ساچلی

ساچلی دچار آسیب دیدگی شده.

اون روز برای اینکه خودشو تخلیه کنه ، رفته بود بیرون ، نمیدونم چطور شده بود که ،کتفش  ضرب دید .

دست راستش را موقع حرکت کردن نمی تونست زمین بذاره ، اول خیال کردم یه ضرب دیدگی ساده است ، اما بعد یکی دو روز که دیدم بهتر نشد،نگرانش شدم .

معمولا ؛ بیرون از خونه گربه های نر اذیتش میکنن و چنگش میزنن یا گازش میگیرن ، بعضی وقتها هم نمیدونم از روی بوی ساچلی یا علامت گذاریهای مخصوص حیوونها ، می یان خونه سراغش، سر همین دعواهاشون یه مجسمه مو شکوندن وکلی از موهای تن وگردن ساچلی کنده شده .

اینکه ساچلی را آوردیم تا خوشبخت بشه ولی ضعیف بار اومده ، ناارحتم میکنه، عذاب وجدان میگرم وقتی میبینم که از گربه های نر حتی کوچولوهاشون می ترسه .

همسرم برای انجام کاری مسافرت رفته بود ، با صدای ناله ساچلی متوجه شدم  که میخواد بیاد تو ولی نمیتونه ، رفتم بغلش کنم ، چنان ناله ای کرد که کم مونده بود از دستم بیفته ، حس کردم زیر بغلش خیسه، وقتی اوردمش پایین متوجه شدم ،یه زخمن عمیق وگنده زیر بغلش ایجاد شده ، پوست اون قسمت کلا کنده شده بود.

خیلی ناراحت شدم ، پنبه و بتادین اوردم تا زخمشو ضدعفونی کنم،چنان جیغی زد ولنگان فرار کرد یه گوشه پناه گرفت که اشکم در اومد ، رفتم طرفش تا آرومش کنم ، غرش کرد ودندون نشونم داد ، باهاش حرف زدم و سرشو نوازش کردم ، حسابی ترسیده بود.

به همسرم زنگ زدم ، گفت که امروز صبح که برگرده خونه ، میبردش دکتر.

از دیشب تا صبح رو لبه پنجره اتاق خواب دراز کشیده بود ، طرفای صبح بود که صدای خش خش از راهرو شنیدم .

ترسیدم ،با خودم گفتم نکنه دوباره گربه نره اومده باشه سراغ ساچلی ، چراغ را که روشن کردم ، دیدم خودساچلی واستاده تو راهرو کنار جاکفشی ، و داره با پنجه میکشه رو زمین کنار یه لنگه کفشم که ظهری نذاشته بودم تو جاکفشی.

فهمیدم خرابکاری کرده ،رفتم دیدم بله ، از درد وبی حالی نتونسته از خونه بیرون ، دلش نیومده خونه را کثیف کنه ، رفته تو لنگه کفشم جیش کرده .

بالا سرش که رسیدم داشت با شرم تند تند پنجه میکشید که یعنی کثیفه نیا تو من حلش میکنم .

دلم براش سوخت.

الان همسرم با دوستش ساچلی را بردن دامپزشکی ، میخواستم همراهشون برم ، ولی همسرم مانع شد وگفت نمیتونی طاقت بخیه زدن به ساچلی را بیاری.

وقتی ساچلی را تشویق میکرد بره تو سبدش ، چنان با معصومیت نگاهمون میکرد که ...

الان همسرم از مطب دکتر زنگ زد وپرسید ساچلی اخرین بار کی غذا خورده ، گفتم صبح زود .

بنظرم میخوان بیهوشش کنن.

خدا کنه حالش زودتر خوب بشه.

بعد از عمل:

خدا روشکر باچند تا بخیه حالش بهتر شده ، نمیدونم همسرم میگه بیهوشش کرده بودن ولی چشماش باز بود و معصومانه زل زده بود به یه گوشه ، دکتر پماد بتامتازون تجویز کرده برای روی بخیه اش ، که روزی سه بار بمالیم رو زخم تا خارش باعث اذیتش نشه، خیلی بی قراری میکنه و نمیذاره پماد بمالیم ، شربت اموکسی سیلین هم که شیرینه با ولع تمام خورد ، فقط موند نصف قرص ضد انگلش که مجبور شدم لای یه تیکه کوچولو حلوا شکری قایم کنم وبه خوردش بدم ، اصلا متوجه نشد ، نمیدونم اثر امپول بیهوشی بوده یا چی ؟

تلو تلو میخوره ولی راه افتاده ، و به همه چی چنگ میندازه ، بنظرم بدنش بی حسه ، ضمنا خیلی هم تشنه است.

براش تو ظرف خاک ریختیم تا مجبور نشه بره بیرون وتو خونه کارشو رو خاک انجام بده.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1757026))</script>)

عروسی

 

نزدیک به دو سه سالی می شد که برام غریبه نبودی ، ولی حتی تو مراسم سنتی خواستگاری هم نگاهمو از نگاهت می دزدیدم.

حس می کردم ، این کسی که اونجا نشسته و داره با اعتماد بنفس از خودش وکارهایش برای جلب رضایت بابا میگه ، تو نیستی .

وقتی برای جمع شیرینی تعارف می کردم ، متوجه شدم ، لا به لای موهات ،موی سفیدم داری .

نمی دونم ، چرا تو شرایط اضطراری ، تمرکزم می ره روی مسائل جزئی ، مثلا تمام مدتی که تو نگران جلب رضایت بابا بودی ،من تو فکر موی سفیدت بودم.

