خاطره عکس پرسنلی

 

    دوران نامزدی،همسرم یه عکس پرسنلی از من می خواست تا بذاره توی کیف پولش ...

خواسته وسوسه انگیزی بود ، منم دلم میخواست (الانم دلم میخواد)ه زیباترین تصویر زندگیش باشم ،هیچ زشتی از من تو ذهنش نباشه،خیلی روی این قضیه وسواس داشتم،وقتی میفهمیدم قراره بیاد دیدنم ، از یه ساعت قبل ، جلوی آینه بودم ،اگه سر زده میاومد، در اتاق را باز نمیکردم و اگه به اصرار وشوخی میخواست بیاد تو ، محکم پشت در وایمیستادم تا نتونه درو باز کنه!

یادم نگه می داشتم هیچوقت لباس تکراری نپوشم و....

بنابراین ،تصمیم گرفتم قشنگ ترین عکس پرسنلیمو بهش بدم.

رفتم پیش عکاس خانوادگی ،براش توضیح دادم و قرار شد چند تا عکس ازم بندازه ،هرکدوم که بهتر شد ،انتخاب کنم تاظاهر کنه.

کلی ژست گرفتم وهی سرمو اینور و اونور خم کردم  و دستمو زدم زیر چونه و برداشتم ،نیم رخ وسه رخ وایستادم، بعد که دیگه ژستی نموند تا بگیرم،حافظه دوربینو برای انتخاب عکسا نگا کردم ، عکسای جالبی بودن ،شش تا را انتخاب کردم و ازش خواهش کردم از هرکدوم یه دونه چاپ کنه،عکاسه قبول نکرد ،گفت عکس پرسنلی یه دونه نمیشه ،اصرار منو که دید ،راضی شد تا ازهر عکس سه تا چاپ کنه،

عصر همون روز رفتم عکسا را تحویل گرفتم ،اونروز پنج شنبه بود ،نامزدم قرار بود بیاد خونمون ، هی صورت نامزدمو تصور میکردم که از دیدن عکسا چه حالی میشه،اونقدر این لحظه را تصور کردم که دیگه مزه اش از بین رفت.

یهویی یه فکری به ذهنم رسید....

یادمه اونوقتا از تو بعضی پفک نمکیا ،عکسای هنرپیشه ها بعنوان جایزه در میاومد.

یه بسته پفک نمکی خریدم و سرشو اروم باز کردم عکسارو جای عکسای جایزه توی پفک نمکی گذاشتم  ،بعدشم  سر پلاستیک عکسا و پفک نمکی را چسب زدم،

منتظر موندم تا بیاد دنبالم،

به شیطنتها و کارهایی که انجام میداد فکر میکردم ،روشهای جالبی داشت وهمیشه سعی میکرد منو سورپریز کنه، مثلا یه روز یه شاگرد گل فروشی یه دسته لیلیوم خوشگل آورد محل کارم... کارت نداشت  وگفت از طرف یه ناشناسه ، یا سعی میکرد همیشه وقتی میاد دیدنم ،یه غنچه رز با خودش بیاره ،الان که فکر میکنم ،میبینم هدیه های کوچیک وبزرگ ،خیلی تاثیر مثبت ،توی یه رابطه میذاره ،

البته من به اندازه نامزدم رمانتیک نبودم ،

ولی خب منم نواوریهایی داشتم ،مثلا یه پنج شنبه ،که قرار بود بیاد دیدنم ، دعوتش کردم به  یه نمایشگاه،محل نمایشگاه اتاق خودم بودم، اودکلن و لوازم ارایشی استفاده شدمو به قیمت مناسب والبته با تخفیف بهش فروختم وپولشو گرفتم ،تازه بعدشم  چون هیچ کدوم از خریدا به دردش نمیخورد همشو داد به من !

 نامزدم  اومد دنبالم ،سوار ماشین که شدیم ،با خوشحالی پفک نمکی را دادم دستش وبهش اصرار کردم همونجا تو ماشین بازش کنه وبخوره،میترسیدم بریم خونه وجلوی بابا ومامان پفک را باز کنه و من حسابی خجالت بکشم .

طفلی پفک نمکی را باز کردتعارف کرد برنداشتم  ،یه دونه گذاشت تو دهنش ،بعدش دومی را ،دیدم صورتش داره یه جوری میشه،نگو مزه چسب با پفکا قاطی شده وطعم نفت گرفته ، تا دید من متوجه شدم ،برای اینکه ناراحت نشم شروع کرد به شوخی بعدش ، یهویی دستشو کرد تو پفک نمکی وبا شیطنت بچه گانه ای که ازش سراغ داشتم عکسا را کشید بیرون و داد زد هورااا جایزه....تا چشمش افتاد به عکسای توی پفک نمکی ......یه ترمز شدید و....... !

