رقص

 چند روز پیش یاد فیلم Shall we Dance افتادم..

یادمه اولین بار که همسرم تو دوران نامزدی این فیلم را برام اورد وبا هم تماشا کردیم چقدر تحت تاثیر قرار گرفتم... تصمیم گرفتیم بعد از ازدواجمون یه برنامه رقص برای خودمون بذاریم...

البته همسرم اصلا رقص بلد نیست... اما بعد از ازدواج برای من یه معلم خصوصی گرفت تا توی خونه بهم رقص یاد بده... دوره رقص فارسی را خوب طی کردم ...

داستانش مفصله...برای دوره های بعدیش برنامه ریزی میکردم که یه ذره به معلم رقصم مشکوک شدم و.... کلاس را تعطیل کردیم....

دیروز لای سررسید هام دنبال حرکات کلاس رقص فارسی میگشتم... به سرم زده بود حرکات را مرور کنم... هرچی گشتم نتونستم پیداش کنم...

تو اینترنت دنبال حرکات می گشتم که...

توی سایت ویکیپدیا به یه سری مطالب جالب راجع به رقص رسیدم... خوشم اومد 

مثلا اینکه:

لورینگ دنس! یکی  از رقص‌های مدرن و فولکوریککه با آهنگپاپ ! حرکاتی سنتی ابشاری زیبا را تصویر می‌کند .

رقص اهل تصوف یعنی رقص سماع! که در اوج سماع؛ صوفی به حالتی روحانیو سیر و سلوک عرفانی می رسه...

تازه !شکلهای مختلفی از  رقص وموسیقی را هم شناختم از جمله:

دیسکو -سالسا-الکترونیکا وهیپ هاپ

بعضی  از سبکهای موسیقی مثل موسیقی باروک ورقص باروک رقص موازی دارن، در حالی که سبک‌های دیگه به طور جداگانه ایجاد شدن مثل موسیقی کلاسیک وباله کلاسیک!

یا اینکه !رقص شیوا از قدیمی ترین رقصهای تاریخیه  ….

این رقص جایگاه مذهبی و مقدس داشته و قدمت آن را ۱۵۰۰۰سال  در شرق و مصریها به ۴۰۰۰ سال قبل از میلادمسیحتخمین می‌زنداین رقص مخصوص جشن باروری وبارداری زن بوده و گفته میشه انجام این مراسم هزاران سال در ایران و هند و حتی چین مرسوم بوده‌.

   رقص بابا کرم  یکی از معروفترین رقص های فلوکلور ایرانیه که منحصرا توسط مردها (اهممم ..... ) اجرا میشه ...همونطوری که میدونید تو این رقص  از شانه و کمر استفاده میشه و رقاص لباس سیاه و سفید جاهلی تنش میکنه  و یهلنگ گردنش اویزون میکنه ....

اینم توضیح راجع به تاریخچه رقص باباکرم

بغیر از بابا کرم !تو ایران! رقصهای زیادی  مرسومه مثل رقص آذربایجانی، کردی، لری،مازندرانی، خراسانی، سیستانی, قاسم آبادی و.......معمولاًرقص هر منطقه با شرایط محیطی و معیشتی آن منطقه ارتباط نزدیکی داره.

مثلارقصمناطق شمالی ایرانقسمت‌هایی داره  که بصورت نمادین کاشتبرنجو پاشیدن بذر را نشون می ده یا رقص چوپانیآذری/آذربایجانی طوریه که مثلاً یه چوپان داره از گوسفنداش در برابر گرگ محافظت میکنه ....

ایشون تو وبلاگشون درمورد موسیقی ورقص آذری توضیحات جالبی دادن :

مثلا رقص آذری به سه دسته اصلی تقسیم میشه  :

 1-رقص لیریک: یاللی ، شالاخو ، اوزون دره ، تره کمه ، واغزالی ، سیندیرما ، توراجی ، گولوم آی ، قیتقیلدا ، آلما ، لاله ، دستمالی ، یئری ـ یئری

-2 رقص پهلوانی و جنگی: قزاقی ، قفقازی،لزگی ، قایتاغی ، میصری ، زوتی ـ زوتی ، زنجیر توتماق، تار آباسی ،کوراوغلونون قایتارماسی ، کوراوغلونون باغیرتیسی

-3رقص مراسمی: کوساـ کوسا ، آذربایجان ، میرزه‏بی ،آسما ـ کسمه ، آغیرقاراداغی

 من رقص یاللی را دیدم خیلی رقص قشنگیه ... یاللی بامشایعت نوازندگان سورنا و دهل تو یه صفی طولانی ، دست در دست ، با دستمال در دست رهبر صف ، بصورت جمعی اجرا می‏شه.