قبلا ،دو بار دیده بودمت ، یه بار اومدی دم در آموزشگاه و برای اولین بار خودتو معرفی کردی و کتاب بهم هدیه دادی.

یه بارم روز والنتاین اومدی ، ازم خواستی بیام کادوهامو ازت بگیرم ، سخت بود ولی قبول کردم ، مضطرب و بی قرار اومدم ، نتونستم تو چشمات نگاه کنم ، دلخور بودی که بعد دو سال دوری ، حالا که اومدی پیشم بازم نگاهمو ازت می دزدم .

حتی یکی دوماه مونده به نامزدی رسمی ، چهار شنبه صوری که به اصرار تو با هات اومدم بیرون تمام مدت مضطرب بودم ، اون روزم نمی تونستم نگات کنم ،  وقتی حرف میزدی ، سعی میکردم با لبخند حرفاتو تائید کنم، صدام در نمی یاد. تو رانندگی میکردی و کوچه پس کوچه ها را می گشتی ، منم از اینکه کنارت بودم لذت می بردم.

هم بودنمون به سکوت گذشت ، یه سکوت  لذت بخش بود .

بعد از اون روز من تصمیم جدی گرفتم ،دلم خواست باها ت ازدواج کنم ، مامانت که زنگ زد و وقت خواست که برای عید دیدنی بیایین خونه مون ، به مامان گفتم که دلم میخواد باهات عروسی کنم ، نمیدونی چی به من گذشت ، اونقدر سرخ وسفید شدم تا بهش بفهمونم که تو را دوست دارم .قانعش کنم که تو بهترین انتخابی برای من .

نمی دونم چه طوری بابا را راضی کردی ، اون شب که تا صبح تو هال راه می رفت و سیگار می کشید .

خودمو ازش قایم می کردم ، چشم تو چشمش نمی اومدم .

بعد از رفتنتون ، وقتی بهم گفت :"شطرنج بچین ، یه دست با هم بازی کنیم " قلبم ریخت ، فهمیدم میخواد راجع چی صحبت کنه ، وقتی داشت حرف میزد ، تمام مدت داشتم خونه های سیاه وسفید شطرنج را ردیفی می شمردم ، حرفاشو می شنیدم ،اما انگار تو خواب بودم .

روز عقدمون ،لحظه عقد ، داشتم به برگه ای که قبل عقد داده بودن دست تو تا امضا کنی و تو نمی خواستی امضا بزنی پاش فکر میکردم .

بعد از باز کردن شنل ،از وقتی با ذوق زدگی ، با صدای بلند گفتی :" وای چقدر خوشگل شدی " ، تمام مدت داشتم به خنده های ریز دوستام فکر میکردم .

موقعی که می رقصیدم ، تو با شیطنت و شادی ، رو به من وایستاده بودی و با خوشحالی کف می زدی و بدون توجه به بقیه سر تا پامو نگاه میکردی ، تمام مدت به این فکر میکردم که نکنه یه وقت از زور خوشحالی با من برقصی یا بغلم کنی .

موقعی که می خواستیم عکس بندازیم ، از نگاه کردن به چشمات شرمم می اومد ، تو هی میگفتی : تو چشمام نگاه کن ، بعد میخندیدی . برای اینکه بتونم تمرکز بگیرم و چشمامو از صورتت ندزدم تمام مدت به چین روی پیشونیت فکر میکردم.

یادته مامانت اومد صورتمو ببوسه ، گفتی :"یواشتر ،دردش می گیره " ، اون لحظه به تو داشتم فکر میکردم.

بوسیدنو بلد نبودم ، یادته تا مدتها از گونه ات یه بوس کوچولو میگرفتم .

می دونم عزیزم که تو تمام تلاشتو واسه خوشبختی من می کنی ، هیچ کسی تو دنیا نمی تونه به اندازه تو منو دوست داشه باشه .

یادته ، روز عروسی مون ؟

وقتی بابا حریر قرمزو روی لباس سفید عروس ،دور کمرم بست وسعی کرد بغضشو پنهان کنه ، حس کردم همه چی داره دور سرم میچرخه .

 یه موج بزرگ اشک به چشمام هجوم اورد وبغضم شکست ،ماشینا که بوق زنان  با چراغای روشن پشت سر ما راه افتادن .

مثل نگاه محتضر ،اخرین نگاه را به پشت سرم انداختم .

 جمعیتی که هل هله کنان ازتوماشینا برامون دست تکون  میدادن ، غمگینم میکرد .

تمام راه را گریه میکردم وتو نهایت سعیتو میکردی تا منو آروم کنی،ولی اشکام قطع نمیشد تو هم برای اینکه ماشینای همراهمون متوجه نشن ،دستتو از ماشین میبردی بیرون وبرای کسانیکه میرقصیدن دست تکون میدادی.

 ازم میخواستی به سرنشینان ماشینایی که از هم سبقت میگرن تا به ما برسن ،لبخند بزنم و من با هر بار اصرار تو ، لجبازتر وبی تفاوت تر میشدم ، اونوقت تو مجبور میشدی ازشون سبقت بگیری تا کسی ما رو نبینه .

فقط وقتی با اصرار بهم گفتی یه نگاه به ماشین بغل دستیت بنداز و من صدای جیغ سولماز ودخترا را شنیدم ،تونستم لبخند بزنم وسرمو بچرخونم .

