ما آمده ایم !!!

از پله های مطب که می رفتیم بالا ، از ااینکه همسرم دستمو بگیره و دنبال خودش بکشه لذت می بردم. وقتی منشی بهمون اشاره کرد که بریم تو اتاق ، به همسرم اشاره کردم که با من بیاد ، گفت: نه تو برو ،موقع مونیتور کردن منو صدا کن.

خانم دکتر وقتی صورت خندونمو دید، گفت :به سلامتی ،انگار دیگه دوره ویارتون تموم شده،وقتی بهش گفتم که می ترسم دوباره اون حالتا برگرده چون تا چهار پنج روز پیش ادامه داشت، بهم اطمینان داد که دیگه تموم شده و در ضمن بهم گفت که جنین مادرایی که تو دوران بارداری حالت تهوع و... دارن از بقیه سالمتره!

خوشحال شدم، بعد از یه سری سوال وجواب و اندازه گیری فشار و وزن ، ازم خواست که تو اتاق بغلی روی تخت دراز بکشم تا وضعیت بچه را بررسی کنه، ازش اجازه گرفتم و همسرمو صدا زدم .

اینبار نی نی ما یه ذره بزرگتر شده بود ،همسرم با دقت به مونیتور خیره شده بود، چیز زیادی مشخص نبود ولی خانم دکتر سعی کرد سر ودستاشو نشونمون بده، بعد هم گفت که زیاد مشخص نیست ونمی تونه با قطعیت بگه ولی انگار نی نی مون "دخمله" ، تا این حرف از دهنش خارج شد ،با خوشحالی تو صورت همسرم نگاه کردم وبه خانوم دکتر گفتم که من خیلی دلم میخواست نی نی دختر باشه .

بعد هم صدای قلب نی نی را شنیدیم ،تند تند می زد ،چشمای همسرم یه ریزه خیس شده بود.

دیشب با هم حرف می زدیم ، همسرم می گفت : دخترمون که بدنیا بیاد سعی می کنه با تو رقابت کنه ، مثلا کفشای تو را بپوشه ، جلوی آینه وایسته وبه تقلید از تو موهاشو شونه بزنه وماتیک رو لبش بماله، من که از در اومدم تو بدو بدو  بیاد طرفم وبپره تو بغلم لباشو غنچه کنه وبوسم کنه،خودشو برام لوس کنه وهی زنگ بزنه و بگه بابایی برام شــــــــــــوکولات بخر و...

یکی از کانالا یه سریالی داره ، فکر کنم قبلا راجع به یکی دو تا از موضوعاش نوشتم، اینبار زوج سریال قراره صاحب بچه بشن، دکتر بهشون توصیه کرده که می تونن با بچه ارتباط برقرار کنن ، براش موسیقی بذارن ،کتاب بخونن ...هرکاری که تو این دوره انجام بدن ،رو شخصیت بچه که قراره تو آینده شکل بگیره تاثیر می ذاره ...

خانومه هم این حرفا رو بهونه کرده بود و وقتی شوهرش میخواست به چیزی اعتراض کنه بهش اشاره میکرد که بچه میشنوه ،ادامه نده !

یه بار که شوهرش کفری شده بود می ره طرف زنش و دستاشو مثل کسیکه گوشای یکی را می خواد بگیره تا حرفی را نشنوه ،میذاره رو شکم زنه وهرچی دلش میخواد میگه....

یه بار هم وقتی خانومه رو کاناپه دراز کشیده بود وسرش رو پای شوهرش بود ،شوهرش شروع می کنه به خوندن یه رمان جنایی با صدای بلند برای بچه شون و وقتی خانومه از خواب بلند میشه وکتاب را تو دست شوهرش می بینه حسابی دعواشون میشه.

بعضی از رفتاراشون شبیه خودمونه...!

از این قسمتهای سریال خیلی خوشم می یاد.


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2491775))</script>)

گیلاس قورت دادی ؟!!!

هی با ترازویی که یه گوشه اتاق خواب گذاشتم خودمو وزن میکنم ،الان یه چند وقتیه که وزنم ثابت مونده،چرا اضافه نمیشه؟اضافه تر از این هنوز زوده؟ نمی دونم .

هی تو آینه نیمرخ وای میستم وخودمو تماشا می کنم ،حس می کنم،نی نی داشتنم ، زیاد از روی شکمم مشخص نیست .

از یه طرف از اینکه شکل وشمایلم عوض بشه خوشم می یاد از طرف دیگه می ترسم بعدا نتونم به وزن ایده آلم برگردم.

خوبیش اینه که هنوز شلوارای جینم اندازه ام میشه ،دکمه شو یه ذره پایینتر می بندم ولی خب خوبه.

بنظرم نی نی الان تو اواخر چهارده هفتگیشه .

ازش خیلی خوشم می یاد. وقتی بهش فکر میکنم یه حس اعتماد و قدرت بهم می ده.