رقص لزگی هم خیلی قشنگه ! این یه رقص حماسی ، باوقار ، پرتحرک و ریتمیکه مردها بصورت جمعی و باهنرنمایی تک تکشون با حرکات پا ، پنجه پا ، بصورت سریع با تمثیلی ازحالت تاخت و سوار بر اسب و غالباً با خنجری در دست یا دستهای مشت کرده ،با حرکاتی اکروباتیک ، چرخش روی زانوها ، پرش‏ها اجرا می‏شه !

یا مثلا رقص کردی .....ایشون هم درمورد انواع موسیقی ورقص کردی توضیحات مفصل وجالبی داده اند:

نمایشها و رقصهای‌ کوردی‌ هم به چند دسته تقسیم میشه :

1-گه‌ ریان‌ ۲- پشت‌ پا ۳- هه‌ لگرتن‌ ۴- فه‌ تاح‌ پاشا۵- لب‌ لان‌۶- چه‌ پی‌ ۷- زه‌ زنگی‌ ۸- شه‌ لایی‌ ۹- سی‌ جار ۱۰- خان‌ امیری

 زه‌‌نگی‌ یا زندی‌ : تو این‌ رقص‌ رقصنده ها‌ یک‌ قدم‌ به‌ جلو وبعد یک‌ قدم‌ به‌ عقب‌ می‌رن و اینو تا اخر ادامه میدن .... این‌ رقص‌ ضرورت‌ احتیاط‌، دور اندیشی‌ و تجزیه‌ و تحلیل‌ عملکرد رو به‌ تصویر میکشه ودرواقع این‌ رقص‌ سنجیده‌ گام‌ برداشتن‌ را  تبلیغ‌ میکنه ..

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(1080282))</script>)

خاطره اشنایی

 یه لحظه ... یه اتفاق کوچیک میتونه سرنوشت ادم را تغییر بده

 اون سالها با اینکه دائم تو اینترنت مقاله ......برای پروژه های درسی ام  سرچ میکردم ....ولی چت نکرده بودم ...بنظرم کار جالبی نمی یومد...

تا اینکه ...

خواهرم ظهرای جمعه از رادیو بی بی سی برنامه روز هفتم را گوش میداد ....یه روز عصر جمعه با شیطنت خاصی اومد سراغم وگفت: ببین تو برنامه روز هفتم یکی زنگ زده بود ...آهنگ برای بچه های چت روم **** درخواست میکرد وبقیه را دعوت میکرد برن توی اون چت روم...بیا به اینترنت وصل شیم .وبریم ببینیم اونجا چه خبره؟...

همه چی از همین جا شروع شد...

 بعضی وقتها با خودم فکر میکنم ...اگه سولماز به اون برنامه رادیویی علاقه مند نبود...یا اون روز طبق معمول جمعه ها مسابقه فوتبال میداد واین خانومی مینشست پای فوتبال و یا ....من الان تو چه موقعیتی بودم؟؟؟

وصل شدیم به اینترنت ورفتیم توی روم...شاید اواخر سال 80 بود... اونوقتها **** یه دیجی چت ساده بود ...

 من وخواهرم تصمیم گرفتیم که یه اسم کارتونی برای خودمون انتخاب کنیم تا کسی نتونه جنسیتمونو تشخیص بده....یه اسمی مثل "بنر" یا "سنجاب"....به هم قول دادیم که :

اسما مون را به کسی نگیم....

هیچوقت بدون هم چت نکنیم

از کسی شماره تلفن نگیریم ..

از کسی عکس نگیریم و....

اوایل من تایپ میکردم ....میرفتیم تو روم توی یه گوشه اروم مینشستیم وحرفای بقیه را میخونیدم...

خواهرم مخالف بود ومیگفت ما هم باید تو بحثها شرکت کنیم.... 

از هم جدا شدیم 

بعد یه سال بین پایه های چت روم جا افتاده بودیم ... شده بودیم دو تا شخصیت اروم ومرموز که خیلیها میخواستن سر دربیارن  این دوتا کی هستن و....

وقتی مینشستم روی پروژه های ترمم کار کنم ... به اینترنت وصل که میشدم  ...این دیجی چت رو هم باز میکردم ....اسمم همونجا میموند....با هیشکی پی ام نمیرفتم ... خوشم نمیاومد...

یه سالی گذشت .... خیلی به چت روم عادت کرده بودم...به خوندن حرفای بچه ها....محیط اروم فارسی نویساش و...تازه وارد کم بود ...