تو هم خوشحال شدی وازم خواستی بادکنکهای صندلی عقب را بیرون بریزم ومن عین بچه ها شروع کردم به پرت کردن بادکنکهایی که باد از دست من وبقیه میدزدید و با خودش میبرد  و تو خوشحال ازاینکه صدای خنده های من ماشینو پر کرده ، ازم فیلم میگرفتی .

بادکنکها که تموم شد ،کمی اروم تر شدم ولی حس کردم خسته ام .

سرم رو بدون توجه به ماشینهایی که از کنارمون میگذشتن ،تو اون دوساعت فاصله بین شهرهامون ،روی زانوت گذاشتم وتو فقط وقتی دست راستو از نوازش موهام میکشیدی که میخواستی دنده عوض کنی تا کسی به گردمون هم نرسه  .

یادته ؟ اون شب  همین شب بود که من عروس خونه ات شدم. 

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1623025))</script>)

ساچلی

الان دو سه روزه ،ساچلی ،شبا بعد از اینکه خوابم میبره ،آروم می یاد بغلم ،بعد شروع میکنه به تنظیم کردن جای خوابش ، اونقدر وول میخوره تا از خواب بپرم ،اول سرشو روی بازوم میذاره وطاق باز دراز میکشه ،بعدش یهویی یه وری میشه وسرشو میکنه تو زیر بغلم ،اونقدر اونجا میمونه تا نفسای داغش هم منو اذیت کنه ،هم خودشو ،

 بعد از اون ، آروم میره پایین سرشو میذاره روی ساق پام ....بعد اون یکی ساق پام ....

بعد دوباره برمیگرده ،این سری روی ساعدم جاشو تنظیم میکنه ، آخر سر برمیگرده همون جای اولش ،روی بازوی دست چپم ،یه وری دراز میکشه ،سرشو میذاره روی دستم و زل میزنه تو صورتم ، اونقدر نگاه میکنه تا هیپنوتیزم بشم وخوابم ببره.....

زمستون هم عادت کرده بود ، با سرش در اتاق خوابو باز میکرد، اگه زورش هم نمی رسید اونقدر اونجا میو میو میکرد تا یکیمون از خواب پاشیم و راهش بدیم تو اتاق ...

 

می اومد  روی سینه ام چشم به چشم من دراز می کشید وزل میزد به چشمام، وتا نفسم بند نمی اومد ول نمیکرد، بعضی وقتا هم میرفت سر بالشت میخوابید ودستشو میکرد لای موهام و شروع میکرد به بازی کردن ....

 وقتایی هم که همسرم کنارمه ،ناراحت میشه ومیره بالای کمد دراز میکشه دستاشو میذاره زیر چونه اش واخماشو میکنه تو هم ،بعد زل میزنه به ما....

از ماه رمضون به بعد هم عات کرده دقیقا وقت سحری گشنه اش بشه ، صبر میکنه دقیقا ساعت چهار ونیم می یاد ودستمو لیس میزنه که پاشو بهم غذا بده من گشنمه ....

ساچلی روزانه چهار وعده غذا میخوره، اونم مرغ آبپز ، اگه سرخ شده باشه ،یا سفت وسوخته باشه ،لب نمیزنه، ماهی هم قزل آلا ، اونم برای تنوع فقط یه وعده ، وعده دوم محل ماهی نمیذاره،از استخوان هم خوشش نمی یاد ، یه بار کیلکا خریدم ،اصلا لب نزد،قهر کرد و گذاشت رفت.

وقتی گشنه اش بشه ، می یاد ، کنار پام و صدام میزنه ومیدوه میره جلوی در یخچال وای میسته ، وقتی دستشویی داشته باشه ، ودر بالکن بسته باشه ، می یاد ناله میکنه ومیدوه میره جلوی در بالکن وای میسته ، اگه بخواد چیزی نشونمون بده ، می یاد اروم دستمونو به دهن میگیره وفرار میکنه وهی عقب سرشو نگاه میکنه تا بریمی دنبالش ،بعد وای میسته و زل میزنه به سوژه اش  و هی مارو نگاه میکنه ، وقتی قراره حمومش کنم ،میگیرم بغلم تا می ریم طرف حموم ،شروع میکنه به تقلا کردن ،با مصیبت با شامپو بچه داروگر آقا قورقوری می شورمش، عین کولیها اونقدر جیغ میزنه تا مجبور شم بدون خشک کردن ،در را باز کنم تا بدوه بره تو هال ، تا وقتی که خشک بشه به من چپ چپ نگاه میکنه ، بعد که خشک شد وشروع کرد به لرزیدن می یاد تو بغلم و خودشو هی فشار میده به من تا گرمش کنم .

خیلی حسوده،وقتی مهمون می یاد خونه مون ،اول می یاد یه دور می زنه ،بعد آروم عینهو مردایی که تو خیابون با خونسردی موقع رد شدن از کنار خانوما ، بهشون دست میزنن وبه روی خودشون نمی یارن ،از بغل پای مهمونا رد میشه و خودشو به اونا می ماله ،وای به روزی که یه نفر بترسه یا نذاره ،ساچلی مالکیتشو ثابت کنه،اونوقته که قهر میکنه ، پشتشو میکنه به بقیه و دراز میکشه ودمشو هی بالا پایین میبره  ، از گوشه چشمشم آروم نگاه میکنه ببینه کسی محلش میذاره یا نه....