سولماز می گه نی نی تو پسر میشه مطمئنم.

من بدم نمی یاد نی نی دخمل باشه.

اینور اپن وایستاده بودم وبا مامان که تو اشپزخونه مشغول بود حرف میزدم که یهویی سولماز گفت:ببینم شیکمتو ، انگاری یه توپ پلاستیکی 50 تومنی زیر بلوزت قایم کردی.

بعدشم با خنده گفت: گیلاس قورت دادی ؟

بعد گفت :چند وقت دیگه نی نی شکمتو شکل توپ فوتبال میکنه،بعدشم والیبال ،اخر سرهم عینهو توپ بسکتبال میشه....

کلی سر اینکه توپ والیبال بزرگتره یا توپ فوتبال با هم بحث کردیم .

بگذریم...

من چرا حرکت نی نی را حس نمی کنم؟

مامانم میگه ،وقتی من نی نی بودم ،کلی لگد به شیکمش می زدم و بی قرار بودم ،اما نی نی من خیلی آرومه ...شایدم هنوز وقتش نیست؟؟؟

نی نی من عادت داره عین خودم یه دستشو زیر سرش می ذاره،خودم دیدمش!

 خاطرات زایمان دخترم(فرزند اول)

خاطرات زایمان پسرم(فرزند دوم)

خاطرات زایمان دخترم(فرزند سوم) 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2415491))</script>)

ویار بارداری

خیلی کیف داره ،

هی همه نازتو بکشن ،نذارن دست به سیاه وسفید بزنی ، اونوقت تو بگی اینو دوست ندارم، من دلم فقط یه چیز ترش میخواد،تررررررررررش.

یا مثلا وقتی برای یه کاری  تنهایی می ری  بیرون ،یهویی گشنه ات بشه ،وسط خیابون ببینی پارچه زدن ،مثلا دل وجیگرکی حسن افتتاح شد، هوس کنی بری تو جیگرکی وسط عمله ها و جیگر ودل وقلوه و... سفارش بدی ،بعد که شوهرت زنگ می زنه تو اون مسیره و اومده دنبالت ،بهش بگی تو جیگرکی هستی و اون شوکه بشه ،تازه واسه اینکه بهت برنخوره ،بخنده وبگه باشه زودی بیا تو ماشین جیگرارو بخور ....!

تازه اونوقته که نی نی تو دلت یواشکی بگه مامانی ،بابا داره گولت می زنه تا شریک غذات بشه،تو هم  باورت بشه و اشک تو چشمات جمع بشه وهول هولکی در ماشینو که باز کردی ،بگی نمی تونم بدم تو بخوری ،تو را خدا موقع خوردن نگام نکن، شوهرت ریسه بره که خودت بخور و اشکاتو پاک کنه ونمه اشک گوشه چشم خودشم بزنه کنار و بذاره تو با خیال راحت ویارونه تو بخوری.

به غیر از این یه حس عجیب دیگه هم دارم،انگاری انرژیم زیاد شده ، دوست دارم کدبانو بشم، اشپزی کنم ، دستی به سر وروی خونه بکشم ، بدتر از همه اینکه دوست دارم همش پول خرج کنم،پول خرج کنم،هی برم خرید،وسایل بخرم، یه طوری شدم،دلم میخواد پرده های خونه را عوض کنم ،فرشا را عوض کنم،سرویسا غذای خوری جدید بخرم،نمی دونم چرا اینطوری شدم ؟؟؟

نی نی کم کم داره جاشو بزرگ می کنه ،حس میکنم دارم وزن می گیرم، البته بد نیست ،تو این سه ماهه خیلی وزن کم کرده بودم، ولی می ترسم ... هوا سرده وزود تاریک میشه ، وگرنه میرفتم پیاده روی .

تازگیا عجیب از کاهو وکلم وگوجه فرنگی وخیار و هویج وشلغم و... خوشم میاد.

انار زیاد میخوردم ،دوست مامانم گفت نی نی ات سیاه میشه ، ترسیدم .

دوست دارم ابروهای نی نی عین ابروهای قدیمای خودم کمونی وپیوسته بشه، چشماش رنگ چشمای باباش عسلی بشه ،گونه هاش عین خاله اش برجسته بشه ،اگه دخمل باشه دماغش شبیه دماغ خودم باشه ،پفکی کوشولو  واگه پسر باشه عین دماغ باباش نود درجه ،اگه دختر شد موهاش عین موهای عمه اش سیاه ولخت بشه ، اگه پسر شد مو هاش عین بابابزرگش مجعد و سیاه بشه ،دوست دارم نی نی قدش مثل خودم بلند باشه ،رنگ پوستشم....اممم سبزه باشه نمکش بیشتره ....

 

 خاطرات زایمان دخترم(فرزند اول)

خاطرات زایمان پسرم(فرزند دوم)

خاطرات زایمان دخترم(فرزند سوم)


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(2392136))</script>)