حیوان خانگی


کسیکه تا حالا حیوون خونگی نداشته , فکر نکنم بتونه احساسمو بفهمه !!!یه حیوون خونگی بعضی وقتها از یه مونس وهمدم توی زندگی عزیزتره!!!
خودمم قبلنا خنده ام میگرفت وقتی میدیدم یکی اینقدر به حیوانات  وابسته است !
تاحالاماهی ....سنجاب....قناری هم داشتم ....امابنظرم هیچکدوم به اندازه بچه گربه دوست داشتنی وملوس نیستن!!!
وقتی ساچلی را اوردیم خونمون یکی دورروز بیشتر نداشت !!! الان تقریبا هشت ماهشه ....اما قد وقواره اش اندازه گربه های 2 ساله است !!!
وقتی به اصرار اطرافیانم برای بچه دار شدن , با همسرم تصمیم گرفتیم قبل از هر کاری با یه دکتر مشورت کنم وتستهای لازم قبل از بارداری را برای اطمینان از سلامتی ام بدم ... پیشیه خانم دکتررفتم...وقتی توی مطب فهمید گربه دارم... گفت قبل از هرچیزی ....اگه بچه میخوای باید قید گربه اتو بزنی !!!
وقتی از مطب بیرون اومدم اونقدر از این حرف دلم گرفت که زدم زیر گریه...همسرم نگران شد ...ووقتی فهمید موضوع مربوط به ساچلیه...بغلم کردو با خنده گفت:بچه میخواییم چی کار ! مایه پسر داریم....
اون شب ...فیلم ماسک رادیدیم وکلی خندیدیم ب اینکه  اگه ما هم بچه دار شیم ساچلی برای بچه مون نقشه میکشه واونو از لای پنکه سقفی رد میکنه وشوتش میکنه کره ماه !!!ساچلی نازنین من اونقدر شیرینه که جای یه بچه را توی زندگیم گرفته!!! اون برام یه دوسته !!! یه همبازی!!!
پنج شنبه شب  ساچلی را با خودمون بردیم خونه مامان !!! توی راه بغلم اروم خوابیده بود...رسیدیم که اونجا بیقراری کرد...در حیاط را باز کردیم تا بره بیرون کارشو انجام بده وبیاد....اما نیومد!!!اون شب را اونجا موندیم ولی ساچلی برنگشت ....هرچقدر صداش زدیم خبری از ش نبود....از بالای پشت بوم هم , همه جا را وارسی کردیم ....جمعه هم خبری ازش نشد...با ماشین کوچه های اطراف را گشتیم....
خبری از ش نبود!!!
خیلی ناراحت بودم همش گریه ام میگرفت ....با گریه به همسرم گفتم :اگه پیدا بشه میدم عقیمش کنن !!!
همسرم هم ناراحت بود وقتی داشتیم تو کوچه ها دنبالش میگشتیم ...چشماش پرشده بود....
برای دلداری بهم میگفت: اون رفته دنبال غریزه اش.... نگران نباش....چیزیش نمیشه...: تازه ! گناه داره ! ما ازش مراقبت کردیم تا خوشبخت بشه...نه اینکه گربه بودنشو از ش  بگیریم... اون الان یه گربه قویه !!!
الان اونقدر به اون موجود نازنین وابسته شدم که یه لحظه جای خالی شو تو خونه نمیتونم تحمل کنم...دارم دیوونه میشم...هی گریه ام می گیره!!!
اصلا نمی فهمم چی نوشتم!!!

پ.ن : الان از سرکار برگشتم خونه!!! دارم خفه میشم....همسرم سر کار .... وساچلی !!!!
هنوز ظرف غذاش کف اشپزخونه است ..... جغجغه ها توپهاشم کف اتاق پخشه!!! زنگ زدم ه مامان سعی کردم لحنم شاد باشه!!! ساچلی هنوز برنگشته!!! اون طفلی ها هم خودشونو مقصر میدونن...چشمشون به دیوار حیاطه!!!
به همسرم زنگ میزنم....شارژ موبایلش ته کشیده وخاموشه !!!!
کاشکی ساچلی برگرده!!! احساس میکنم دیوونه شدم....نمیتونم دوریشو تحمل کنم!!!!(۳.۵ عصر روز شنبه (
 
پ.ن:ساچلی نازنینم پیدا شد!!!!!(۱۱ شب شنبه (

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(595242))</script>)

خاطره

بچه که بودم خیلی شیطنت میکردم... دلم میخواست همه خیال کنن پسر بچه ام ... رفتارای پسرونه را تقلید میکردم ... جیغ میزدم...مو میکشیدم... گاز میگرفتم...