چند وقت پیش که مامان و سولماز اومده بودن ،خونه مون ، شب را موندن، یه تختخواب تو اتاق مطالعه  گذاشتم ،  موقع خواب ،ساچلی زودی رفت روی تخت دراز کشید،دیدم مامان صدام میکنه  ،میگه ببینم راستشو بگو این تخت مال ساچلیه یا مال مهمون ، مجبور شدم ملافه ها را عوض کنم تا مامان شب را راحت بخوابه ،ولی ساچلی تا صبح اونقدر رفت بالای سر مامان وسولماز ، که طفلیا تا صبح نخوابیدن ....

ساچلی دوست داره پشت گوشها وزیر گلوشو بخارونیم ،از اینکه با پشتش بخصوص نزدیک کمر ودمش دست بزنیم بدش می یاد .

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1675253))</script>)

کابوس و رهایی

کابوس می دیدم ...

پیر شده بودم و هنوز امیدوار سهمی بودم که قرار بود از این زندگی بگیرم.

دو تا بچه داشتم ،یه دختر ویه پسر ، هر روز تصمیم میگرفتم با بهتر شدن اوضاع ، بهترین مادر بشم، اما اوضاع هیچ وقت بهتر نمی شد.

کابوس می دیدم...

هر صبح تا عصر ،به امید پس انداز برای تهیه سرپناه ،کار میکردم ،اما سد زندگی من  اونقدر سوراخ بود که با ده انگشت هم نمی شد کاری کرد.

کابوس می دیدم ...

از تنها همخونم دورم ،مرد کینه توز زندگی من مانع از دیدار ماست.

کابوس می دیدم...

ماهی ،یک روز دزدکی خودمو به قبرستان می رسودنم تا بر عزیزانم اشک بریزم ، هربار با شرمندگی  بهشون قول میدادم که اگر اینبار نشد ،دیدار بعد سنگ مزار مناسبی براشون تهیه کنم .

کابوس می دیدم ...

هر بار که با خواسته اش مخالفت میکردم ، با مشت فقط روی سرم میکوبید تا اثر ضربه ها به چشم نیاد .

کابوس می دیدم ...

که وقتی خسته از زندگی ، به دنبال راهی برای رهایی بودم ، ترمز گوشخراش ماشینی ، من را به مقصد رسوند.ساکت

 

برای خودم برنامه هایی دارم ......اولین تصمیمم ، خوردن صبحانه است ،که صبحها، تو تنهایی اشتهایی نداشتم ، دومین تصمیمم هم تمرین یوگاست ، قبلا راجع به یوگا تحقیق کرده بودم ونتایج را تو صفحه ای جمع کرده بودم.راجع به نرمشهای صورت هم مطالبی را جمع اوری کردم.

برنامه ریزی برای امور منزل و یادگرفتن آشپزی ، بهبود زبان انگلیسی ، مطالعه دروس، کشیدن نقاشی ،پیاده روی و....


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1668472))</script>)

The OC

Josh Schwartz از سال 2003  تا 2007 اقدام به ساخت سریال جوان  پسند  The OCکرد ،وتقریبا همزمان با تولید تو تلویزیونهای شبکه های مختلف دنیا پخش شد.

این سریال  92 قسمت تقریبا 45 دقیقه ای داره ونقش افرینی هنر پیشه های جوان در کنارهنرمندان حرفه ای ، زیبایی سریال را چند برابر کرده ،موسیقی وترانه های فیلم هم خیلی قشنگ هستن .

تو این سریال

(Peter Gallagher) در نقش"سندی کوهن" وکیل ،

(Kelly Rowan)در نقش "کریستین کوهن" همسر سندی ،

(Adam Brody)در نقش "ست کوهن" ،پسر خانواده ،(Benjamin McKenzie )در نقش "راین اتوود"، پسر فقیری که فرزند خوانده خانواده کوهن خواهد شد،

(Mischa Barton) در نقش "ماریسا کوپر،

( Tate Donovan) در نقش "جیمی کوپر" پدر "ماریسا" ،

(Melinda Clarke) در نقش "جولی کوپر" مادر ماریسا و

(Rachel Bilson) در نقش "سامیر رابرتز" هنرپیشه های اصلی قسمتهای عمده داستان هستند.

 

اپیزود اول:

"راین" 16 ساله ،بعد از برائت ازجرم همدستی با برادرش در دزدی ماشین ،با کمک  "سندی کوهن " وکیل تسخیری دادگاه ، توسط رفیق الکلی مادرش ،از خونه بیرون انداخته میشه ،مادرش هم هیچ اعتراضی نمیکنه .

"راین " نا امید از همه جا  با "سندی" تماس میگیره.

"سندی " برای آرومتر کردن اوضاع تصمیم میگیره ،تعطیلات آخر هفته  "راین "را از محل زندگیش، CHINO ، که محله اوباش در" سن برنادینوی "کالیفرنیاست ،دور کنه و موقتا اونو با خودش به ویلای محل زندگیشون در سواحل "نیوپورت " ،Orange County، ببره .


در بدو ورود "راین" ،"کریستین " با ورود یه پسر بزهکاری از محله ناجور به خونشون مخالفت میکنه ،و از اینکه رفتار  این پسر باعث لطمه زدن به پسرشون  "ست " بشه ،میترسه ، اما رضایت میده که "راین" موقتا تو اتاق مهمونها کنار استخر اقامت کنه .

