دلتنگم

چندروزی هست که حس میکنم خسته ام . دلبستگیها برایم عذاب آور شدند . میخوام تمام آشنایانم را فراموش کنم ...می خوام مثل یه غریبه باشم که تازه به جمع انها وارد شده... میخوام همه راازنو بشناسم .

دلتنگم. دلتنگ خاطره های دور ...پنج سال ... هفت سال ...ده سال یا دورتر...

دلتنگ روزهای داغ تابستانم با ان گرمای نفس گیر ... دلتنگ افتاب سوزاننده ظهر وراه رفتن با پاهای برهنه دور از چشم مادرم.

دلتنگ پناهگاهی هستم که در لابلای شاخ وبرگهای سوزش اور انجیر برای خودم ساخته بودم ... جایی برای کتاب خوندن و مزمزه کردن البالوهای ترش و برشته از افتاب درخت بغلی ... یاد اب پاشیهای بی موقع درختا تو ظهر تابستون بخیر ... هربار که برگای درختان را زیر فشار اب می گرفتم چه مستانه بزیر برگها می دویدم... تا از این بارانی که خودم افریده بودم...بی نصیب نمانم ... گاهگاهی باشیطنت آب را آنسوی دیوار به حیاط همسایه . جاییکه که حدس می زدم رختهایشان را انجا پهن کرده اند می پاشیدم ... یادش بخیر...

دلتنگ پنج شنبه هایی هستم که به پارک می رفتیم...من برای خودم وخواهرم در نوبت تاب می ایستادم . با ان موهای سیاه کوتاه و صورتیکه از دویدن گل انداخته بود و عادت پوشیدن شلوارک که سالها به آن خوکرده بودم و زانوانی که همیشه از زمین خوردنهایم زخمی بود ...همیشه خودم را در صف تاب یک مرد تصور می کردم ... با خود می گفتم هیچ کسی نمی تواند به راز من پی ببرد ... چه ارزوهای شیرینی داشتم ... بیریا وخالص ... ارزوی اینکه من هم روزی همچون پسرک فرفره فروشی که در پارک قوطی فرفره هایش را با بندی به گردن می بست فرفره های رنگی بفروشم ... یا اینکه روزی تفنگ بادی ان پیر مردی را که جوانانی را بدور خودش جمع می کرد و به ازای دوریال پول به انها اجازه شلیک می داد را امتحان کنم ...چقدر عاشق تاجهای عروس بودم ... چه انکارهای ناشیانه ای می کردم وقتیکه ماتیکهای خوشبوی رنگی را به دندان می گرفتم ...اگر صدبار دیگر هم بدنیا بیایم ..باز هم می خواهم این زن مادر من باشد ...هیچ وقت به جد مرا به خاطر شیطنتهایم مورد سرزنش قرار نداد...وقتی دزدانه کیف مادر بزرگ را جستجو می کردم وبعداز خوردن تنقلات درون کیف ...آینه وسرمه دانش رابه دست می گرفتم تا با ژست خاصی به چشمانم سرمه بکشم ... هیچوقت موفق نمی شدم ...همیشه چوب سرمه را به سفیدی چشمم فرو می بردم ...یاد ان روزهای پاک بخیر ... چقدر دلتنگشان هستم.

یادم هست یک روز ازپشت پنجره شخصی را دیدم که از نعمت بینایی بی بهره بود و نرده ای تکیه داده بود ومجله ای در دست داشت . انرا ورق می زد ولی به جای دیگری خیره شده بود...بعداز ان چند روز غم ناشی از دیدن این صحنه شادی را از زندگی کودکانه ام گرفت...

 

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62409))</script>)