 اگه بخوام یه تصویر از خودم توی 5-6 سالگی توذهنتون بازسازی کنم ...میشه اینجوری:

یه دختر بچه سبزه با چشم وابروی پیوسته مشکی وموهای سیاه کوتاهی که همیشه از شیطنت وعرق صافولخت میشد ...همیشه شلوارک میپوشیدم وسرزانوهام از بس میدویدم وزمین میخوردم کبود کبود بود...برعکس من ...  خواهرم...یه دختر بچه اروم سفید با ابروهای قیطونی بود ... ومن مجبورش میکردم هرکاری را که من انجام میدم اونم انجام بده...

(البته الان اوضاع فرق کرده)

 مامان یه کارتون اسمارتیز خریده بود وگذاشته بود بالای کمد !!!توی اتاق خوابشون که دست ما بهشون نرسه وهمشو یه جا نخوریم... ولی من یه راهی پیدا کرده بودم ....میرفتم رو لبه تخت ....کشوی بالایی  کمد را باز میکردم  ...پامو میذاشتم روی به کشو...خودمو دراز میکردم تا دستم به لبه کمد برسه وبعدشم...با هر جون کندنی بود خودمو میرسوندم اون بالا ... در کارتون نیمه باز بود ...دستمو میکردم توش...اسمارتیز در میاوردم ومیخوردم ... وبرای خواهرم که هی از اون پایین داد میزد پس من چی؟ یکی دو تا دونه مینداختم...ولی یه روز همه چی لو رفت!!! چه جوری ؟؟؟یه مدت بود که خواهر کوچولوم هی به مامان اصرار می کرد براش دامن چین دار بخره ... هرروز گریه میکرد...خیال کردین میخواسته خوب برقصه ؟؟؟ نه !!! 

یه روز که مامان خواسته بود ارومش کنه ...گفته بود اخه دامن چین دار میخوای چی کار؟ ...اونم گفته بود... ابجی میره بالای کمد اسمارتیز میخوره ...برای من که میخواد بندازه پایین میره زیر کمد یا تخت گم میشه...دامن چین چینی برام بخر تا چیناشو باز کنم ...اسمارتیزا بیفتن توی اون

یه اخلاقی بدی که تو دوران ابتدائی داشتم این بود که خیلی تنوع طلب بودم... هردوسه هفته یه بار از خانم معلممون میخواستم جامو عوض کنه  تا با دوست جدیدم یه جا بشینم....اخرای سال بود....دوباره خواستم جامو عوض کنم ....خانم معلممون گفت میدونی تا حالا چند دفعه جاتو عوض کردی....منو فرستاد پیش دختری به اسم افسانه ....دختر خوبی بود...ولی زیادی اروم بود...نمیدونم چرا .... من حوصلم ازش سر میرفت ....ولی اون از من خیلی خوشش اومده بود... امتحانای ثلث که تموم شد ... افاسانه بدوبدو اومد پیشم وبهم گفت : سال دیگه تو کلاس چهارم با هم , هم تختی بشیم.... منم فیلسوفانه گفتم: نه نمیتونیم ...چون من میخوام تابستون کلاس چهارمو جهشی بخونم...سال دیگه من کلاس پنجمی ام  افسانه !!!البته من هر سال تصمیم داشتم جهشی بخون...ولی تابستونا اونقدر سرم گرم میشد که بغیر از شعر ای اول کتابای فارسی چیزدیگه ای از درسای سال بعد نمیخوندم !!!تصورشو بکنیم چه اتفاقی افتاد...سال بعد اول مهر افسانه تو صف کلاس پنجمی ها دنبال من میگشت... وقتی منو دید گفت چرا تو صف کلاس چهارمی ها وایستادی؟ گفتم : کجا باید وایمیستادم....