"کریستین" دختر "کیلآپ نیکل" تاجر ثروتمندیه که صاحب شرکت تجاری Newport Group  هست و مدیریت شرکت با  "کریستین"ه .

 "سندی کوهن" زندگی مجللش را مدیون پدر همسرشه که موافق ازدواج این دو نبوده ، و از اونجاییکه در آمد زیادی نصیبشون میشه ،"سندی"علاوه بر وکالت پدر همسرش ، عضو سازمان وکلای کودکان بزهکاره.

"راین "در بدو ورودش با "ماریسا " دخترک زیبای ویلای همسایه آشنا میشه ، وچون دل خوشی از ثروتمندا نداشته ،سعی میکنه با گرفتن ژست خلافکارا "ماریسا" را بترسونه ،اما برخلاف تصورش ، "ماریسا " نشون میده که از اون بدش نمی یاد.

 

         

  "ست" پسر "سندی " و"کریستین" برخلاف هوش زیادش  ، پسرک خیالبافیه و بدلیل کنترل بیش از حد مادرش ظاهر رفتارش بیشتر شبیه معلولان جسمیه که جرات برقراری ارتباط با هم سن وسالانشون را نداره.

اون هیچوقت به مهمونیها دعوت نمیشه ، پسرها مسخره اش میکنن ودخترها هیچوقت بهش اهمیت نمیدن.

"ست" از بچگی عاشق "سامیر" دختر دکتر جراح پلاستیک " اونیل رابرتز" ه، حتی اسم "سامیر" را روی قایق بادی کوچیکش هم نوشته ، واولین بار که "راین" را با خودش به قایق سواری میبره ،این راز را باهاش در میون میذاره.

 تو شهر ساحلی "نیو پورت" مهمانیهای مجللی به بهانه های مختلف برگزار میشه، ورود "راین" مصادف با برگزاری جشن استقبال از تابستانه که قراره ،دخترهای تازه بالغ با پوشیدن لباسهای مد اون فصل ، باعث سرگرمی مهمانان بشن ، " ست " هیچوقت از شرکت در این مهمانیها لذت نمیبره ،اما اینبار امیدواره که با کمک "راین " که بعنوان برادرزاده " سندی " به بقیه معرفی شده ، بتونه توجه "سامیر " را به خودش جلب کنه .

موقع نمایش لباسها توسط دخترا ،"ماریسا" زیباتر از همیشه روی صحنه ظاهر میشه و بدون توجه به تشویق حضار سعی میکنه با لبخند زدن وچرخیدن  به سمت "راین" بهش توجه نشون بده ،که اینکار باعث تحریک حس حسادت "لوک" دوست پسر "ماریسا" میشه.

ظاهر جذاب "راین " و غرور وعدم توجهش به بقیه ، توجه خیلی از دخترها را به خودش جلب میکنه ،طوریکه حتی "سامیر " سعی میکنه به " راین" نزدیک بشه .

 این موضوع باعث عصبانیت " ست" میشه وبا تصور اینکه "راین " پیش قدم دوستی با "سامیر " شده ، بین بقیه فریاد میزنه و ماجرای دزدی ماشین را میگه واز "راین" میخواد از زندگی اونا خارج بشه وبه CHINO برگرده .

درحالیکه "راین " دنبال راه گریزی بوده که از زیر نگاههای شماتت بار بقیه وپوزخندهاشون فرار کنه ،متوجه میشه که بیرون ویلا ،چند نفری  دارن "ست " را کتک میزنن ، بیرون میره و در دفاع از " ست " دعوا میکنه ، پسریکه " راین " مشتی به صورتش پرتاب میکنه و اونم با مشت و لگد به شکم " راین " میزنه ، "لوک " بوده، کاپیتان بلند قد تیم واترپلو  که اتفاقا خودخواهترین و خوشتیپ ترین پسر اون گروه و دوست پسر "ماریسا" ست.

 

- صحنه دزدی ماشین تو یه شب تاریک اتفاق افتاده ،پسرها در حین عبور از یک کوچه متوجه یه ماشین میشن ،برادر بزرگتر باگفتن :"حالا وقتشه که یه چیزایی یاد بگیری " ،شیشه ماشین را میشکنه ومیپره تو،برادر کوچیکتر مخالف وناراحته ، با رسیدن ماشین گشت پلیس،اونم  مجبور میشه که سوار ماشین دزدی بشه تا از مهلکه فرار کنه .

 - تو  صحنه اولین شب ورود "راین " به "نیو پورت"  ،وقتی "سندی" از "راین" میخواد که بیرون منتظر بایسته ،تا "سندی " ورود "راین" را به همسرش اطلاع بده ، " راین" نگاهی به ویلای با شکوه "سندی" میندازه و عصیانگرانه ،پاکت سیگاری را از جیبش در می یاره وسیگاری آتیش میزنه ،سرشو که برمیگردونه ،متوجه دخترکی میشه که جلوی ویلای همسایه ایستاده ، دخترک با خنده از "راین" میپرسه :"تو دیگه کی هستی؟" ،"راین" ژست مرموز وخلافکاری به خودش میگیره ،و در حالیکه  پک عمیقی به سیگار میزنه ،به دختر نزدیک میشه ومیگه :"تو دوست داری کی باشم؟" و دود سیگار را حلقه  حلقه از دهنش میده بیرون ، بعدبا حالت مرموزی میگه :"یه ماشین دزدیدم ، زندان بودم تازه آزاد شدم " وبه خیال خودش دخترک ثروتمند را می ترسونه ،اما دخترک میخنده ومیگه : " یه سیگارم به من بده؟" ،"راین"تعجب میکنه و پاکت سیگارش را به طرف اون دراز میکنه ،وسرشو طرف دخترک خم میکنه تا با آتیش سیگار روی لبش ،دخترک ،سیگارشو روشن کنه ، اینکار باعث خنده دخترک میشه،اون از "راین" دعوت میکنه تو جشنی که برای نمایش لباسهای تابستونی ترتیب دادن  شرکت کنه ، در همون حین یه ماشین می یاد وپسرکی از توی ماشین دختر را صدا میزنه ،و دخترک از اونجا دور میشه .

