد اون روزها بخیر"

علی خیره نگاهش کرد وپرسید:"چرا یادشون بخیر؟"

جمشید با دستپاچگی خواست رفع ورجوع کند:"آخه از دل ودماغ افتادیم."

محسن هره ای کردوگفت:"از همه چیز افتادیم."

علی چشم غره ای به او رفت...

دلم نمی خواست همین امشب پته مان روی آب بیفتد.اما جمله "چرا یادشون بخیر"بخصوص از دهان علی در حکم زنگ خطری بود...

به نظرم سعی می کرد که تردیدش را از ما مخفی کند.شاید چیزهایی به گوشش خورده بود واز نکبتی که گریبانگیر همه ما شده بود،ناراحت بود.خودش همچنان گرم وپر حرارت مانده بود. همین چند لحظه پیش داشت دوباره از "رسالت" حرف می زد.علی همیشه دنبال "رسالت " بود.

باورم نمی شد که تازه دو روز است آمده است بیرون واینقدر سرحال وپر شور است.

از فکرهایی که در سر داشت ونقشه هایی که کشیده بود ، برایمان حرف می زد.می گفت بچه ها را دوباره باید دور هم جمع کنیم  ومجله ای علم کنیم.

همه ساکت بودیم وبه او گوش می دادیم.

چه کسی جرات داشت که به او بگوید که دیگر ان دوره ها گذشته که شور واشتیاق، همه کارها را از پیش ببرد.حالا دیگر همه تخصص وفن وهنرشان را با پول تاخت می زنند...

اخرین کسی که از توی اتاق امد بیرون محسن بود .چشمهایش برق می زد.

"لاکردار هیچ تکون نخورده،انگار از لای زرورق درش اوردن،مثه آینه برق می زنه!"

علی بلند بلند حرف می زد.هیچوقت نمی توانست اهسته حرف بزن.ابراهیم همیشه دستش مینداخت:"پسر مگه تو دهنت بلند گو کار گذاشتن!"

 

بخشی از فصل 2  داستان شب چراغ اثر جمال میرصادقی  

اززبان امیر

 

 

این علی هم عجب آدم تخسی است ، از انها که وقتی به چیزی پیله می کنند ، به آسانی دست بر نمی دارند.

 

آخر داداش من بابات خوب ،ننه ات خوب ،حیف این همه صفا ونجابت تو نیست که خودت را با یک مشت پاچه ورمالیده ویک مشت نارفیق در می ندازی؟

اما مگر گوشش به این حرفا بدهکار بود.یک ضربدر بزرگ روی اسم بچه ها کشیده بود.نمی خواهم بگویم حق نداشت،حق داشت.کی باورش می شد که همه به این زودی پوست بیندازند وپفیوز وسگ مذهب از آب در بیایند، کی باورش می شد؟

وقتی شنیدم از آنجا درآمده یک دسته گل گرفتم ورفتم دیدنش ،منیژه در را باز کرد وگفت:"امیر،زیاد چیز ازش نپرس،خسته ست."

علی روی تخت نشسته بود وبرای فریده کتاب قصه می خواند.با خوشرویی بلند شد.همدیگر را بغل کردیم وبوسیدیم.نشستیم واز هر دری صحبت کردیم.هنوز با همان لحن دل گرم کننده حرف میزد،سرزنده وامیدوار.

همه اش سراغ بچه ها را از من می گرفت .

نمی شد چیزی بهش نگفت ،بعد ها ممکن بود که از من گله کند ، من همیشه باهاش روراست بودم .

بهش گفتم مجید توی یه موسسه آمریکایی کاری دست وپا کرده ،به قول خودش گه کاری هاشان را "ادیت" میکند. مزخرفاتی هم توی مجله های هفتگی با اسم مستعار می نویسد برای پول در آوردن.

جمشید هم با آن چند تا کتابی که درباره سینما وتئاتر ترجمه کرده به مشروطه اش رسیده ،توی اداره ای مسئول کار فیلم ونمی دانم چی چی شده .خلاصه ادم لاابالی وتنه لشی شده ،پادو سینما چی ها.حالا هم که آن هنر پیشه نازنازی را دنبالش انداخته ،هر جا میرود با همند.