افسانه با ناراحتی جواب داد : مگه جهش ندادی.... من به خاطر تو کلاس چهارممو جهشی خوندم....

گفتم جهشی یاد یه خاطره دیگه افتادم !!!!!یه دختری تو کلاس چهارممون بود به اسم پریسا... موهاش لخت وسیاه بود...مامانشم نرس بود...خواهرشم کلاس اولی مدرسه خودمون بود....خودشم سیاه سیاه بود ...کلاس سومو جهشی خونده بود ...زیاد زرنگ نبود...مشقاشو نمینوست....تازه جدول ضربم حفظ نبود..... خانم دانش ...معلم کلاس چهارممون همیشه دعواش میکرد....یه روز بهش عصبانی شد وگفت :فردا از کل جدول ضرب 100 بار مینویسی .... وبراش سرمشق نوشت تا 99 بار زیر هرکدوم بنویسه!!!پریسا معمولا تکالیفشو انجام نمیداد.... ولی فردای اون روز به خانم دانش گفت که همه جریمه هاشو نوشته... دفترشو برد ...تا خانم دانش دفترشو دید ....دادش دراومد... و پریسا را از کلاس انداخت بیرون... بهش گفت : منو مسخره کردی یا خودتو ...این چه طرز جریمه نوشته !!!میدونین چی کار کرده بود :

۱۰۰=۱۰*۱۰ ............۲=۲*۱    ۱=۱*۱

          "                       "                           "

           "                       "                           "

 

       دختر باهوش به جای اینکه از روی هر ضرب 99 بار جریمه بنویسه ...زیر هرکدوم از سرمشقا 99 بار ایضا زده بود................


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(124309))</script>)

فوبیا

امروز صبح به فوبی هام فکر میکردم... ترسهایی که هیچوقت فراموششون نکردم...

<<شاید سه سالگی>>توی تلویزیون یه پیرمرد با ریش دراز سفید ...اون روزها منو خیلی میترسوند...یه جمله ای هم یادم مییاد...یه چیزی که میگفت :بی دندون ...بی دندون...افتاد تو قندون...

 

<< 5 - 6 سالگی <<صدای آژیر قرمز بدترین ترس زندگیم بود... حتی الانم که بعضی وقتها رادیو یا تلویزیون به مناسبتهای مختلف ...آژیر میکشه...تمام بدنم کرخت میشه...موشک باران... آژیر قرمز

 

<<7 -8  سالگی>>پسر دوست خانوادگیمون به من یاد داده بود تو بالکن خونشون منتظر بمونیم واگه کسی از زیر پنجره رد شد روش تف بندازیم...اینکار را با ترس ولرز انجام دادم... خوشم اومد...ولی یه هویی یکی زنگ در را زد و شکایت من واون پسر بچه را کرد... بعد از اون همیشه تو خواب میدیدم که دارم از بالای یه ساختمون چند طبقه درحالیکه تف میندازم پایین ...پرت میشم...ولی هیچوقت به زمین نمیرسیدم....

 

<<8-9 سالگی >>خانمی راجع به یه خبرتوی صفحه حوادث روزنامه صحبت میکردو میگفت :یه عده میخواستند مردی را با اسلحه بکشند ... دختر 18 ساله مرد تو ماشین بوده یه لحظه که سرشو بلند کرده ...گلوله خورده به اون... تا یه مدت اونقدر افسرده بودم که از هیچ چیزی لذت نمیبردم ... حتی فیلم شنگول ومنگول که تو سینما میداد...با خودم میگفتم : همه چیز از بین میره....

 

<<شاید 9-10یا11 سالگی >>سرویس مدرسه دخترانه فرزانگان که برای اردو رفته بودند تله کابین یا ...توی ولنجک تصادف کرد وهمشون به غیر از یه نفر مردند.... اونوقتها منم مدرسه شهید صدوقی تو ولنجک میرفتم... همه جنازه ها را بردند بیمارستان طالقانی...دم بیمارستان...ماشین اتش نشانی ...جنازه ها را خالی کرد...صدای قران و...خرما....پدر ومادرهایی که جیغ میزند...شب تو اخبار هم اینا را نشون داد...بعد از اون هیچوقت ...اردو نرفتم...

