آتیه

اونوقتها که تو آموزشگاه !کامپیوتر،درس میدادم،با کلی ماجرای عجیب وغریب روبرو میشدم! اوایل خیلی برام عجیب بود ! واقعیتش یه ذره میترسیدم! بعدها سعی کردم تا میتونم به شاگردام کمک کنم ! اما.... "آتیه"کسی نبود که بشه بهش کمک کرد!

اوایل پاییز بود ! تو دفتر نشسته بودم ! یه عده برای ثبت نام ترم جدید،اومده بودن پیش خانوم "بدل" منشی آموزشگاه !

سرمو که از روی کتاب بلند کردم دیدم خانم "بدل" داره با یه دختر17-18 ساله خوش وبش میکنه!

سرمو دوباره انداختم پایین!

خانوم"بدل" روبه اون دختر، در حالیکه به من اشاره میکرد گفت: خانم مهندس مربی شما هستن!

وبه من هم گفت که "آتیه" همسایه یکی از اقوامشونه!

آتیه با چشمای خندونش منو نگاه کرد ودستشو به طرفم دراز کرد!

برخلاف صورتش که ارایش غلیظی داشت ،دستهاش زمخت بود !

سرکلاس همیشه کنار پنجره مینشست!وقتی متوجه نگاههای من میشد،سریع چشماشو از پنجره می دزدید !

سعی می کرد خودشو علاقه مند به درس نشون بده تا رضایت منو جلب کنه!

دوماه از شروع کلاسها گذشته بود ، یه روز صبح ، آتیه ، در کلاس را زد ، دیر کرده بود ولی ، تو نیومد!

ازم خواست چند لحظه بیرون کلاس به حرفاش گوش بدم!

خوشحال بود!

بهم گفت: خانوم ، من نمیتونم چند روز سر کلاس بیام، بابام مریضه ، قراره اعزامش کنن یه شهر دیگه!

دلم براش سوخت !

خداحافظی کرد ورفت .

فردای اونروز وقتی پامو گذاشتم تو اموزشگاه،صدای خانوم"بدل" میاومد که پشت تلفن داشت با ناراحتی موضوعی را توجیه میکرد!

بعد ازا ینکه تلفن را قطع کرد ، با استرس گفت: میدونی چی شده؟ "آتیه" با شوهر خواهرش از خونه فرار کردن ، ماجرای مریضیه پدرش دروغ بود ، خانوادشون از دیشب هی خونه ما زنگ میزنن !

بدنم یخ کرد: گفتم ، با شوهر خواهرش فرار کرده؟

خانوم بدل گفت: آره ،شوهر خواهرش پسر جوون وخوشتیپیه!

"آتیه" اینا سه تا خواهرن! این پسره ، اول عاشق خواهر اولی بوده ودو،سه سالی با هم دوست بودن ، بعد هم که می یاد خواستگاری به جای دختر اولی ، از دومی خواستگاری میکنه ! وخب ، با همون هم ازدواج میکنه !

دختر اولی هم خودسوزی میکنه ومی میره!

گفتم: " به همین راحتی!"

گفت: " آره"

بعد از اون روزشایعات زیادی به گوشمون میرسید ، تا اینکه خانوم "بدل" یه روز خبر داد ، که "آتیه" و شوهر خواهرشو دستگیر کردن انداختن زندان!

میگفت: دادگاه از خواهر آتیه خواسته ،از همسرش جدا بشه تا "آتیه" بتونه با اون ازدواج کنه! ولی خواهرش قبول نمیکنه !

چند ماه بعد در کمال تعجب دیدم ، "آتیه" دوباره برای ثبت نام اومده اموزشگاه! حس بدی نسبت بهش داشتم ! رومو ازش برگردوندم !

به خانوم "بدل" گفته بود ، همه چیز شایعه بوده  و دلیل اینکه اون وشوهر خواهرش زندان افتاده بودن این بوده که ازشون تو راه تریاک گرفتن!

نتونستم "آتیه" را تو کلاس خودم قبول کنم.

 بعضی وقتها تو خیابون میدیدمش که با لباس ناجور وآرایش غلیظ هی میره تو مغازه ها و در می یاد بیرون !

یه روز هم یه پیر مرد فرش فروش که مغازه اش اطراف آموزشگاه بود ، اومد پیش مدیر اموزشگاه وازش خواست جلوی "آتیه" را بگیره تادست از سر پسرش برداره !

اوضاع بدی شده بود!

"آتیه" را از آموزشگاه اخراج کردن !سال پیش ، دوباره "آتیه" را دیدم ، اینبار تنها نبود یه دختر چادری با آرایش غلیظ هم کنارش بود‌، دوتایی میرفتن تو مغازه ها وهی در می اومدن بیرون وبلند بلند میخندیدن !

خانوم"بدل" میگفت: اون دختر چادری خواهر "آتیه" است ، الان دیگه بیوه شده و با "آتیه" همراهی میکنه؟

ازش پرسیدم :پس شوهرش چی شد؟

جواب داد: همسایه ها میگن ، آتیه وخواهرش ، شوهر خواهرشو ، تو حیاط پشتی خونشون آتیش زدن ! اون مرده و به بقیه گفتن که خودکشی کرده!

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1130411))</script>)