 

یه روز که اومدم تو چت روم ... دیدم یه نفر با سروصدا اسم خودشو گذاشته "دانشمند" و داره با پایه های چت حرف میزنه ... همیشه من که میرفتم تو ...همه قدیمیا حال واحوال میپرسیدن...این یکی کی بود که هم پایه بقیه بود ولی محل من نمیذاشت ؟؟؟به روی خودم نیاوردم...تازه  موقع رفتن هم با اعتماد بنفس میگفت : من دارم میرم ...کسی کاری نداره؟؟؟

امممم ... چه اعتماد بنفسی ...خوبه والا هنوز نیومده  ...چقدر برای خودش  محبوب شده...

یه مدت گذشت ...

 چون تو محیط واقعی با پسرا سر وکار نداشتم ... محیط دیجی چت برام خیلی جالب بود... نه اینکه با بقیه بحرفم ها نه!!! مینشستم با دقت رفتار دختر وپسرا نگا میکردم ..خودمو محک میزدم ببینم میتونم مقاومت کنم ...ببینم مثل یه خانوم میشه تودیجی چت رفتار کرد...حتی اینجا که بدون آی دی هستی ومیتونی هرکاری خواستی بکنی وبعدش نیک نیمتو تغییر بدی....ولی نه !!!... جدا خیلی مقاومت میکردم تا نه کسی را وابسته خودم کنم...نه خودم وابسته کسی بشم...با خودم میگفتم ...من که از این مسئله دنبال هدف خاصی نیستم ...چرا باید ذهنمو مشغول بکنم...

 یواش یواش دانشمند هم یاد گرفت که باید به من احترام بذاره ....یه ذره رفتارم با بقیه فرق میکرد... وصد البته حس کنجکاویش تحریک شده بود که ببینه من  کی ام وچی کاره ام؟ منم خوشحال دماغمو بالا میگرفتم ومحلش نمیذاشتم !!!

دیجی چت را فیلتر کردن ... منم کلی احساس بیقراری میکردم... یکی از بچه ها که تو یاهو ایدیمو داشت برام یه اسکریپت فرستاد یه صفحه بود که تا بازش میکردی ورودی دیجی چت را با قسمت تایپ نیک نیمش میاورد ...کلی خوشحال شدم....فایل دست ساز بود ... بالاش نوشته بود ...دانشمند تقدیم میکند....

ای بابا !!!

با خودم گفتم باید از ش تشکر کنم...

تو دیجی چت نبود...

از همون طرفی !!! که فایل را برام سند کرده بود پرسیدم ازش خبری داره یا نه ؟ ...

کارش دارم....

اونم برداشته بود ایدی یاهومو داده بود دانشمند که فلانی باهات کار داره....ای داد بیداد ....منکه نمیخواستم ایدیمو بفهمه ...فقط میخواستم ازش تشکر کنم...

یه روز که تو دیجی چت بودم...داشتم توقسمت عمومی روم  با یه نفر راجع به پروژه تحصیلیم حرف میزدم ...این دانشمنده ...یهویی برگشت گفت: این که چیزی نیست ....تیکه برنامه های این پروژه تو اینترنت ریخته ...خواستی من برات پروژه تو مینویسم.......کلی بهم برخورد ....گنده دماغ ....حرفای منو گوش میده ...تازه ببین چه جوری داره منو مسخره میکنه !!!عین بچه ها لج کردم ورفتم وپروژه مو عوض کردم...

یه روز پی ام داد که اهل کجایی تو؟... چند سالته؟... و... منم که منتظر همچین روزی بودم ...

گفتم :اقای محترم ...من با شما حرفی ندارم...خیال نکنین میتونین به من علاقه مند بشین... من اهل این برنامه ها نیستم...اونم با خنده جواب داد: خانوم محترم من سن وسالی ازم گذشته ...دوره عشق وعاشقیم هم سپری شده ...فقط محض کنجکاوی پرسیدم... از حل معما ها خوشم مییاد...

تو دلم گفتم: هممم ... تو منو مسخره میکنی ...میگی دوره عشق وعاشقیم سپری شده.... این یعنی اینکه نمیخوای عاشق من بشی ...هممم....چشمم روشن !!!