<<شاید 10-11 سالگی >>یه عده شبانه ریخته بودند یه خونه و آقای دکتر وخانمش ودختر وپسرشو به طرز وحشتناکی کشته بودند...همه راجع به اینا صحبت میکردند... از خونه بزرگ...باغ .... پنجره زیاد...جایی که قفل محکم نداشته باشه...میترسم...

 

<<11- 12 سالگی>>از قیامت ... ظهور امام زمان...جهنم... خدا میترسیدم... سر صف ...قران میخوندند ومعنی ایه ها همشون راجع به عذاب الهی بود... من میترسیدم...ودوستم با خوشحالی میگفت: شنیدی؟ گناهکاران از روز قیامت وظهور امام زمان میترسند...

 

<<13-14 سالگی>>از بلوغ ...از بزرگ شدن...میترسیدم...

 

<<15- 16 سالگی>>از اینکه یه پسری سر کوچه بایسته و منو نگاه کنه ...یا تعقیبم کنه ...میترسیدم... غرورمو دوست داشتم... از اینکه یکی خیال کنه من با پسری  که منو تعقیب میکنه دوست شدم می ترسیدم.....

 

<<17-18 سالگی>>از امتحان...از نتیجه امتحانات...کنکور میترسیدم

 

<<تا 21- 22 سالگی>>سرم به درسای دانشگاه گرم بود.... دلهره خاص درس ودانشگاه ...

 

<<از 22 – 24 سالگی>>ترس از عشق ...ترس ازعاشق شدن....ترس از وابسته شدن... از عشق فرار میکردم...

 

<<24- 25 سالگی>>ترس از دست دادن عشق....ترس از اینکه یه روزی دیگه اینقدر که الان عاشقم... نباشم...

 

<<25- 26 سالگی >>ترس از شروع زندگی ...وظایف همسری...مسئولیت.... اضطراب روزمرگی...دوری از خانواده...نگرانی ودلواپسی... ترس از اینده...ترس از بچه دار شدن...ترس از پیر شدن...ترس از دست دادن همسر...ترس از دست دادن مادر...ترس اینده خواهر...ترس از دست دادن پدر....ترس هدر دادن عمر........

 

 فکر میکنم ترسهای مهمتری توی زندگی همه هست ...همیشه همراهشون بوده...بعضی وقتها فوبیهای کوچیک باعث پیشرفت میشن...بعضی وقتها هم باعث شکست توی زندگی...ترسهایی توی وجود ما هست که هیچوقت با کسی راجع به اونا صحبت نکردیم ونمیخواییم بکنیم...



(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62421))</script>)

دلتنگی

چند وقتیه که دلم هی برای اقای همسر تنگ میشه ...یه پروژه ای را چند سالی هست که شروع کرده واین روزا داره یه سری تغییرات اساسی روی ساختارش میده....تا دیروقت تو شرکت میمونه....خونه هم که مییاد, شام که میخوریم لپ تابشو بازمیکنه و دوباره شروع میکنه به کار کردن...

ظهر که ازاداره مییام...تو کوچه هی سرمو خم میکنم ببینم پشت اون بریده کوچه  ماشینش جلوی در پارکه یا نه... انگار  خودشه ...ولی نه اون ماشین طوسیه همسایه مونه بازم اشتباه گرفتم.... اینروزا ماشین مشکی رنگ اقای همسر , از بس  گل بهش چسبیده وخاکی شده طوسی بنظر میرسه...دررو باز میکنم میرم تو!!!

 ساچلی(گربه مون) خمیازه کشان از اتاق خواب مییاد بیرون...بازم اقای همسر یادش رفته در اتاق خوابو ببنده که این ساچلی بدجنس اونجا نخوابه...میرم جلو بهش میگم...ســـــلاااام ماااامــــــی جون..بعد گوش وگلوشو میخارونم...اونم بدو بدو میره تو اشپزخونه وجلوی یخچال وایمیسته تا غذاشو بدم...تند تند غذاشو میخوره و هی میو میو میکنه که باهاش بدوم وقایم باشک بازی کنم....منم بهش میگم....پ ســــــــــــــرم....صبرکن بابا بیاد اونوقت با هم بازی کنین....اونوقت ساچلی بدجنس اونقدر جلوی پنجره بالکن میومیو میکنه که مجبور میشم درو براش بازکنم...ودوباره میره دختر بازی...

