درد

 درد از یه نقطه شروع شده بود و حس میکردم ،هر بارهیولایی از میون دایره های هم مرکز درد،بیرون می یاد ومنو میبلعه .

از شدت درد حتی نمی تونستم فشار بیرون اومدن یه قطره اشک را تحمل کنم،یا حداقل ناله یا آه از گلوم خارج کنم .      

یه وری خوابیده بودم، زانوهام خم شده بود و اونقدر ساق پای چپمو روی ملافه کشیده بودم که کل ملافه بین دو تا پام جمع شده بود،سرمو محکم به بالش فشار میدادم ،و با دستم به شونه های همسرم چنگ میزدم ،همسرم با دو دستش محکم بغلم کرده بود وصورتشو به صورتم فشار میداد تا دردم  تسکین پیدا کنه، و من با هراحساس درد پشت پامو محکم به کمرش میکوبیدم تا شاید آرومتر بشم  .

هر بار بعد از اینکارم ،متوجه شدت گرفتن دردم میشد و غمگین به چشمای پر از اشکم نگاه میکرد و ازم میخواست نفس عمیق بکشم تا شاید آرومتر بشم .

دیشب تا صبح همین وضعیت را داشتم وهیچ مسکنی دردمو تسکین نمیداد.

یه بار که از شدت درد تب کرده بودم ، تمام قدرتمو جمع کردم و بریده بریده گفتم :دارم خفه میشم ، گرمه برو عقب !

همسرم یه کم جابه جا شد و به شوخی گفت: ببین میدونی رقیب نداری اینهمه چموشی میکنی وگرنه خودت  بغلم میکردی ومیگفتی از سرما دارم میلرزم .

کم کم خوابم برد.

 یه سهل انگاری باعث شده بود که اینهمه درد بکشم.

به دندونپزشکتون که تشخیص عصب کشی دندونتون را میده وبرای یه هفته بعد وقت میده اعتماد کنین وعجولانه از مطب بیرون نیایین وسراغ دندونپزشک غریبه نرین که به درخواست شما تو همون جلسه دندونتون را سطحی پر می کنه ، نتیجه اش این میشه که مثل من مجبور بشین یه شب تا صبح به خاطر خوردن یه بستنی نا قابل  درد بکشین  وروز بعدش با شرمندگی برین پیش دندونپزشک خودتون   وازش بخوایین دندون سطحی پر شده تونو خالی کنه و عصب کشی  کنه.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1627007))</script>)

خاطره

هشت نه سال بیشتر نداشت ولی آبونه تلفنهای روابط عمومی صدا وسیمابود،فقط کافی بود ،مجری یه برنامه تو رادیو یا تلویزیون ،شماره تلفنهای روابط عمومی را اعلام کنه وبگه منتظر تماستون هستیم ،دیگه رو پاش بند نمیشد ،هرجوری شده خودشو به تلفن میرسوند وشماره را میگرفت ، 204 سه صفر یک   الی نه

ولی روابط عمومی همیشه خدا اشغال بود، 

تلفن که بوق آزاد میزد وگوشی را برمیداشتناز خوشحالی دلش میلرزید ، آب دهنشو قورت میداد وتند تند میگفت :

با سلام خدمت شما دست اندرکاران تهیه برنامه فلان ، من فلانی هستم ،ده ساله از تهران،میخواستم از برنامه قشنگتون تشکر کنم و ..... 

اینا را از خود مجریها یاد گرفته بود.

غش غش خنده  را که از اونور می شنید ،میفهمیدکه اشتباه گرفته،گوشی را قطع میکرد.

 آخرین بار یکه زنگ زد رادیو، زمانی بود که "نوذری" خدا بیامرز  مجری برنامه "صبح جمعه با شما "بود ،از شنونده ها دعوت میکرد تو مسابقه بهترین لطیفه شرکت کنن، اینم زنگ زد روابط عمومی ویه جوک  دست اول تعریف کرد ،بعدشم پرسید که لطیفشو پخش میکنن یا نه؟ اپراتور هم گفت که حتما پخش میکنیم،اینم کلی خوشحال شد.

 هفته بعد نشست پای رادیو ،لطیفه ها را پخش میکردن ،یهویی همون صدایی که این خیال کرده بود اپراتور روابط عمومیه  لطیفه اینو تعریف کرد واتفاقا برنده هم شد.

خیلی ناراحت شدتصمیم گرفت به روابط عمومی زنگ بزنه و ثابت کنه که برنده مسابقه اونه ،اما بعد پشیمون شد ،مدرکی نداشت،بعد از اون روز اعتمادشو به روابط عمومی و مسابقات تلفنی رادیو از دست داد، تصمیم گرفت با نامه تو مسابقات تلویزیونی  شرکت کنه.

اونقدر برگ از دفترش کند و دور ورق نامه ها و کنار ادرس "تهران ،خیابان ولیعصر،خیابان جام جم ... " روی پاکت نامه ها با ماژیکاش گل وپیچک کشید تا اینکه ....................

 بالاخره  یه روز مجری برنامه کودک ونوجوان اسمشو جز یکی از پنج برنده مسابقه اعلام کرد ،باورش نمیشد ،از خوشحالی روی پاش بند نبود،

یه هفته بعد جایزه را فرستادن به ادرس خونشون ، تو یه بسته،یه چیزی شبیه کتاب بود،باز که میشد یه طرفش ماشین حساب نوری گنده بود و طرف دیگه اش یه وایتبرد کوچولو،با ماژیک وپاک کن .

دیگه تو مسابقات شرکت نکرد ،عوضش هرروز جایزه اش را میذاشت تو کیفش و باخودش میبرد مدرسه،همکلاساش کلی بهش حسودی میکردن،هربارزنگ تفریح راجع به اینکه "چطور شد که برنده شد؟" میپرسیدن ،اینم قیافه یه کارشناس زبده را به خودش میگرفت برای همه توضیح میداد واخر سر هم به همه میگفت: "هیچوقت یادتون نره تلویزیون از رادیو اعتبارش بیشتره !"


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1564706))</script>)