اَه...یعنی چی ؟ ...این دیگه کیه؟؟

 

یه روز که اومدم تو روم دیدم یکی داره جای من حرف میزنه.... وااااااو....چه خبره اینجا...من که هنوز چیزی نگفتم....فقط یه دونه نیک نیم سنجاب ...تو رومه...سلام...سلام ...سلام...من اومدم... همه احترام بذارید....بعدا فهمیدم دانشمند یه برنامه نوشته که دیجی چت را بریزه به هم... چت مستری  ها را بسته و....ادم بیکار...خوشی مردمو ازشون میگیره....

ولی تو دلم :احساس کردم .....اممم ...چه قدرتمند... حتی چت مسترها هم نتوسنتن تا چند روز کاری بکنن...

 درگیری و... اخرش مجبور شدن نسخه دیجی چت را ارتقا بدن...

 

شبی که لاله ولادن بیژنی فوت کردن!!!!(همون دوقلوهای بهم چسبیده) بود... همه تو دیجی چت داشتن با هم حرف میزدن ...یه نفر داشت شعرای جیمز هتفیلد را تو عمومی مینوشت ... واخرش انو تقدیم کرد به روح لاله ولادن !!!منم یهویی خوشم اومد ازاینکار :گفتم افرین !!!یهویی یه پی ام تو یاهو برام اومد...سلام...اون من بودم دانشمند....همممم ....دکتر بالتازار...ایدیش بود...چقدر از خود راضی....ادم عاقل مگه خودشو اینقدر تحویل میگیره...

بهش گفتم ..ایدی منو از کجا اوردی...گفت یادته ...اونوقتی که دیجی چت فیلتر شده بود ...خودت به فلانی گفته بودی که میخوای با من حرف بزنی....

ای داد بیداد ...

من فقط میخواستم ازش تشکر کنم ...

همین

 

اونشب با هم حرف زدیم 18 تیر سال 82 بود ....از ساعت 9 شب تا 12 شب تو یاهو با هم حرف زدیم....برخلاف...مغرور وکله شق بودنش...خیلی مهربون بود...یعنی زیادی مهربون بود.... راجع به رشته ام ... راجع به دوره کاراموزیم...راجع به اینکه برای دخترا محدودیت زیاده...و....باهاش حرف زدم.....ازم سوال میپرسید منم جوابشو میدادم...بعد اونم هی شکلک خنده  میفرستاد ونظرشو میگفت... منم تو دلم میگفتم ...یعنی چه...اخرش برگشت گفت : ببین باورت میشه ...این بهترین مکالمه ای بود که تو مدت چت کردنم با کسی داشتم...جوابات خیلی معصوم وبچه گانه بود...

یعنی چه؟... مثل اینکه نمیدونه با یه دختر خانم طرفه...

بعدش رفت... (هیچ اشاره ای ...حرف دوستی ...هیچی نبود بینمون)من تا چند روز خیال میکردم ....دکتر بالتازار دیگه حسابی عاشقم شده...

آخ جون...

وکلی خوش به حالم بود که  منم محلش نخواهم گذاشت و...

اما خبری ازش نبود... نه پی امی ..  نه!!!

انگار این اقا نمیدونست که من با پسرا تو یاهوم حرف نمیزنم ... خیال کرده منم مثل بقیه ام ... که یه صحبت بکنه وبره... همممماما غافل از اینکه مردا عاشق معماهان....تا معماشون حل بشه ....همه چیز براشون عادی میشه...

چند روز بعد تو دیجی چت بودم ...که تویاهوم پی ام داد...خودش بود ... حال واحوالی پرسید ...وبعد یهویی بهم گفت : خیلی عجیبه ...(اسممو نمیدونست بهش نگفته بودم ...خیال میکرد تو تهران زندگی میکنم و...)ای پی تو چک کردم ....مال دور وبر خودمی یا!!!! تازه یکی دیگه هم با همین ای پی  تو شبکه هست ...اسم کامپیوترشم "بنفشه" است ...(بنفشه همکلاسیم بود) ....همین الانه میفهمم تو کی هستی ودقیقا کجایی؟قلبم ریخت...وای ....اونم مال این دور وبراست...اینترنم را دیس کردم و زود کامپیوترمو خاموش کردم  وسرخ شدم...قلبم تند تند میزد...

نکنه یه وقت ...منو پیدا کنه... نکنه!!!!

تو دانشگاه  بنفشه را پیدا کردم ....براش  تعریف کردم که یکی موقع چت کردن ای پی مو گرفت و ... بنظرم تو هم تو شبکه  آی اس پی پیدا کرده ومیخواسته ازت راجع به من اطلاعات بگیره ....بنفشه هم گفت : اره اتفاقا .... ازم پرسید کدوم دانشگاهم و....ای وای !!!!