علی پرسید: "کدام هنرپیشه؟"

"همون میترا دیگه"

چند سال پیش با آن قیافه اجق وجق وفیس وافاده ،همراه منوچهر آمد به دفتر مجله.

آن روزها، در نمایشنامه ای بازی می کرد که خیلی گل کرده بود.خیال میکرد که همه وظیفه دارند از هنر نمایی او تعریف کنند.

علی هم نه گذاشت ونه برداشت وخدمتی جانانه به او کرد که چرا صدایش مثل دخترهای تازه بالغ می لرزاند و چراموقع راه رفتن،مثل مرغ کرچ گشادگشاد راه می رود.اگر بخواهد خودی نشان بدهد باید لااقل ظرافتی در حرکاتش باشد واین جوری لنگهایش را از هم باز نکند واز این جور حرفها.

زنک گوش کرد وبغش به هم رفت وبا قهر از دفتر مجله رفت.

چند روز بعدش به علی زنگ زده بود واز رفتارش عذرخواسته بود ، بعد پرسیده بود:

"علی آقا هنوز هم ،صدام می ...لرزه؟"

...

بیرون هوا تاریک شده بود،گفتم:"امشب بر وبچه ها خونه مجید جمعن،پاشو فریده رو ورداریم وبا منیژه بریم."

علی گفت:"بد فکری نیست،دلم براشون تنگ شده."

منیژه گفت:"علی بهتره خونه بمونیم ،ممکنه کسی بیاد دیدنت."

گفتم:"هنوز هیچکی خبر نداره.بهتره بریم غافلگیرشون کنیم،بچه ها از دیدنت خیلی خوشحال میشن."

منیژه نک ونال کرد.انگار دلش نمی خواست ازخانه بیرون بیاید.

 پرسید:"کیا هستن؟"

"محسن وجمشید وفیروز وبهجت."

"منوچهر نیست؟"

"نه،مادر..."

برگشت ونگاهم کرد:"چرا بهش فحش می دی ؟"

"آدم آشغالیه،ازش خوشم نمی یاد."

چهره اش دوباره به هم رفت،انگار می خواست گریه کند.

...

دلم می خواست باز هم با علی مثل همیشه،آب مان به یک جوی برود.

از بچگی تا بیکار می شدم،سر خر را کج می کردم ومی رفتم سراغش.می نشستیم با هم به وراجی.

علی با بچه های دیگر فرق داشت.بچه های دیگر دنبال آدم می آمدند ومی گفتند:"امشب بریم عشق".

بعد هم آدم را به اینجا و اونجا می کشاندند وآخر شبی وقتی به خانه ات بر می گشتی،لول لول بودی.خلاصه کلام وقت را نفله کرده بودی.

با علی که بودی ،فرق می کرد.

باهاش که هم کلام می شدی ،کله ات به کار می افتادو می دیدی پسر ،توی آن فکرهایی هست که خودت هم  ازشان خبر نداشته ای.

دفعه اول که این موضوع دستم آمد ،یک روز سیزده بود.

قوم وخویشها ریخته بودند توی باغ خانه ما ،آن باغ قدیمی وقشنگ که بعد بابام فروختش. دختر عمه ها ودختر خاله ها با دوستهاشان آمده بودند. هیچ وقت اینقدر گرفتار وفور نعمت نشده بودم،چه روز پر برکتی.تا بخواهی دختر این طرف و آن طرف ولو بود.

طرفهای عصر نمی دانم برای چه آمدم بیرون ،انگاریکیشان بعد از لب گرفتن ازش،هوس شیرینی خامه ای کرده بود.وقتی از جلو خانه حاجی رد شدم،دیدم پنجره اتاق علی باز است.همینجوری صدا زدم:"آهای خوش غیرت ،بست نشستی؟"

دیدم سر و کله اش میان پنجره پیدا شد.کی باور میکرد؟ روزسیزده سگ هم تو لانه اش بندنمی شد.

زد به کله ام بروم به راه راست زمینی هدایتش کنم.گفتم برش میدارم ومی برم خانه خودمان وبه نوایی می رسانمش.

توی اتاقش که رفتم ،دیدم همین جور لنگ وپاچه کتابهایش باز است ویادداشت هاش روی میز ریخته.

گفتم:"حیف نون،آدم روز سیزده کار میکنه ،خیلی خری به خدا"

خندید وگفت:"باید فرداتحویلش می دادم،ببین انگار چیز بدرد بخوری ازآب در اومده."