        یه صحنه جالب دیگه که تو این قسمت وجود داره ،لباس پوشیدن "راین " قبل از رفتن به مهمانیه ، "راین"بعد از پوشیدن کت وشلواری که در اختیارش قرار دادن ،نمیتونه گره کراوات را ببنده ،وقتی "سندی " وارد اتاق میشه تا از آماده شدن "راین" مطمئن بشه ،"راین" در جواب سوال "سندی" که چرا کراوات را نبسته در حالیکه  با تحسین اونو برانداز میکرده ،با غرور میگه فکر میکنم اینطوری بیشتر بهم بیاد، "سندی" با لبخند کراوات را به گردن "راین " میندازه و گره زدن کراوات را بهش یاد میده  و میگه من هم  تا بیست وپنج سالگی  اینکار را بلد نبودم .

 

 

 

اپیزود دوم :

بعد از تموم شدن تعطیلات آخر هفته ،وقتی "راین" و"سندی " به CHINO میرن ،تا "راین" را با مادرش آتشی بدن ، متوجه میشن که مادر "راین" ورفیقش از اونجا اسباب کشی کردن وهیچ اثری ازشون باقی نمونده ،"سندی" که اوضاع را اینطوری میبینه ، مجددا "راین" را با خودش به "نیوپورت" برمیگردونه ، "ست" از بازگشت "راین" خوشحاله ،ولی "کریستین" مخالف اینکاره و به همسرش اصرار میکنه که برای اینکه به وجهه اجتماعیشون لطمه نخوره ،"راین" را هرچه سریعتر تحویل موسسات حمایت از کودکان بدن ، "راین" راضی به اینکار نیست ،بنابراین شبانه تصمیم میگیره از اونجا فرار کنه ، ولی در حین خروج با "ست" مواجه میشه و وقتی "ست" متوجه قصد "راین" میشه ،ازش میخواد که اونو هم با خودش ببره ، "راین" مخالفت میکنه و نهایتا "ست" از "راین" میخواد چند روی را در یکی از ویلاهای قدیمی خارج از شهر مادرش بگذرونه تا کار ومحل مناسبی برای "راین" پیدا کنن ،در حال خروج از ویلا با "ماریسا" که قرار بود به جشن تولد "سامیر" بره وبیرون از ویلا منتظر دوست پسرش "لوک"بود ،مواجه میشن  .

"ماریسا" هم به اونا کمک میکنه تا "راین" را به خارج از شهر برسونن ، وقرار میشه فردا صبح برای "راین" وسایل مورد نیازشو بیارن .

روز بعد وقتی "سندی " و"کریستین" متوجه نبود "راین" میشن ،"ست" اظهار بی اطلاعی میکنه  و"کریستین" موضوع را به پلیس اطلاع میده ،پلیس هم شروع به تحقیق وجستجو میکنه .

"ست"و "ماریسا" یواشکی وسایلی که فکر میکردن به درد "راین" بخوره با خودشون به ویلای قدیمی می برن ، و "راین" با دیدن کوله پشتی "ست" که حاوی چمن مصنوعی وچوبای گلف و کوله پشتی "ماریسا" که حاوی حوله حمام ولیف و کرم مرطوب کننده و دستمال توالت،بعنوان وسایل ضروری بوده تعجب میکنه و همگی با هم به شهر میرن تا مواد غذایی بخرن .

تو فاصله سر زدنها به ویلا ،"راین" با وجود اینکه میدونسته "ماریسا" دوست پسر داره ،حس میکنه به اون علاقه مند شده و "ماریسا" هم اینو احساس میکنه ، آخرین شبی که "راین" تصمیم داشته تو ویلا بمونه و فردای اونروز به مکزیک بره ، "ماریسا" وسط مهمونی از دوستانش جدا میشه و میره ویلا پیش "راین " ، وبه راین ابراز علاقه میکنه ،اما "راین" اجازه نمیده "ماریسا" حرفشو ادامه بده ،چون از و ابسته شدن به "ماریسا" میترسیده و ازاینکه دیگه نتونه از این شهر فرار کنه ، از اینکه ماریسا با تموم شدن تابستون به مدرسه برمیگرده و"راین" مجبوره عاطل وباطل تو خیابونا پرسه بزنه، گفتن این حرفا باعث میشه ،"ماریسا" گریه کنان ویلا را ترک کنه .

" لوک" دوست پسر "ماریسا" که این اواخر به "ماریسا" مشکوک شده بود و بعد از ترک مهمونی  اونو تعقیب میکرده  ، وارد ویلا میشه و بعد از دیدن "راین" با دوستانش به جون "راین" میافتن وکتکش میزنن و در حین این کشمکشها شمعی که "راین" یه گوشه روشن کرده بود ،میافته و کم کم همه جا آتیش میگیره ، پسرا فرار میکنن ولی "لوک" وقتی بدن بیهوش "راین" را میبینه عذاب وجدان میگیره وبرمیگرده واونو از تو آتیش بیرون میکشه .