اون وقتا مثل الان نبود که سی دی برنامه های هک توگوشه خیابون سه جفت صد تومن ریخته باشن... هک وهکر وبرنامه نویس ابهتی داشت!!!!

دهن به دهن تو کلاسمون گشت  که یه هکر با من وبنفشه حرف زده و...برای دانشجویان کامپیوتر اونم دخترا ...اشنا شدن با یه هکر ...عین بازدید از" ن.ی.ر.و.گ.ا.ه. ه.س.ت.ه .ا.ی "بوشهر بود .

میگن حرفتو نباید به خواهرت بگی ...چون خواهرتم یه خواهر داره !!!

دوروز بعد مدیر گروهمون صدام زد وگفت : شنیدم با یه هکر دوستی!!!

-ای وای این دیگه از کجا فهمیده !!!

اگه ادرس وشماره تلفنشو داری بده من!!!

-من از کجا بیارم شماره شو !!!

ای بابا ...شایعات ببین...

گفتم : مگه چی شده استاد !!! (سرخ شده بودم)

جواب داد: میدونتی همین هکر سایت دانشگاه را هک کرده و میخواسته آی اس پی را پایین بیاره !!!

-          وا!!!!!!!!!!!!!!!

عصری ترس وگذاشتم کنار و... ان لاین شدم...ایدیش روشن بود... منو که دید ...پی ام داد ...سلام به به !!! کجا بودین شما ؟ دلمون براتون تنگ شده بود...(ادای حرف زدن منو در میاورد...اخه من موقع حرف زدن با بقیه تو چت همیشه جمه میبستم ....مثل خوبین شما؟ کجایین شما؟...)منم یهویی شروع کردم ...با جیغ وداد براش تایپ کردم که ...برای چی دانشگاه ما را میخوای هک کنی...میخوای اطلاعات منو بدست بیاری...نمیتونی... حتی اگه اسم ومشخصات منم پیدا کنی...من اهل دوستی نیستم...

شوکه شد ... هم خنده اش گرفت ...هم ...

برگشت گفت: وایستا ببینم ...تو چی داری میگی...کی میخواد اطلاعات تو را بدست بیاره ...براش قضیه را تعریف کردم... گفت کار اون نیست ....عذاب وجدان گرفتم که به ناحق بهش تهمت زدم ...کلی معذرت خواهی کردم ازش...اونم نمیدونم خوشش اومده بود که من هی عذرخواهی کنم واز دلش دربیارم... یا اینکه جدی بهش برخورده بود ...هی میگفت : مسئله ای نیست...

یه وبلاگ داشت...اون زمان توش گزارش برنامه های هک و نکات اموزشی مینوشت ...بعدها حذفش کرد

...تو وبلاگش ... عین ملا لغتی ها فعلها را جمع میبست و....مینوشت ...همش تاثیر همنشینی با یکی از بزرگان ادب یعنی  سنجاب !!!

-ای بابا ..چرا داری ابروی منو میبری ...میخوای بین بقیه خودتو با من صمیمی نشون بدی...نخیر اقا ...من اهل این چیزا نیستم...

ولی................... یه چیزایی داشت اتفاق میافتاد ...

به اینترنت که وصل میشدم...تا صدای شماره گیری تموم بشه...قلبم تند تند میزد...چشمامو مییبستم ....تا مسنجرم که بازمیشه ... دلهره داشتم...کاشکی چراغ آیدیش روشن باشه...همیشه اینویزیبل بود...اما تا من میاومدم...پی ام میداد وسلا م میکرد... قرار شد ...برام یه دوره کلاس ان لاین بذاره وراجع به اتوماسیون و مدارهای خط تولید کارخونه ها مطلب یادم بده...هیچی از حرفاش حالیم نمیشد ...ولی همین که باهاش بودم...همین که حرف دیگه ای بینمون رد و بدل نمیشد...همین که خودمو گول میزدم که من فقط برای یادگیری علــــــــــــــــــــــــــم دارم باهاش حرف میزنم...دلمو اروم میکرد....

 اهنگ شبهای کرملین را توی وبلاگش گذاشته بود دزدکی که میرفتم وبلاگشو میخوندم...قلبم تاپ تاپ میکرد...... (اسم وسنشو هنوز نمیدونستم )...