نشستم وسیگاری با هم چاق کردیم.بنا کرد مقاله اش را برایم توضیح دادن وهوای دخترها را از کله ام پراند.

نشان به آن نشانی که وقتی از اتاق کوفتیش در آمدم ساعت یازده شب بود وکله ام پرا از فکرهای قشنگ بود.دو سه تا کتاب هم زیر بغلم بود که از علی گرفته بودم که بخوانم.از اینکه دخترها را از دست داده بودم ککم هم نمی گزید.خیلی هم سرحال تر از عصر بودم.

بعد از ان شب خانه مجید ، دو سه دفعه دیگر هم سراغش رفتم،میزان بود.بازافتاده بود به چیز نوشتن.هفته پیش دوباره رفتم خانه اش.

منیژه وفریده نبودند.اوقاتش گه مرغی بود.می گفت:"چی شده؟چرا همه اینقدر کلاش شدن،نادرست وکلاهبردار.چرا همه به جون هم افتادن ودارن همدیگه رو می چاپن."

تعریف کرد که فریده را برده دکتر:"طفلی بچه ضعیفیه،یه بار بهش بخوره می افته."

دکتر یک عالمه عکسبرداری وآزمایش روی دستش گذاشته وکلی خرج برایش بالا آورده بود.

هفته پیش ، توی خیابان ابراهیم را دیدم. راننده اش ماشین را جلومن نگه داشت وسوارم کرد. چه بهش ساخته قر...چه دک و پوزی بهم زده.

مدتها بودکه ندیده بودمش .شنیده بودم جزو مقاطعه کارهای گردن کلفت شده وکار وبارش سکه است.سگ مذهب چنان توی صندلی ماشینش لم داده بود وپاهایش را دراز کرده بود وروزنامه را جلو صورتش گرفته بود که انگار جد اندر جدش،دیپلمات بوده اند.پرسید:

"چطوری امیر خان،روبراهی ؟چرا سری به ما نمی زنی بنشینیم عرق سیری بخوریم وحالی بکنیم؟ کجایی پسر،ها؟چیکارها میکنی؟"

گفتم:"ای ی ی  یه گوشه ای می پلکیم ویه پولی از دولت می گیریم ووقت گرانبها رو تواداره تکه پاره می کنیم."

پرسید:" علی رو می بینی؟ این حضرت آقا چشه،چرا با ما چپ افتاده؟ اگه دیدش بهش بگو ما همون کوچیک سابق هستیم،جای رفقا هنوز روی تخم چشمماست."

"شنیدم اوضاعش زیاد روبراه نیست؟باز با همه چیز سر عناد داره. چرا نمی خواد بفهمه که اوضاع عوض شده.باور کن امیر خان،مثه برادر دوستش دارم.چند دفعه با مهشید خواستیم بلند شیم بریم دیدنش،خونه نبوده .هر دفه بهش تلفنمی زنیم ،منیژه میگه نیست، شاید هم هست ودلش نمی خواد با ما صحبت کنه ."

انگارتوی دلش خالی شده بود وفکر میکرد بچه ها به خاطر علی ،دور او را خط می کشند.

 

از زبان مجید

بخشی از فصل سوم شب چراغ اثر جمال میر صادقی تاریخ چاپ 37/2/16

 

همراه علی از راهی که از میان چمن می گذشت و دویست سیصد متری تا جلوی بنا فاصله داشت گذشتیم.بنا در وسط حیاط بود، دو طبقه داشت.حیاط از طرف جنوب ومشرق،هلالی شکل دور بنا می گشت وپوشیده از درختهای زینتی وتازه کاشته بود.شاخه های برهنه،زیر نم نم بارانی که می بارید،خیس شده بود.

پیش از این دوسه بار به خانه ابراهیم آمده بودم.یک سالی بود که این خانه را ساخته بود.بار اولی که من وترانه را به خانه اش دعوت کرد،به نظرم خانه پر تجملی آمد.ابراهیم ومهشید ما را توی خانه گرداندند.ابراهیم سرحال ومغرور گفت:"خونه قشنگی دارم مگه نه،مجید؟"

پسرک جوانی که در خانه را به روی ما باز کرده بود،ما را به طرف در بنا برد.نمای عمارت از سنگ مرمر سرخ وسفید بود.علی ایستاد به تماشای چلچراغ وتابلوهای نقاشی،مژه هایش،روی چشمهایی براق وتحقیرآمیز بالا رفت وگفت:"خیلی کلفت شده بابا!"