   


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1491634))</script>)

آنچه گذشت

  قرار بود یه چند روزی را مرخصی بگیرم ، بریم مسافرت.

این اسب سیاه خوشگل ما ؛ اونقدر ازش کار کشیدیم که انگار نه انگار سه چهار سالشه ، حسابی پیر شده ، طفلی هر سه چهار ماه یه بار ،یه چند صد تومنی خرج میذاره رو دستمون !

از بیرون صدای بارون می یاد ... فقط خدا میدونه ، چقدر هوای بارونی را دوست دارم

بار وبندیلمونو  جمع کرده بودیم و همه چیز برای یه سفر خوب آماده بود!

از دوسه روز قبل هم همسرم بنا به درخواست من، آهنگای کایهان را دانلود کرده بود وخلاصه ....غمی نبود جز دوری جناب ساچلی واینکه با خودمون ببریم یا نبریم اصلا چی  کار کنیم وکجا بذاریمش ؟

دیدیم تو جاده های شمال ساچلی از دستمون درمیره و هی  ساچلی بدو، ما بدو... 

بذاریم خونه مامان همسرم؟!

نه اونجا هم نمیشد ، یه گربه ماده ،با بچه هاش گوشه حیاط زندگی میکردن و خدای نکرده ممکن بود ، مشکلی پیش بیاد!

بخصوص به خاطر سوابق اخیر جناب ساچلی

اخر سر تصمیم گرفتیم بذاریم خونه بمونه .

من،غذای ساچلی را تو هفت هشت تا بشقاب ریز ریز کردم وچیدم جاهی مختلف خونه که همشو یه جا نخوره ،دوتا ظرف اب هم براش پر کردم وخداحافظ ما رفتیم که یهویی ،تلفن زنگ زد!

-الو...

-بله؟

-خانم فلانی ؟

-بله بفرمایید؟

-فردا صبح ساعت 5و8 تشریف بیارین برای مصاحبه!

-چشم ،       اممم      ببخشید میشه همین الان بیام؟

-نه ممکنه چیزی را بلد نباشین،بشینین بخونین ،فردا صبح زود تشریف بیارین !

-آخه... من فردا را مرخصی......باشه چشم فردا صبح اونجام!

دویدم سر "رس ا ل ه آموزشی" و اینترنت را زیر ورو کردم ،کلی "م اد ه *ق ا ن و ن* اس اس ی"، "اسامی و ز ر ا"، و دلایل ضرورت شرکت در "ا ن ت خ ا ب ا ت"...پیدا کردم وحفظ کردم و...

صبح زود از خواب پاشدیم،دلهره داشتم،دلم میخواست هر چی که هست زودتر تموم شه ،

 وسایلو گذاشتیم پشت ماشین وراه افتادیم دم در "ه س ت ه* گ ز ی ن ش "،تا بلافاصله بعد از اتمام مصاحبه، راه بیفتیم بریم!

رفتم توی اداره ، دیدم به غیر از من پنج شش نفر دیگه هم اونجان،

یه کم با هم تبادل اطلاعات وتجربه کردیم،یکی از خانوما ، میگفت از صدای پاشنه کفشش ایراد گرفتن،حسابی ترسیدم، ازخانوما خواهش کردم که چون قراره برم مسافرت ، زودتر برم .

اقایی که روز قبلش زنگ زده بود ،اومد واسامی ما را پرسید ،ازش خواهش کردم که پرونده منو روی بقیه بذاره ،قبول کرد ،خلاصه ساعت 10 منو صدا زدن، رفتم تو ، یه خانوم نسبتا چاق ،عینکی نشسته بود پشت میز ،اشاره کرد یه جایی تقریبا با فاصله سه متر ،روبروش بشینم،سلام کردم ،جواب داد ،شناسناممو خواست ،روی نوک پا رفتم طرفش که کفاشم تق تق  نکنه و شناسنامه را دراز کردم طرفش ،گرفت تشکر کرد ،

پرونده مو یه نگا انداخت و شروع کرد:

اینم ماجرای مصاحبه ام

 وخداحافظی کردم وشناسناممو گرفتم واومدم بیرون.

همسرم بیرون تو ماشین منتظرم بود، پامو که از درگذاشتم بیرون، حرکت کرد واومد جلوی پام نگه داشت ،سوار شدم،خندید وگفت خب خانومی تعریف کن ببینم چی شد؟

زدم زیر گریه،بلند بلند گریه میکردم

گفت :چی شده ؟ای بابا !