زنگ میزنم ..نمیای ناهار؟ میگه:شما بخور ...من نمیتونم بیام عزیزم .....دوباره گوشی تلفن را برمیدارم وبه مامان زنگ میزنم وسعی میکنم لحن صدام شاد باشه تا یهویی نگران نشه....بعد ده دقیقه ...یه ربع ...دوباره فکر میکنم چی کارکنم...اهان به سولماز ...خواهرم زنگ میزنم....بااونم یه بیست دقیقه ای صحبت میکنم...با خودم میگم وصل شم به اینترنت....اه نه حوصلشو ندارم...بیرون هوا سرده وروزا هم زود تاریک میشه....حوصله خرید را هم ندارم... دوسه تا کتاب تازه خریدم ...ولی اصلا حوصله خوندنشون را ندارم...

میشینم پای تلویزیون وهی کانالهای ماهواره را عوض میکنم...هیچ برنامه ای نداره...توی هارد را میگردم ببینم دیشب اقای همسر برام چیزی ضبط کرده یا نه؟... منتظر میشم ببینم Desprate Housewives یا The OC را میده....بعد یه چیزی مییارم میخورم....میرم میگردم تو دی وی دیهایی که عین مورچه ها میخرم وانبار میکنم یه فیلم کمدی ,چیزی پیدا کنم تا روحیه ام عوض شه....

ساعت6.5 ...بدوبدو پامیشم میرم از تو فریزر یه چیزی در مییارم برای شام سرخ میکنم ...زودی میز را میچینم...براش ترشی مییارم...ساچلی را میندازم تو اتاق ودرو میبندم تا نره روی میز...

بدو بدو میرم صورتمو میشورم....تیشرتمو عوض میکنم و تند تند صورت وموهامو درست میکنم...بعد صدای دوتا زنگ مییاد..ساچلی باخوشحالی میخواد با ناخناش از لای در  خودشو بکشه بیرون...من تکمه اف اف را میزنم..میدوم تو راه پله...صاف وایمستم روی پله اخر تا از پاگرد که پیچید منو ببینه...

میگم سلام عزیز دلم...لپ تا بشو از دستش میگیرم...اونم میگه سلام خوشگلم...وایستا ببینم...امروز چقدر خوشگل شدی...بعد دستمو میگره ومیگه بده من لپ تابو سنگینه ...ومیریم بالا... لباساشو عوض میکنه ...میندازه رو مبل...منم دونه دونه جمع میکنم واز رخت اویز اویزون میکنم...میره دست وصورتشو میشوره...مییاد میگرده دنبال ساچلی...بعد به من میگه امروز کار چطور بود؟ چه خبرا؟ منم میگم ...خبر خاصی نبود...اقای همسر میگه:هیچی؟..من میگم:هیچی!!!!...میگه:هیچی هیچی؟ و من شروع میکنم به پرحرفی وشام را میخوریم و تا شام تموم شه ...یه ریز حرف میزنم ....واونم نظر میده....

بعد شام  میگه عزیزم موبایلمو بزن شارژ شه...بی زحمت اینم بزن به برق...وسرکابل شارژ لپ تابو میده به من... بعد میگه چند لحظه یه چیزی را چک کنم...من نگاش میکنم وظرفای شام را جمع میکنم...دوباره که برمیگردم ...میبینم حسابی رفته تو بحر کار....

باهاش حرف میزنم سرشو تکون میده وهی با لبخند منو نگاه میکنه ...وگاهی ابروهاشو به نشونه تعجب از حرفم میبره بالا ....ولی من میدونم که اینکارا رو میکنه تا به من بفهمونه که داره به من توجه میکنه وگرنه میدونم که حواسش نیست...اینو از لبخندای گنده یا ابروهایی که بالا مونده وچند ثانیه است همونطوری داره به صفحه نمایش لپ تابش نگاه میکنه میفهمم ...بعد میگه ...عزیزم برام چایی یا نسکافه بیار .... منم چند لحظه صبر میکنم...تنبلیم مییاد از جام پاشم ... میدونم که دو سه ثانیه دیگه بس که مشغوله یادش میره که چی خواسته....بعد یهویی عذاب وجدان میگرم...روی میز هنوز شیشه دلستر ولیوان شام مونده ...براش میریزم و پا میشم میبرم میدم بهش.....اونم سرشو برمیگردونه وبا چشمایی که داره برق میزنه میگه ....ممنونم عزیزم... منم تو دلم خوشحال از اینکه یادش نیست چایی  خواسته ...میرم میشینم پای تلویزیون...بعد میگه: عزیزم لطف کن یه خلال دندون به من بده...منم پامیشم براش خلال دندون میبرم...