توی اتاق ابراهیم و دو مرد دیگر نشسته بودند.ابراهیم بلند شد و علی را بوسید. می خندید. دستش را دور گردن علی انداخت،علی همانطور با چشمهای براق پوزخندزنان به دور وبرش نگاه می کرد:"این خونه توست،مال خودته؟"

ابراهیم خندید وگفت:"مگه شک داری؟مال خودخودمه،خودم ساختمش،قشنگه؟"

مهمانهایش را کم وبیش می شناختم.یکی از آنها سهامدار بزرگ گروه فرهنگی معروفی بود ودیگری معامله گر زمین. آقای اسماعیلی سهامدار گروه فرهنگی سری به طرف من تکان داد ولبخند بزرگوارانه ای به علی زد وپرسید:"چطورین آقا؟ پیداتون نیست،مزاج مبارک سالمه؟"

لحن سوالش برخورنده بود.علی خندید وتلپی خودش را روی مبل انداخت وگفت:"ای ی ی ."

قیافه آقای اسماعیلی برتری می فروخت.با تحقیر به سرو وضع نامرتب علی نگاه می کرد.مثل اینکه انتظار داشت توجه بیشتری به او بشود.به نظرم رفتار سرد وخشک علی او را نارحت کرده بود.

آقای اسماعیلی فخرفروشانه از علی پرسید:"حالا چیکار میکنین آقا؟"

علی گفت:"ول می گردیم"

"ول میگردین؟کار خوبی نمی کنین."

"چه کار کنیم قربان؟"

"این همه کار ریخته.بیایین تو یکی از مدرسه هام دستتونو بند کنم."

علی خندید:"چشم قربان."

ابراهیم هم خندید.آقای اسماعیلی بادو بروتی به آستین انداخته بود.پوزخندش،روی صورتش باز شده بود.

علی پرسید:"شما چی کار میکنین آقای اسماعیلی،هنوز درس می دین؟"

لبهای درشت وگوشتالود  آقای اسماعیلی به تحقیر کج شده وبا بی اعتنایی گفت:"نه دیگه آقا،کو فرصت؟ بهرحال تو همون راهیم.خدمت می کنیم."

"خدمت؟"

آقای اسماعیلی به علی نگاه کرد:

"بله خدمت به بچه های مردم وآینده این مملکت..."

خودش را روی مبل جا به جا کرد وحالت ناطقی را به خود گرفت:"آینده این مملکت دست بچه هاست..."

علی حرفش را برید:

"از چه موقع به فکر این خدمت افتادین؟"

لب ودهان آقای اسماعیلی جمع شد:

"منظورتونو نمی فهمم."

"دراومدش خوبه؟"

"البته کار خیر هیچ وقت بی اجر نمی مونه."

"اگه دراومدش خوب نبود باز به فکر این خدمت مهم می افتادین؟"

آقای اسماعیلی شانه بالا انداخت وگفت:

"هیچ خدمتی بدون پاداش نمی مونه آقا،چشم دشمنان کور.الحمد... اوضاع روبراهه.هیچ مایه نگرانی نیست."

کدوم دشمنان؟اوضاع چی روبراهه؟"

آقای اسماعیلی اخم کرد: "علی آقا گوش کنین..."

اولین بار بود که اسم علی را به زبان می آورد:

"شما هر طور میخواین فکر کنین.کار منو خدمت بدونین یا ندونین، برای من هیچ فرق نمی کنه.انگار هنوز سرتون بوی قورمه سبزی می ده. اما میخوام نصیحتی بهتون بکنم.آقاجان اوضاع واحوال با چهار پنج سال پیش خیلی فرق کرده.شما..."

علی حرفش رابرید:

"اوضاع وحوال برای کی فرق کرده ، برای نوع شما یا نوع من؟"

آقای اسماعیلی از دهانش صدایی بیرون آمد که تشخیص نوع آن ممکن نبود،صدایی شبیه صدای آدمهای سرما خورده یا ترسیده:"فرض کنین برای نوع من ،اگر چه دوره نوع موع دیگه ور افتاده،دوره،دوره عمله،چی می خوایین بگین آقا."