گفتم: مطمئنم که از مصاحبه قبول نمیشم چون گفتن تاتو آرایش حساب میشه!

گفت:گریه نکن عزیزم ،اشکالی نداره،تعریف کن ببینم چی شد?

حس میکردم غرورم شکسته ،با گریه جیغ زدم، چی را تعریف کنم ....

حرکت کردیم ....همسرم گفت :عزیزم ، تو به خاطر من تاتو کردی ،هرکسی هرچی میخواد بگه ،گریه نکن ..... 

راست میگفت ،من برای خاطر اون تاتو کرده بودم ،دوست داشتم از همه خوشگلتر باشم ،حتی وقتی که خوابیدم ،حتی موقعیکه سر وضعم ژولیده است ....

همسرم ادامه داد :میدونم تو به خاطر کار ناراحت نیستی ،اینکه شعورتو ببرن زیر سوال ناراحتی ،اعصابتو خورد نکن،یه کم اروم باش ..... زنگ میزنم به .... میگم ببینه موضوع چیه،

با گریه گفتم: نمیخوام .....نمیــــــــــــــــخوام ..... ازم مصاحبه تخصصی نکردن ببین کارمو بلدم یا نه،یا سوابق کاریمو بپرسن،به همه گیر میدن که تو نماز جماعت شرکت نمیکنی ،یا مانتوی کوتاه می پوشی یا بدحجابی ،یا کفشات صدا میکنه ،یا نمازتو اول وقت نمیخونی،یا با فلان اقا تنها تو اتاقش حرف میزدی و.....چرا به من نگفت تو این موارد را نداری ! گیر داده که ارایش داری،میگه مداد کشیدی اومدی مصاحبه،منم یه سورمه بکشم تو چشمام کلی قیافم عوض میشه .....

خندید وگفت :بذار دلشو خوش کنه به این حرفا ، داره خودشو دلداری میده .....اروم باش عزیزم....

زنگ زدم به مامان ،تا گوشی را برداشت زدم زیرگریه ..سکوت کرد و بعد گفت میخوای زنگ بزنم به .....

گفتم نمیخوام ....به کسی نگین ...ابروم میره،خیال میکنن چی شده که از مصاحبه انداختنم .....

 تلفن قطع شد...تو جاده بودیم ، آنتن نمیداد....

یه کم دیگه بابا زنگ زد، گفت چرا گریه میکنی ،کار که مهم نیست ، اصلا یه اموزشگاه کامپیوتر برات باز میکنم .... گریه نکن

تلفن دوباره قطع شد،

به همسرم گفتم:اینده من دیگه تباه شد،

گفت: اگه این کار نشه،مطمئن باش یه حکمتی تو کار بوده، تو برای اینکه تو خونه حوصله ات سر نره رفتی سر کار، مهم نیست ، می یای پیش خودم،

با گریه گفتم نمیخـــــــــــــــــــوام ...

گفت :خب یه کار بهتر برات پیدا میکنم ،اصلاثبت نام کن دوره های آشنایی با بورس ،بعد میری تو بورس سرمایه گذاری میکنی ...چطوره.....

داشتم به حرفش که گفته بود حتما یه حکمتی تو کاره ...فکر میکردم .....تو اینه بغل ماشین نگاهم افتاد به صورتم ،

چشمام پف کرده بود و زشت شده بودم.

گفتم :خیلی زشت شدم نه؟

با احتیاط گفت :اره یه ذره ....

سعی کردم دیگه گریه نکنم .

صدای کایهان تو ماشین پیچیده بود

Kim ağlattı üzdü seni           کی تو را ناراحت کرد وبه گریه انداخت
Ağlaşma, sızlanma gönül        گریه نکن ،مویه نکن دل من 

چقدر از این آهنگ خوشم اومد،قبلا نشنیده بودم ،همسرم تازه دانلود کرده بود .

 

احساس آرامش میکردم،از همسرم پرسیدم : خطبه های نماز جمعه را قبل نماز میخونن یا بعدش؟

جواب داد :قبل نماز

گفتم:هردوتاشو باهم میخونن ؟

جواب داد: آره،ازت پرسیدن؟چی جواب دادی؟

با خجالت گفتم:یه خطبه قبل نماز یه خطبه بعد نماز

با صدای بلند خندید وگفت :پس بگو خانوم ، الکی ننداز گردن تاتو ،نماز جمعه را بلند نبودی !