یه روز شماره تلفن موبایل وشرکتشو نوشت وگفت اگه مشکلی یا سوالی داشتم ازش بپرسم... شاید میخواست غیر مستقیم امتحانم کنه ببینه بهش زنگ میزنم یا نه؟؟ شایدم بحث امتحان نبود... میخواست رابطمونو به یه جای دیگه بکشونه...ولی من زنگ نزدم...حتی شمارشو یادداشت نکردم... بازم یه مدت گذشت...هیچی ...هیچ حرفی یا حدیثی بینمون نبود...مثل دو تا دوست صمیمی با هم حرف میزدیم...اونم خیلی عوض شده بود....دیگه شوخی و خنده نمی کرد...جدی ومهربون شده بود....منم از اوضاع راضی بودم.....نه من چیزی به روی خودم میاوردم...نه اون چیزی به روی خودش میاورد...اما روز به روز احساس میکردم.. دارم بزرگتر میشم...دارم تغییر میکنم...یه طور عجیبی شده بودم..

......تو اون فاصله من درسم تموم شد و تو یه اموزشگاه مشغول به تدریس کامپیوتر شدم...اشکالامو ازش میپرسیدم...منو تشویق میکرد برای کارشناسی ارشد بخونم...مشکلات محل کارمو براش تعریف میکردم... برام برنامه معرفی میکرد...تشویقم میکرد با زبانهای برنامه نویسی مختلف اشنا بشم و....

تا اینکه یه روز روز تولدم تو محل کار دو نفر در را زدند دو تا پسر زشت که یکیشون کچل بود واون یکی هم تعریفی نداشت...یه بسته کادو پیچ دادن دستم...اسم فرستنده روش نبود... فقط یه کارت روی بسته بود که نوشته بود گل برای گل....اون لحظه احساس کردم زمان ایستاده.... حس کردم این بسته از طرف اونه...ولی منو از کجا پیدا کرده...اون که حتی اسمم را هم نیمدونست... رفتم تو ابدارخونه ودر را بستم...دلم میخواست بلند بلند بخندم...بعدشم بزنم زیرگریه...یه طور عجیبی بودم...توی بسته اول یه گل رز بود ...زیرش یه زنگوله سفالی  خوشگل بود...بغل اون یه دلقک سفالی بود که بدنش با مهره های ابی بهم وصل شده بود...زیرشم دو تا کتاب بود ...عاشقانه های خلیل جبران خلیلی وکتاب پیوند  یه حال عجیبی داشتم...رفتم خونه وبه مامان گفتم که خودم برای خودم کادوی تولد خریدم...سولماز فهمیده بود قضیه چیه  وکلی از دستم دلخور بود وچپ چپ نگام میکرد که چرا برخلاف قولی که بهم داده بودیم با یه پسر تو اینترنت دوست شدم....ولی من که با کسی دوست نشده بودم!!!!تا دورروز ان لاین نشدم...بعد دوروز که رفتم تو نت ...با خنده وخوشحالی اومد وتولدمو تبریک گفت وازم پرسید از هدیه ها خوشم اومده یانه ...تشکر کردم ازش ولی یه طوری بودم..سرسنگین ...عین کسی که میخواد زود همه چیز را تموم کنه وخلاص شه....بهم گفت: این رابطه قراره به کجا برسه...گفتم : ما با هم دوستای خوبی هستیم...گفت : اره قبول دارم..تو دختر خوبی هستی ... ولی نمیتونیم همینطوری ادامه بدیم...گفتم : من نمیخوام ...نمیخوام طور دیگه ای باشیم...من میذارم ومیرم...دیگه هم باهات حرف نمیزنم....ولی اون رفت...گفت: حالا که اینطوره من میرم...رفت ودیگه انلاین نشد...دلم براش تنگ شده وبد...داغون بودم... بیقراری میکردم...یه روز تو اموزشگاه منشی اومد واز سر کلاس صدام زد وگفت پشت در اموزشگاه یه اقایی باهات کار داره....خیال کردم یکی از کامپیوتر فروش هاست که مشخصات دستگاههای جدید را اورده ببینم...اخه اونروزا قرار بود دستگاههای قدیمی را ارتقا بدیم... خسته بودم...عینکمو از چشمم دراوردم ... وچشمامو مالیدم ورفتم طرف در...از پشت شیشه در چوبی اموزشگاه سایه یه نفر دیده میشد تقریبا هم قد وقواره خودم...سرمو از یه گوشه در کردم بیرون...و خسته وبی حال گفتم بله....خودش بود...ندیده بودمش ولی نمیدونم چطور شد از لبخندش که تمام صورتشو پوشونده بود شناختمش...گفت : سلام...خوبی؟...باورم نمیشد ...گفتم شاید اشتباه گرفته باشم...خودشو معرفی کرد...هنوزم داشت لبخند میزد...یه لحظه احساس کردم سرم داره گیج میره...از گوشه در گرفتم...حس میکردم لب پایینش که داره لبخند میزنه لحظه به لحظه بزرگ وبزرگتر میشه...وتمام صورتشو داره میپوشونه ...یه ریش پرفسوری...شلوار لی...کت سورمه ای ...یه کیف گنده رو دوشش بود...بازش کرد ودو تا سی دی وکتاب درمورد لینوکس داد ورفت...نتونستم چیزی بگم... حرفی بزنم...خداحافظی کنم...کتابا را گذاشت تو دستمو ورفت