 

-       یه صحنه قسمت وجود داره که ازش خوشم می یاد ،اونم قبل از فرار "راین"  ،صحنه ایه که "سندی"  اوراق تحویل "راین" به سازمان حمایت از کودکان را نشونش میده وازش میخواد که امضا کنه ،"راین" با ناراحتی اونا را امضا میکنه ومیگه دیگه من حقی ندارم و مال دولتم اسمم هم بد از این 073956  هست.

-       صحنه جالب دیگه ،هم صحنه ای هست که پلیس برای تحقیق در خصوص فرار "راین" از "ست " میپرسه که  بنظر اون "راین" کجا رفته و"ست" به خیال خودش برای رد گم کنی جواب میده "راین" تصمیم داشت  به تگزاس بره تا جنگ خروسها را تماشا کنه .

 

تو اپیزود سوم  "راین " پیش "سندی " و"کریستین " برمیگرده و ماجرای آتش سوزی را گردن میگیره و خودشو به پلیس معرفی میکنه ،اما به خاطر اصرارهای "ست" و"سندی" ،"کریستین" موافقت میکنه که "راین" آزاد بشه و تا رسیدن به سن قانونی با اونا زندگی کنه ، در ضمن "راین "تو یه رستوران غذاهای دریایی برای خودش کار پیدا میکنه تا توی تعطیلات تابستان زیاد سربار خانواده نباشه.

 

اپیزود چهارم:

 

مهمانی باشکوهی به نام جشن دختران در "نیوپورت"قراره برگزار بشه ،در این جشن هر دختر جوانی برای خودش یک شوالیه ،cavalier ، انتخاب میکنه که در مراسم باید اونو همراهی کنه ،مادر "ماریسا" از جمله زنان زیبا واشرافی هست که جزو برگزار کنندگان این مهمانیهاست ، وتاکید داره که "لوک" شوالیه مناسبی برای "ماریسا" ست ،دخترها وپسرها تو سالن مهمانیهای شهر جمع میشن ونحوه همراهی وحرکات رقص را برای روز جشن تمرین میکنن ، "ست" به زور "راین" را با خودش به سالن تمرین میبره و اونو قانع میکنه این فرصتیه که "ست" بتونه خودشو به "سامیر " نشون بده و شوالیه اون بشه .

 "ماریسا" ناظر بر تمرین و هماهنگی دختر وپسراست ، "راین" چون رقص بلد نیست ، تمایلی به تمرین نداره، دختر تازه واردی با موهای کوتاه طلایی به اسم "انا" را بعنوان پارتنر برای "راین" در نظر گرفتن ، اتفاقا "ست " هم بعنوان شوالیه " سامیر" انتخاب شده ، "سامیر " از "ست " متنفره و قبل از تمرین سعی میکنه دخترای دیگه را راضی کنه که شوالیه شونو با "ست" عوض کنن ولی هیچ کس راضی به اینکار نیست.

 "سامیر " حتی با دادن پول هم نمیتونه اونا را راضی به اینکار کنه .

ناچار با اکراه به طرف "ست" میره و بهش هشدار میده که در حین تمرین اگر کوچکترین خطایی بکنه ،ازش جدا میشه ،"ست" خیلی خوشحاله ، اما "راین " تردید داره ، "ماریسا" وقتی  تردید " راین" را میبینه ، از "انا" میخواد اجازه بده ،تا به جای اون به "راین" نشون بده که چطوری باید موقع رقص دستشو روی کمر "انا"بذاره و آروم برقصه . "ماریسا" دست چپشو  روی شونه "راین" میذاره واز "راین" میخواد دست راستشو بالای کمر اون بذاره ،"راین" اشتباها دستشو روی شونه "ماریسا" میذاره ،وقتی "ماریسا" بهش میگه دستشو باید پایینتر ببره ،اونقدر اینکار را با اضطراب  و دلهره انجام میده  که "ماریسا" متوجه دلهره "راین" وشاید علاقه اش میشه .

 در همون حین "لوک" از راه میرسه و از "ماریسا" میخواد که برای تمرین پیشش بره،بعد از جدا شدن "ماریسا" از اونا ،"انا" که شاهد این ماجرا بوده ، با لبخند به "راین" میگه :"فهمیدم تو از این دختر خوشت می یاد "،"راین" سرشو به نشونه تصدیق تکون میده ، وبا صدای مربی رقص همگی تمرین را رسما شروع میکنن.

زمانیکه "سندی " و"کریستین" تصمیم گرفتن "راین" را به فرزندی قبول کنن ازش خواستن قول بده که هیچوقت دعوا نکنه ،اما"لوک" به شدت از "راین" بدش میاد و هربار دنبال بهونه ایه که با "راین" دعوا کنه ، بهمین خاطر قبل از برگزاری جشن به "راین " پیله میکنه ، همین کار باعث میشه که "راین" برای جلوگیری از دعوا ، از شرکت تو جشن خودداری کنه ،

"ماریسا" هم بعد از بحث با" لوک" بر سر اینکه چرا "لوک" نمیخواد  با "راین" دوست باشه میکنه ،برخلاف اصرار مادرش "جولی کوپر" از شرکت تو جشن خودداری میکنه ، همه بغیر از "راین" و" ماریسا" به جشن میرن، "سامیر" وقتی میفهمه که "ماریسا" نمیخواد تو جشن شرکت کنه ،خوشحال میشه و "ست" را رها میکنه واز "لوک " میخواد که شوالیه اون بشه ، "ست" ناراحت میشه و یه گوشه میشینه ،"انا" هم که بدون پارتنر مونده بود ،با لبخند به سمت "ست" میره و ازش میخواد که خودشو نبازه ، به "ست" میگه میدونی چه چیزی تو یه پسر  باعث میشه دخترا ازش خوششون بیاد، "ست" جواب منفی میده، "اِنا" میگه :"اعتماد بنفس" سعی کن اعتماد بنفس داشته باشی ونه گفتن را یاد بگیری.