 آخه ،کجا دیدی که "ا م ا م *ج م ع ه "یه خطبه بخونه بیاد پایین ،بعد نماز را بخونه وبعد دوباره بره وخطبه دوم را بخونه .... هان

بنظرم جشنواره لاله تو ،جاده چالوس بود ، لاله ها خیلی قشنگ بودن، دو سه تا عکس از لاله زار انداختیم،  چند نفری گل لاله میفروختن ،یکیشون یه پسر بچه بود ، ازش پرسیدم اجازه میده یکی دو تا از دسته های لاله شو بگیرم بغلمو عکس بندازم،قبول کرد، هی خم وراست شدم وهمسرم عکس انداخت، فقط یه بار حواسم نبود،یکی از گلدوناشو با پام زدم انداختم رو زمین،پسره ناراحت شد،زود خم شدم وگلدونشو گذاشتم سر جاش.

سه تا پیازچه لاله هم خریدیم ، یه لاله هلندی برای خودمون،دوتا ایرانی برای مامان همسرم وبابای من ...

من دلم بلال میخواست ، اما کنار جاده ها فقط آش میفروختن ،آش رشته خوردیم خیلی خوشمزه بود.

از پسر بچه هایی که گوشه جاده ها دستشونو دراز میکردن یه پلاستیک پر گوجه سبز خریدیم ویه کم جلوتر وایستادیم ،کنار جاده از یه صخره آب میچکید ،رفتیم دستامونو وگوجه سبزا را بشوریم، بعد از شستن گوجه سبزا پشیمون شدیم ،نشسته خوردیم ، خیلی کیف داشت ،تازه ، منم زیر چیکه ها ی آب وایستادمو حسابی خیس شدم .....

وای چقدر ،این شهرای شمال بوی خوبی دارن، عطر چیه؟

لاهیجان وانزلی توقف کردیم....

تو گردنه حیران هم کلی سرعت رفتیم ...

تقریبا بیست کیلومتر مونده به  اردبیل ،تو اتوبان ،  جریمه مون کردن، اعتراض که کردیم گفتن :اینجا اتوبان نیست که صد وبیست تا سرعت  میرین، اینجا استان اردبیله ،تازه این منطقه هم جزو  محدوده شهری حساب میشه،باید با شصت تا برین...

به غیر از ما تو اون فاصله حداقل چهار تا ماشین دیگه را هم جریمه کردن 

بعد رفتیم سرعین،خلوت بود.

 از ترانه  حکایت عشق کایهان خیلی خوشم می یاد،

 Bizimkisi bir aşk hikayesi    داستان ما حکایت عشقه
Siyah beyaz film gibi biraz    سیاه وسفید،یه ذره شبیه فیلم
کیفم کوک شده بود ،هی میزدم دوباره بخونه ،وبلند بلند با هم میخوندیم ،
...شیشه ها را کشیده بودم  پایین،دستامو از پنجره بردم بیرون ،
چه کیفی داشت .....

البته الان که به دستام نگاه میکنم یکیشون سیاه سیاه شده ،بسکه از ماشین بردمش بیرون .

اونقدر به اسب بیچارمون فشار اورده بودیم که تو راه شروع کرد به بخار کردن ، مجبور شدیم سر راه بذاریمش نمایندگی ایران خودرو وخودمون با سواری بیاییم خونه، تا بعدا همسرم بره وماشین را تحویل بگیره، دیشب رسیدیم،خیلی خسته ام .....ولی حس میکنم برای تغییر روحیه خیلی خوب بود.

پ.ن: امروز اومدم سر کار،شنیدم ،انگار رسمه ، از هر کسی تو مصاحبه یه ایرادی میگیرن!


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1410050))</script>)

پسرم عاشق یک زن بود!

رفتار پسرم غیر طبیعی شده بود ومن چند وقتی بود که اینو حس کرده بودم.

دوست داشت با خودش خلوت کنه ،از من و همسرم دوری میکرد،روزا زیاد میخوابید  و شبا صداشو میشنیدیم که تو هال برای خودش قدم میزد...

با اینکه پسر واقعی ام نبود ،ولی حسابی پاره  تنم شده بود.

اصلا فکر نمیکردم  که عاشق شده باشه!

اونم پسرمن، هنوز سن وسالی هم نداشت.

تااون روز ....

سرگیجه داشتم ،نرفتم سر کار،موندم خونه،یه کم روی تختم دراز کشیدم،کسی خونه نبود.