"هیچی قربان.اگه فراموش نکرده باشین یه زمانی تو یکی از این مدرسه های تو سری خورده جنوب شهر،سرکاردرس ریاضی  می دادین ومن ادبیات."

"بله،یادم هست،منظور؟"

"اگه یادتون باشه یه روز تو دفتر با آقایون معلمها نشسته بودیم وازسرما می لرزیدیم.وقتی یکی گفت چرا بخاریهای مدرسه های شمال شهرو روشن کردن واینجا را نکردن وگفت کاش می تونست خودشو به اون مدرسه ها منتقل کنه ،شما به اون پریدین که تمایلات خرده بورژوایی داره.گفتین حاضرین با هر فلاکتی بسازین وهرجا که به وجود شما بیشتر احتیاج باشه، درس بدین.گفتین ادمهای با وجدان همیشه باید زحمت بکشن وهیچ انتظاری نداشته باشن،برای اینکه هیچوقت اوضاع به نفع اونهاتغییرپیدا نمی کنه .حالا چطور شده که اوضاع واحوال برای شما تغییر کرده ویه مدرسه تون شده هشت تا."

"اقا اگر به جای مدرسه باز کردن،عرق فروشی باز می کردم از نظر شما هیچ توفیری نداشت؟"

"چرا،مسلما توفیر داشت.اونوقت شما فقط یه عرق فروش بودین وحسابتون روشن بود."

"مگه حالا حسابم روشن نیست.مگه برای درس خوندن بچه های مردم مدرسه باز کردن،خدمت نیست؟"

"باز رفتیم سر موضوع اول ، خدمت به بچه های کدوم مردم؟"

آقای اسماعیلی به سرفه افتاد:"خدمت خدمته آقا، شاخ ودم نداره".

"تجارت هم تجارته،تصادفی نیست که همه مدرسه های شما درشمال شهره.انگار فقط این بچه ها به مدرسه احتیاج دارن."

"نه آقا، همه بچه ها به مدرسه احتیاج دارن.گیرم من نمی تونم ایثار کنم ، یه مدرسه خوب خرج داره،اگه کسی بتونه از عهده شهریه ش بربیاد برای من چه فرقی می کنه از جنوب شهر پاشه بیاد یا از شمال شهر.از قدیم گفتن هر چه پول بدی آش می خوری.از این واضحتر بگم آقا."

"نه آقا حالیم شد.همانطور که گفتین کسی میتونه تو مدرسه های شما اسم بنویسه که از عهده شهریه هاش بربیاد،یعنی همون هایی که مث شما تجارت می کنن ،پدر همون بچه هایی که به قول شما اینده این مملکت دست اونهاست.بیخود نیست که تجارتخونه هاتون هشت تا شده.آقا دوره عمل نیس،دوره معامله ست..."

وقتی صدای مهشید(زن ابراهیم) از پشت سر ما بلند شد:"علی جون تویی؟ کی اومدی ؟"

قیافه اسماعیلی از هم باز شد،مثل این بود که او را از سر چنگکی پایین اورده باشند، مرد دیگر از جا بلند شدوبه طرف ابراهیم برگشت:"بقیه مذاکراتمونو می ذاریم یه وقت دیگه، سرکار مهمون دارین.مزاحم نمی شیم.اجازه مرخصی می فرمایین."

میترا خندید،خنده ای پوک ،کوچک ودل انگیز وگفت:"چند وقته شما را ندیدم علی آقا؟"

علی گفت:" بنظرم یه صد اسله یا یه کمی بیشتر."

مهشید جیغ کشید:"اوا،صد سال...چه بامزه".

بعد پرسید:"پس کو زنهاتون.؟منیژه را چرا نیاوردی علی ؟"

علی گفت:"بنده بی تقصیرم،بهش گفتم نیومد."

مهشید دوباره جیغ کشید:"اوا...چرا؟"

علی گفت:"عرض کردم بنده بی تقصیرم،از خودش بپرسین."

"اوا،از خودش بپرسم،چه بامزه،پس تو چه شوهری هستی؟"

چشمهایش برگشت وبه میترا نگاه کرد ولبخند پر معنایی زد که اثر آن توی ذهن من ماند.