بعد"انا" لبخندی میزنه و با ذکاوت خاصی به "ست" میگه :"ست ،من شوالیه ندارم وتنها هستم ،ممکنه منو تو جشن همراهی کنی " .

"ست" خوشحال وبا اعتماد بنفس به "انا" میگه ،حتما ،و دست همو میگیرن ووارد سالن میشن.

"ماریسا" در حین صحبت تلفنی با "سامیر" متوجه میشه که "راین " هم تو مهمونی شرکت نکرده ، بنابراین به در  ویلای " خانواده کوهن" میره واز "راین " میخواد با هم به مهمونی برن ، وقتی اینا وارد مهمونی میشن همه تعجب میکنن ،"لوک" با خوشحالی در حالیکه چپ چپ به "راین" نگاه میکرده ،سریع به سمت "ماریسا" می یاد ولی "ماریسا " ،برخلاف اصرارهای مادرش"جولی کوپر" ،"لوک" را رد میکنه و میگه که "راین" شوالیه امشب اونه ، "لوک" هم ناراحت میشه و جشن را ترک میکنه .

با اینکار "سامیر " بدون شوالیه میمونه و وقتی میبینه جشن داره شروع میشه  وکس را برای همراهی نداره ،به طرف "ست" و میره وبهش میگه که میتونه همراهیش کنه ،ولی "ست" کمی فکر میکنه و به "اِنا" نگاهی میندازه و به "سامیر" میگه :" نه متاسفم "

جشن شروع میشه ، دخترها دونه دونه با لباس سفیدی شبیه لباس عروس همراه با پدرانشون وارد سالن میشن و وشوالیه هاشون به طرف اونا یمرن وبا تعظیم دخترها را از پدرانشون تحویل میگیرن و بعد وسط سالن همگی اروم شروع به رقص میکنن .

"جیمی کوپر" پدر "ماریسا" با خوشحالی و غرور دختر زیباشو در حال رقص با "راین " تماشا میکرده که ،یهویی یکی از مهمانان که مبلغ زیادی پول برای سرمایه گذاری در بورس به دست "جیمی " سپرده بوده ، با "جیمی" شروع به بحث میکنه  و مشتی به صورت "جیمی" میزنه ،مهمونی به هم میخوره .

"سندی" در حین دعوا وارد ماجرا میشه وبه کمک همسایه اش می ره ، "راین"وقتی میبینه "سندی " داره دعوا میکنه عین یه سگ وفادار میپره وسط ....

 

-"جیمی کوپر" تنها فرزند خانواده ثروتمند وسرشناس "کوپر" بود ،که از نوجوانی  آرزوی ازدواج با "کریستین " را در سر داشت ، وقتی "کریستین " با "سندی "ازدواج کرد ، "جیمی " نا امید از همه جا با "جولی " دختر فقیر زیبا و بلندپروازی که از "جیمی" حامله شده بود ،ازدواج میکنه ، جیمی ویلای مجللی در نزدیکی ویلای محل زندگی " کریستین" خریداری میکنه ، دورادور رابطه دوستی دو خانواده در حد رسمی حفظ میشه ، "جولی " از ماجرای علاقه همسرش به "کریستین " اطلاع داشت ،  از "کریستین " بدش میاومد وبه اون حسادت میکرد ، با ولخرجیهای بیش از حد واندازه به دنبال این بود که اولین زن اجتماع "نیو پورت" باشه . "جیمی " به تمام معنا یک مرد خانواده بود و برای رفاه  همسر ودخترانش از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد ،شاید همین ولخرجیهای بیش از حد واندازه باعث بالا اوردن قرض و ورشکستگی "جیمی " شد.

 

"کریستین " از "سندی" میخواد که وکالت "جیمی " را قبول کنه و کمکش کنه از از این مخمصه نجات پیدا کنه ، "سندی " اول ، به دلیل اطلاع از سابقه اشنایی "کریستین " و"جیمی " علاقه ای به اینکار نشون نمیده ولی بعدا قبول میکنه .

 

-تو یه صحنه جالب که "سندی کوهن" و "جیمی کوپر" با هم حرف میزنن ، "سندی " ادعا میکنه که تو اون لحظه اونقدر احساس جوونی میکنه که انگار بیست ودو سالشه ، و"جیمی کوپر" ادعا میکنه که اونقدر احساس جوونی میکنه که خودشو  شونزده ساله میدونه ، وقتی " جیمی " از "سندی " می پرسه :"چرا بیست ودو سال؟" ،"سندی " میگه :" چون تو اون سن با کریستین آشنا شدم " .بعد "سندی " از "جیمی " می پرسه:" تو چرا شونزده سال ؟"

"جیمی " با تردید جواب میده :" چون تو اون سن با کریستین آشنا شدم ".

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1632215))</script>)