... برام آفلاین گذاشته بود که عین اهو کوچولوها شده بودی...دوست دارم 

دیگه روز وشب نداشتم...احساس گناه میکردم...احساس ترس میکردم...داشتم عاشق میشدم..شایدم شده بودم وتا اون روز خودمو گول میزدم...

برگشتم ...اونم برگشت...اینبار با هم حرف میزدیم ...ولی نه مثل یه معلم وشاگرد...مثل دو تا دوست صمیمی ...احساس میکردم ....روز به روز دارم ذوب میشم...نمیذاشتم ابراز عشق کنه...از اینکه تو لفافه حرف بزنه خوشم میاومد...بعد اولین ابراز عشقش ... گفتم من عذاب وجدان دارم..احساس گناه میکنم...میخوام برای توبه فردا را روزه بگیرم..تو هم همین کار را بکن...تابستون شده بود...فرداش چهارشنبه بود...یه چهارشنبه گرم وطولانی...خندید وگفت : توروزه بگیر!!!!!  تو شرکت یه ذره میوه هست من اونا را فردا میخورم پس فردا رو روزه توبه میگیرم...

شاید باورش نمیشد من فرداشو روزه بیگرم...ولی گرفتم واونقدر بهم سخت گذشت...که حالم بهم خورد...تمام روز را درس دادم....تشنه ام  شد...حس میکردم اگه دهنمو باز کنم گلوم از شدت خشکی پر از خون میشه...شب کارم به بیمارستان کشید...

فرداش که براش تعریف کردم قضیه را باورش نیمشد ....

کلی ناراحت شد...دیگه همدیگه رو ندیدیم...یعنی من نخواستم که ببینمش...میدونستم که اوضاعم میریزه به هم...تحملشو نداشتم...تا اونوقتم با هم تلفنی هم حرف نزده بودیم... حتی وقتی میخواست وبکم بده قبول نمیکردم...نمیخواستم بهش عادت کنم...همین نوشته ها بس بود برام.....

اما یه روز بهم اصرار کرد که میخوام یکی از عکساتو داشته باشم...نمیدونم اون روحیه محافظه کاریمو چه جوری کنار گذاشتم....یه عکسی تازه انداخته بودم...با دوربین دیجیتالی تو هارد بود...یهویی براش سند کردم...بعد پشیمون شدم...شوکه شد... گفت باورم نمیشه...چقدر قیافت فرق میکنه ...چقدر.............. !!!

باید وبکم بخری ...قول بده اینکار را بکنی .....بهم زنگ بزن...

سولماز ارشیو نوشته هامونو دزدکی میخوند...یه روز با عصبانیت منو تهدید کرد به مامان میگه...وگفت...مامان اومد در اتاقام واحساس کردم داره قلبش میخوابه...تکیه داد به در ...گفتم اونجوری که شما فکر میکنین نیست...سولماز اومد طرف کامپیوتر وارشیومو که توی یه فایل ورد کپی زده بودم باز کرد وگفت : دوستت دارم....میبینی مامان دختر خانومت چی کار میکنه....خیلی گریه کردم...نمیتونستم از جام تکون بخورم...مامان گفت : ازت انتظار نداشتم....دیگه هیچی نگفت... یه مدت دیگه وصل نشدم...بعدا سعی کردم خودمو بی تفاوت نشون بدم ...مامان هم به روی خودش نمی اورد ...شاید خیال میکردقضیه تموم شده ولی نمیدونست که هرروز  طوفانی تر میشدم...

طاقت نیاوردم...به موبایلش زنگ زدم...شب بود..زمستون بود... رفتم زیر میزم ...عین بچه هایی که میخوان قایم بشن...کز کردم یه گوشه...گوشی را برداشت...حس کردم صدام در نمییاد...گفتم : سلام... منم...گفت: سلام....چند لحظه سکوت کرد...دیگه نتونستم حرفی بزنم...بعد اون گریه کرد...چند وقت بعدش اومدن تحقیق کردن.... مامانش زنگ زد واجازه گرفت بیاد خواستگاری...مامانم اوایل قبول نمیکرد...اخرش راضی شد ...اومدن ...برای جواب منظر موندن...یکسال تمام طول کشید...مامان قضیه را به بابا گفت....جوابی ندادند...ولی مامان اون پیگیر بود... بابا به دو سه نفر سپرد تحقیقشون کنن... تا سوابق اداریشون ....خدا روشکر مشکلی نبود...ولی مامان وبابا جوابی ندادن.