 DVB را تنظیم میکنم که ساعت 11:30 به مدت 2.5 ساعت یه فیلم برام از کانال CNBC ضبط کنه وبهش میگم ...عزیزم کانالا را عوض نکنیا...تنظیم کردم برام فیلم ضبط کنه...اونم میگه...مگه نمیخوای بشینی باهم فیلم تماشا کنیم خوشگلم....منم یه نفس عمیق میکشم...میدونم که فرصت تماشای فیلم نداره... میگم ....نه خوابم مییاد ...میرم بخوابم...اونم میگه ...الان که ساعت 9.5 ...کجا؟من تازه اومدم خونه منو تنها میذاری؟.... منم خوشحال از اینکه این منم که وقت ندارم باهاش بشینم تا دیروقت!!!!! میگم...تورا خدا من وببخش عزیزم...خیلی خسته ام...میدونیکه صبح زود باید برم اداره ...تا ساعت 3:15 که میرسم خونه...خیلی خسته میشم....اونم میگه ....اره قربونت برم...پس پاشو بریم بخوابونمت.... منم پامیشم...

تا میخوام برم تو اتاق خواب بهم میگه ...دندوناتو مسواک زدی...منم خودمو لوس میکنم ...میگم نه امشب میخوام با کرمای دندون بخوابم...اونم میگه...نه نه...حیفه دندونای قشنگته...زود بدو مسواک بزن... زودی مسواک میزنم ومییام میبینم دوباره سر کامپیوترش نشسته...تا صدای در را میشنوه...مییاد منو میبره کنار تخت وروتختی را میزنه کنار میگه بخواب عزیزم...منم عین پینوکیو عضلاتمو سفت میکنم  ومیگم...خودت درازم کن...اونم باخنده میگه شیطون کوچولو ...رومو که میکشه ...موهامو نوازش میکنه تا خوابم ببره... منم میگم ای وای ...داره خوابم میبره ...چشمام داره بسته میشه...اونم میخنده میگه...خب قربونت برم  ...بخواب دیگه...منم یهویی سرمو از لای دستاش در مییارم ومیگم ...یه فکری کردم...میخوای بعد از این شبا برام کتاب بخونی...اونم با خنده میگه...نه نه از این فکرا نکن...بخواب...بعد یهویی ساچلی می پره روی تختخواب ودنبال دستم میگرده تا مک بزنه ....اقای همسرم میگه ...بببین ساچلی اومد پیشت حالا راحت بخواب...شب بخیر عزیزم...شب بخیر

صبحها هم که از خواب بلند میشم...مییام تو هال میبینم لپتابش باکلی کتاب وسی دی روی زمین پخش...چند تا دونه خلال دندون هم تو پیشدستیه...یا با دقت گذاشته روی کتابا...( وقتی فکرش مشغوله ...خلال دندون گاز میزنه) ...دوسه تا فنجون ولیوان خالی ونصفه پر هم لای وسایلش دیده میشه... تند تند همه چیز را مرتب میکنم...براش چایی دم میکنم ...غذای ساچلی را میدم...جوراباشو میذارم پایین لباساش..اگه کثیف باشه دزدکی میندازم تو سطل اشغال ...یقه پیرهنش اگه چرک باشه..زودی میندازمش تو ...سبد رخت چرکا وبراش پیراهن تمیز میذارم... قراری چیزی داشته باشه...روی  وایتبرد براش مینوسیم ومیذارم روی صندلی...بدوبدو حاضر میشم ومیرم ... توراه پله .. اگه لازم باشه ...یه کفش دیگه از جاکفشی براش بیرون  میذارم ..یا وقت باشه ...کفشاشو تمیز میکنم ومیدوم بیرون...ساچلی با سرعت میخواد خودشو بندازه بیرون ...جلوشو میگیرم...وهلش میدم عقب ودر را میبندم...