مهشید پر حرفی می کرد:

"علی نرفتی نمایش تازه میتی راببینی ؟عالی بازی میکنه،ماه.مجید تو هم ندیدی ؟"

میترا لبخندی زد وگفت:"ما رو قابل نمی دونن."

علی گفت:"اختیار دارین.خبر نداشتم."

مهشید دوباره جیغ کشید:"اوا خبر نداشتی علی ، عالم وآدم خبر دارن.بلیت هاشو باید از یه ماه قبل رزرو کنی . چه ...طور خبر نداشتی علی جون؟"

میترا گفت:"علی آقا دلم می خواد بیایین ببینین صدام هنوز مثه دخترای تازه بالغه با نه؟"

علی لبخندی زد وگفت :"مطمئنا نه خانم،حالا خودتون مثه دخترای تازه بالغین."

مهشید جیغ زد،انگار نمی توانست راحت حرف بزند:"چه دختر تازه بالغی ، خوش به حالت میتی.هنوز به چشم علی تر وتازه میای."

میترا خندید:"تا ببینیم علی آقا از تازه بالغ ها خوششون می یاد یا از جا افتاده هاش؟"

من گفتم:"از هیچ کدومشون ، علی دشمن شماره یک زن جماعته."

مهشید جیغ کشید:"اوا،مگه چه هیزم تری بهش فروختن؟ من یکی که مرده شم. والله حاضرم این گنده رو..."به ابراهیم که توی مبل فرو رفته بود،نگاه کرد:" ول...لش کنم وباهاش فرار کنم."

علی گفت:"تو روخدا این کارو نکنین.می ترسم هر دمون بدبخت وناکام بشیم واز شدت عشق خودمونو بکشیم."

میترا گفت:"به به چه خوب ،امشب کیف علی آقا کوکه."

علی گفت:"دست بر قضا همینطوره ، سرحال سرحالم ،درست عین اینه که دارم از یه تونل دراز وتاریک بیرون میام.شما چطورین؟"

لبهای میترا باز شد.دستی به موهای بلندش کشید وگفت:"من، علی آقا؟ اوضاعم خرابه .هنوز وسط تونل موندم، تو تاریکی  دارم از تنهایی دق میکنم.کمکم نمی کنین علی آقا؟"

مهشید گفت:"ای وای ی ی ی میتی ، اون همه آدم دارن دور وبرت می پلکن وباز تنهایی وداری دق میکنی؟ علی این میتی از اون حقه هاست،مبادا حرفاشو باور کنی .اینقدر کشته مرده داره که به حساب نمی یاد."

علی گفت:"من یکی حرفاشونو باور میکنم ،اما حالم زاره مهشید خانم،خیالتون راحت باشه نمی تونم کشته مرده شون بشم."

ابراهیم هیکل گنده وگوشت آلودش را از توی مبل بیرون آورد وگفت:"علی بلند شو بریم اشیا عتیقه مو نشونت بدم."

علی را از جا بلند کرد.

از جا بلند شدم وبه بهونه دستشویی از اتاق بیرون آمدم.ابراهیم چه اصراری داشت که علی را ببیند. خواهش و درخواست کرد که بروم وعلی را با خودم بیاورم.

به حیاط آمدم ،باران ریز ریز می بارید.هوا کمی سرد بود.روی سنگهای حاشیه سفید چمن کاری به را ه افتادم.احساس خالی بودن می کردم،بی درد ، بی فکر ، مثل اینکه بادم کرده و توی هوا ولم داده اند.

صدای پایی را از پشت سرم شنیدم، برگشتم، میترا بود.لبخند زنان به طرفم آمد.

...به من تکیه داد ودر کنارم به راه افتاد.

"همه شما یه جوری شدین.این مردیکه ابراهیم،جمشید،تو...فقط آدم درستتون علیه که اونهم..."

حرفش را بریردم وبا خنده پرسیدم:"چی شد؟حالا پای منو هم به میون کشیدی؟"

خندید وگفت:"چرا علی را سپردی به اون قالتاق."

"حوصله نداشتم دوباره عتیقه هاشو ببینم."

"همین ناقلا؟حتما می دونی ابراهیم میخواد دست علی را بند کنه؟"

"به نظرت اشکالی داره؟"

"حیفه."