...یه مدت گذشت...دیگه از هیچ طرف خبری نشد...روز والنتاین سال 84 بود ...ادرسشونو برای تحقیق گذاشته بودن...غرورم اجازه نمیداد ازخودش چیزی بپرسم.......از یکی دو هفته قبل با وسواس رفتم براش کادو خریدم...رفتم گلفروشی که خیلی از گلاش خوشم می یاد .....توی یه جعبه به شکل قلب گلهای رز ریختم ...........یه پیرهن مردونه...یه جاسوییچی خوشگل...یه کیف پول چرمی مردونه..یا ست خودکار مارک...یه ست کمربند با یه جعبه شکلات به شکل قلب گذاشتم ودادم گل فروشی مرتبش کرد وبا پست فرستادم به ادرس شرکتش  ....

 عصر بود تلفن زنگ خورد ...کسی خونه نبود...از اموزشگاه تازه برگشته بودم...خودش بود...گفت نزدیک همون گل فروشیه...برم دیدنش...عین دیوونه ها دویدم....نمیدونم چه طوری لباس پوشیدم...رسیدم اونجا...همه جا تاریک شده بود... بغل گلفروشی پر پسر بود...یه لوازم ارایشی اونجا بود رفتم تو...ویترینا را نگاه میکردم....یهویی یکی اومد تو...گفت سلام....اه ...چشماش عسلی بود....تا حالا متوجه نشده بودم....گفت : بیا بریم...عین مسخ شده ها راه افتادم دنبالش...اونوقتا یه پراید سفید داشت...در وباز کرد وگفت : اینم اسب سفیدتون ....گفتم نه من سوار نمیشم....کادو برام اوردی بده برم...خندید گفت :کجا :سوار شو لااقل تا نزدیک خونتون برسونمت....گفتم: پس من عقب سوار میشم...گفت : ای بابا ...بیا جلو ...بده دختر...نمیتونستم تو صورتش نگاه کنم...یعنی تا حالا نگاه نکرده بودم..گفتم نه.....ناراحت شد...سوار شدم...

 

ماشین حرکت کرد...بیرون سرد بود...همه جا بخار شده بود... صورتمو چسبونده بودم به شیشه...حس میکردم یه غریبه است...بهم گفت:...من اینجام ...الان کنارت نشستم...برگرد نگام کن...نگام کن...برگرد اینطرف صورتتو ببینم...نتونستم...نتونستم... کوچه پشتی مون پیاده شدم...میترسیدم...کسی ببینه ...بشناسه...وای ابرومون میرفت...دلخور شده بود...فکر نمیکرد تو برخوردم اینطوری باشم...خیلی راجع بهش حرف زدیم.

..نزدیک چهارشنبه صوری بود خواستم از دلش دربیارم....قرار شد یه بار دیگه بیاد..

.ظهر بود....اومد دم در اموزشگاه..با منشی مون قرار گذاشتیم بچه ها را به اینترنت وصل کنیم تا صداشون درنیاد... ومن رفتم...اینبار سعی میکردم بهش نگاه کنم...لبخند بزنم... برام سخت بود.... ولی....دستمو گرفت تو دستش...بدنم لرزید...اونم لرزید...2.5 ساعت باهم بودیم تو خیابونای خلوت چرخ میزدیم...چقدر زود گذشت...حس میکردم نمیخوام ازش جدا شدم...ولی اون باید میرفت...منم باید برمیگشتم...

بعدا بهم گفت.....خیلی دلش میخواسته تو ماشین منو ببوسه...منم کلی سرخ شدم وقلبم تند تند زد...

عید که شد بابا ومامانش وخودش اومدن دوباره خواستگاری...یه دسته گل خوشگل گرفته بود...گلای جورواجور حتی شب بو  هم داشت...ازهمون گلفروشی که من دوست دارم گرفته بود.

.....بالاخره بابا موافقت کرد...البته من خیلی گریه کردم... خیلی ... مامان وسولمازهم با بابا صحبت کردند....بابا منو خیلی دوست داشت...خیلی گریه کردم....بالاخره نامزد شدیم....   


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(841605))</script>)