یه کم بعد ،حس کردم حالم بهتر شده،رفتم اشپزخونه ،شروع کردم به  پختن غذا،یه مقدار غذای  چند روز مونده تو یخچال بود، برای اینکه دور بریزم،همشونو بیرون گذاشتم.

مشغول کار بودم  که از زیر پنجره اشپزخونه صدای پسرمو شنیدم ،گوشه پرده را زدم کنار ،آروم سرک کشیدم ،داشت با سرش به یکی اشاره میکرد،

گردنمو خم کردم،خواستم ببینم کیه؟

باورم نمیشد ،یه زن اونطرف تر ،وایستاده بود، سنش خیلی بیشتر از پسرم بود،با هم داشتن حرف میزدن ،

بعد دیدم، زنه داره خودشو اماده میکنه بیادتو!

دویدم طرف در،خواستم  داد وبیداد راه بندازم و نذارم زنه بیاد تو خونه

یهویی از ناراحتی ،دست وپام شل شد،دوباره سرگیجه ام شروع شد.

بدنم یخ کرده بود،نمیخواستم باور کنم که پسر من،دنبال  همچین مسائلی میره...

حس کردم حالم داره بهم میخوره 

از پسرم بدم اومد،دلم میخواست  برم وجلوی همون زنه بکوبم روی سرش

بعد فکر کردم ،صدامو در نیارم ،احساس عجز وناتوانی میکردم

کاش همسرم اینجا بود.

از گوشه در ،راهرو را نگاه کردم

اروم اروم داشتن می اومدن تو،پسرم جلوتر میاومد،حرفی نمیزدن ، اون زن هم پشت سرش بود، پسرم هی برمیگشت عقب سرشو نگاه میکرد،انگار میترسید  زنه ،فرار کنه

نمیدونستم چی کار کنم، یه گوشه قایم شدم

قلبم تند تند میزد.

با خودم فکر میکردم ،همین الان  میرن تو اتاق خوابم،نمیتونستم تحمل کنم یه زن کثیف تو اتاق خواب من ،روی تخت من بخوابه،ولی ....

راهشونو طرف اشپزخونه کج کردن و وارد آشپزخونه شدن.

 بعد پسرم  یه چیزی بهش گفت، صدای ناله زن اومد،اعصابم خورد شد،نمیتونستم تحمل کنم،رفتم جلوتر ، پسرم خواست بهش نزدیک بشه،سر پسرم جیغ کشید،ناراحت شدم

حس کردم خیلی گرسنه است،تند تند داشت غذاهای پس مونده ای که میخواستم بریزم دور را میخورد، پسرم طوری محو اون زن شده بود که ...

پسرم اروم دور زن چرخید، حس میکردم با لذت داره زن را بو میکشه، زنه هم گهگاهی به عقب برمیگشت و پسرمو نگاه میکرد.

رفتارش یه کم عصبی بود .

بیش از حد چاق بود،واااااااااااای انگار باردار بود، از فکر اینکه اون زن از پسرم حامله شده باشه،اونقدر ترسیدم که یهویی سکسکه ام گرفت

یه لحظه هر دو تاشون متوجه صدای من شدن،گوشاشونو تیز کردن،  اون زودتر از پسرم منو دید و اماده فرار شد

پسرم یه ذره منو نگاه کرد وبعد انگار که دیگه منو نمیشناسه ، دنبال زنه دوید ، زنه دمشو تکون داد وبا زحمت پرید روی دیوار

پسرم هم میـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوی بلندی کرد ودنبالش رفت

من موندم،پس مونده غذای یه زن حامله وپسری که به دنبال اون زن رفت.

پ.ن 1:

خوشبختانه اون زن باردار ،شوهر داشت ، وقتی متوجه قضیه شد،با پسرم  دعوای سختی کرد،پسرم حسابی زخمی شده بود.

وقتی پسرم برگشت خونه،تا چند روز از جاش جم نمی خورد، زخماشو ضدعفونی کردم ، دیگه بعد از اون روز ،زن را ندیدم،از یه طرف خوشحال بودم که از شر اون زنه خلاص شدیم ،از طرف دیگه برای دلتنگیها وانتظار پسرم پشت شیشه ،ناراحت بودم.

پ.ن 1:

تصمیم گرفتم خودم براش استین بالا بزنم،یه بچه گربه ماده هم سن وسال پسرم میخوام پیدا کنم و ... وپسرمو سر وسامون بدم.

پ.ن 3 :

ساچلی ،پسرم دو ماه دیگه یک ساله میشه،نمیدونین چه قدر خوشگله،تو عمرم گربه به این خوشگلی ندیدم .

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1336434))</script>)