   الان چند روزه که همه این اتفاقا دقیقا تکرار میشه

 

دیروز عصر یهویی گریه ام گرفت...خیلی دلم تنگ شد...زنگ زدم...عزیزم ... کارت خیلی طول میکشه ...اقای همسر گفت: وای نمیدونی اونقدر سرم شلوغه ... بعد تند تندراجع به یه چیزی توضیح داد...یادم نیست چی بود...داشتم فکر میکردم..

بهش گفتم...قوووبووونت برم...پس خدافظ...اونم گفت:خدافظ عزیزم...گوشی که گذاشتم...دوباره زنگ زد...گفت :وای ببخشید اصلا حواسم نبود...میخوای عصری جایی بریم؟کار داری بیرون؟ خریدی چیزی؟ منم گفتم :نه !!! چیزی نیست! گفت: سعی میکنم امشب زودتر بیام...ساعت 7 بود تلفن دوباره زنگ زد...عزیزم ...حاضر شو دارم میرسم درخونه...شام رو بریم بیرون بخوریم...بدو بدو حاضر شدم...زنگ دررا که زد دویدم تو پله ها...داشت با موبایلش صحبت میکرد ...منو که دید با اشاره گفت: به به !!! .... بعد که صحبتش تموم شد...دستمو گرفت وگفت : بدو بریم...گریه ام گرفت...اشکامو نمیتونستم نگه دارم...بغلم کرد وگفت :چی شده؟دلت برای مامان تنگ شده ...گفتم :نه ...دلم....برای تو تنگ شده بود........ 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62420))</script>)

ساچلی

اواخر تیر ماه بود , من واقای همسر رفته بودیم خونه مامان اینا...در حیاط باز بود واقای همسر نشسته بود رو لبه در ...همونجا متوجه صداهایی از انباری شد و وقتی رفت تو انباری دید یه بچه گربه یکی دوروزه تو کارتون خالی های ته انباریه واز شدت ضعف یا نمیدونم چی چشماش بنفش بنفش شده ....بچه گربه را بغل کرد واورد تو خونه و بهم گفت که :بچه گربه چقدر نازه وبیچاره از گشنگی به چه حالی افتاده واگه پدرش(گربه نره) اینو ببینه حتما اینو میکشه ومنو راضی کرد که بچه گربه را با خودمون ببریم خونمون وازش نگهداری کنیم تا یه ذره جون بگیره...تو راه براش شیشه شیر خریدیم ولی دهنش اونقدر کوچیک بود که سر شیشه تو دهنش جا نمیشد وبچه گربه هه هی وا میرفت ....منم که دل خوشی از حیوونا نداشتم بخصوص که تازه از شر اون سنجاب بدجنس خلاص شده بودم..(.اخه اون حیوون موذی یه بار محکم سر انگشتمو گاز گرفت وحسابی خون اومد... )

 زیر میز کامپیوتر یه دستمال حوله ای پهن کرده بود وبچه گربه را خوابونده بود روی دستمال کاغذی...