"مقصورت چیه؟"

"حیفه که پاشو بکشن تو کارهایی که براش ساخته نشده.خوابهایی براش دیدن.اینها رو که خودت بهتر می شناسی.آدمو درسته درسته قورت می دن."

"علی بچه نیست.خودت بهتر می شناسیش،بهتر از من وتو مصلحت خودشو می دونه."

خندید،خنده ای پرمعنی وطنین دار:"منو بگو که دارم برای علی دلسوزی می کنم.من کیم،یکی از قماش همین ها، همین ها که علی ازشون بدش می یاد،مردک مغرو بدبخت.

اصلا چرا این حرفها را به میون کشیدم ،نمی دونم ،شاید علتش اینه که نمی خوام بیشتر صدمه ببینه، آخه من بهش صدمه زدم واز این بابت پشیمونم.به چشماش نگاه کردی؟چه پر باره،چه دلزدگی ازشون می باره،شاید خیال میکنه من منیژه رو..."

صدایش برید.

از درختی که به آن تکیه داده بود جدا شد وبا قدمهای سنگین به راه افتاد.

"من می رم تواتاق ، سردم شد."

هنوز حواسم پیش حرفش بود که ناتموم گذاشته بود ومن چیزی از اون نفهمیده بودم.

از زبان مجید

بخشی از فصل سوم شب چراغ اثر جمال میر صادقی تاریخ چاپ 37/2/16

 

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1829358))</script>)

حال خراب

حال و روز خوبی ندارم ، سعی میکنم قوی باشم .

یعنی میشه معجزه بشه ؟

هر وقت که فکرش می افته تو سرم ، زود پسش می زنم ، لعنتی ، شاید اگه خودم گرفتار می شدم ، می تونستم یه جوری باهاش کنار بیام.

وقتی خواهرم گفت که مامان را متقاعد کرده ، برای مامو گرافی بره پیش متخصص زنان ، نگران شدم.

بدنم یخ کرد.

جمعه ای که شنبه اش قرار بود نتیجه مامو گرافی و آزمایش ها را بدن اونجا بودم ، همه چی خوب بود ، نگران بودیم ، سعی میکردیم به روی خودمون نیاریم.

شنبه صبح ، مامان زنگ زد وگفت که آزمایشها نرمال هستن ، خوشحال شدم ، ولی این نگرانی لعنتی نمی ذاشت خنده رو لبام بشینه ، عصری قرار بود بره پیش دکترش ، گفت از مطب که برگشتم خودم زنگ میزنم .

زنگ که نزد خودم زنگ زدم ، بعد کلی زنگ خوردن ،بابا گوشی را برداشت و توضیح داد که مامان داره گریه میکنه، خیلی سعی کردم پشت تلفن قوی باشم وبهش روحیه بدم که چیز مهمی نیست ، مامان همیشه قوی و مغرور بوده ، شنیدن گریه اش برام به حد مرگ دردناک بود .

همسرم گوشی را از دستم گرفت و با مامان حرف زد ، بهش گفت که امید همه ما به مامانه ، اگه روحیه شو حفظ نکنه که بقیه نمی تونن تحمل کنن ، این مسئله بین خانمها شایعه و....

فردا صبح ، سرکار مثل همیشه ساعت ده بهم زنگ زد وحالمو پرسید ، عین همیشه ، مغرور و پر انرژی ، با روحیه .

از اداره پاس گرفتم وراه افتادیم .

حال مامان خوب  بود ولی بابا کم حرف شده بود و عصبی .

خواهرم میگفت ، توده دو سانتی متری را با جراحی می تونن خارج کنن وبعد هم با چند جلسه شیمی درمانی حتما حال مامان خوب میشه ، با چند تا دکتر متخصص صبحت کردیم ، قرار شد ، مامان بیاد پیش یه متخصص  انکولوژی ، بعد با نظر اون اقدامات بعدی را انجام بدیم ،

خیلی می ترسم ، دیروز خونه نزدیک مامان خوابیده بودم ، خوابای بد دیدم ، در مورد نتیجه آزمایش و ...

از خواب که بلند شدم ، چشم چپم خون شده بود ، خواهرم میگه فشار داخل چشمی داری ، امروز می رم پیش متخصص چشم .

خدا جونم ... خودت کمک کن.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1802019))</script>)