 روز سوم بود که بچه گربه از جاش بلند شد ولی ناخناش روی دستمال حوله ای گیر میکرد وهی تلو تلو میخورد ....بعددو سه روز .... اقای همسر که بچه گربه را میگرفت بغلش ....بچه گربه هه میرفت رو گردن اقای همسر وپشت یقه لباسش میخوابید واقای همسرم همونطوری به کار کردن با کامپیوتر ادامه میداد. ..دیگه کم کم داشت حسودیم میشد... نصفه شبی از خواب می پریدم وبا التماس از اقای همسر میخواستم اون بچه گربه را از خونه بندازه بیرون ..چون من میترسم و اقای همسر هم منو اروم میکرد وقول میداد که اگه بخوابم فردا اینکار را میکنه ولی ....بعد یه مدت دیدم که نمیشه تصمیم گرفتم با هووی خودم کنار بیام ......تا اینکه اقای همسر یه روز به من مژده داد که بچه گربه ههبرخلاف تصورما نررررررررررره .. .و من از خوشحالی ذوق مرگ شدم ...اسم بچه گربه را گذاشتم ساچلی و شروع کردم به رسیدن به بچه گربه ....هرروز بهش کلی خامه عسل میدادم ......بیچاره بچه یبوست گرفته بود ومنم خوشحال از اینکه چه بچه گربه تمیزی داریم ...جایی را کثیف نمیکنه ...کلی کیف میکردم...ولی یه روز که داشتیم میرفتیم خونه مامان اقای همسر.... تو پشت ماشین اونقدر تکون تکون خورد که تا رسیدیم در خونشون....تلافی اون چند روز یبوستشو دراورد .....خلاصه...بعدها شروع کردم بهش ماهی وگوشت مرغ دادن....از شکم خودم میبیریدم به بچه ام میخوروندم......ساچلی شد عزیز خونمون وبا وجود مخالفت از طرف همه الان پسر کوچولوی ما8 ماهه شده وبرای خودش حسابی اقا شده ...البته منهای اینکه عادت کرده انگشت اشاره منو هی مک میزنه ....طفلی اولین بار که یه گربه دیده بود نمیدونین چخ حالی شده بود با تعجب هی نگاش میکرد وسعی میکرد بهش نزدیک بشه وبو بکشه....سرشو خم میکرد وبا حالت تعظیم وتسلیم سعی مرکد به گربه هه نزدیک بشه...بعدا که بوی گربه را شناخت وقتی در کوچه باز میشد میپرید تو کوچه وخودشو میمالید به چرخای ماشینا ویا رو زمین رو رد گربه ها....بعدشم که من حسابی تو حموم با شامپو می شستمش ازم قهر میکرد و تا وقتی که خشک بشه میرفت یه گوشه هی خودشو لیس میزد...

 الان بعضی وقتا که در بالکن را باز میذاریم میره دختر بازی ...باباش هم هیچی بهش نمیگه...دیروز عصری از رو بالکن رد شدورفت رو پشت بوم همسایه هرچی صداش زدم واسباب بازیاشوتکون دادم نیومد ... یکی دوساعت بیرون موند تواون سرما ولی عین خیالش نبود..بعدشم که اومد دم بالکن...دیدم یه زنیکه 2-3 ساله را باخودش برداشته اورده....هر کاری کردم ساچلی را بکشم تو.... نشد که نشد...نمیدوم گربه ماده چه قر وقمیشی اومده بود که پسرم هوایی شده بود.. .بعد که ساچلی اومد تو رفتم زودی در بالکن وبستم....وخیالم راحت شد...اقای همسر میگه ...ساچلی بس که تغذیه اش خوب بوده دیگه اماده جفتگیریه ....الان ساچلی قدگربه های دو سه ساله است....

 شب موقع خوابیدن که ساچلی اومد بغلم تا انگشتمو مک بزنه ...حس مادرشوهریم گل کرد ...اصلا محلش نذاشتم...اونم رفت اونطرف زیر پای اقای همسر خوابید....

 صبح که از خواب پاشدم ورفتم تا دست وصورتم را بشورم دیدم ساچلی از لای در داره تو راهروی حموم ودستشویی را دید میزنه وزمین را لیس میزنه

 چراغ را که روشن کردم دیدم گربه ماده شب دزدکی راه افتاده اومده تو.....جیغ کشیدم اقای همسر بیچاره خواب الو اومد وخلاصه..... وگربه ماده هه رو از خونه انداختیم بیرون .....وبه خیال خودمون بچمون را از انجام عمل ناشایست نجات دادیم....ولی بعدش ساچلی پدرسوخته هم ازمون قهر کرد و تا در بیرون را باز کردیم پرید رفت تو کوچه....

خلاصه بچه گربه را اوردیم خونه واقای همسر با قطره چکون تو دهنش شیر ریخت ...منم اصلا محل حیوون بیچاره نمیذاشتم...یه نصفه روز تعطیل را حسابی به بچه گربه رسید ...حتی با گوش پاک کن تو دهنش خامه میذاشت...تازه نصفه شبی هم که گربه هه میو میو میکرد پا میشد میرفت بهش شیر میداد ومی اومد میخوابید.. ...اونم کی؟ اقای همسری که توپ می ترکوندی حاضر نبود از خواب خوشش بگذره...

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62417))</script>)