نامه اول

یکی بود ، یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود...می خوام قصه همون رخ سفید و اسب سیاه را بگم....ولی میدونم برات تکراریه....

نمی دونم... اما خب بازی اخرت خیلی مردونه بود...نه اینکه خوشحال بشم نه... تو دوست خوب من بودی... اما اونقدر حرکت اخرت و تصمیمت قشنگ بود،که نتونستم بهت بگم... که ...میدونی..همیشه ادمایی که مغرور بودن و مهربون را تحسین یم کردم...مهربون بودی...نخواستی دلم را بشکنی...مغرور بودی نخواستی خودت این وسط بشکنی....تو همیشه می گفتی که من هیچ قدمی برنداشتم...هیچی این وسط نذاشتم ...نمی دونم...شاید حق با تو باشه...شاید چیزی بیشتر از این نداشتم...واقعا نداشتم... اینکه گفتی عذاب می کشی...برام زجر اور بود... منم دلم نمی خواست که تو اذیت بشی...حالا که راهتو جدا کردی... حالا که می خوای همه چیزو فراموش کنی... باشه ... منم سعی می کنم همینکار را بکنم... دوست خوب من ... ولی اسب سیاه اگه تردید داشت ، اگه حرکتی نمی کرد، واسه این بود که می خواست تا اخر تو صحنه بمونه، تردیدش به بازی خودش بود نه به حرکت رخ سفید، نمی دونم ولی ایکاش نمی رفتی، نهایت یه دوستی ، نهایت اون چیزی که من میخواستم همین بود که بین مابود ، من راضی راضی بودم، ولی...

اگه من نتونستم به قول خودت این نهال را ابیاری کنم و همه مسئولیتش را گردن خودت انداختم ، امیدوارم یعنی ارزومه که یکی پیدا بشه که هم پای خودت اینکار را بکنه ، تا توهم به ارامش برسی،

گفتی تو دوستی و ارتباط بین ادما یا ناراحتت می کنن یا ناراحت می کنی ، من اصلا احساس ناراحتی نکردم و باور کن اصلا نمی خواستم ناراحتت کنم، منو ببخش ... سعی کردم دوست خوبی باشم ،یعنی اولش فکر می کردم که می تونم، ولی خب، انتظار ما ازدوستیها با هم متفاوته..........اگه نخواستم بهت اطمینان بدم برای هیچ چیزی واسه این بود که به چرخ فلک اعتماد ندارم ، می ترسم وسط راه...

من هزار و یک دلیل برای تردید دارم،ولی ایکاش دوستیتو از من دریغ نمیکردی، شاید این وسط منم خودخواهی کردم، ولی باور کن ، باور کن که نمی تونستم بهت اطمینان بدم ، یعنی نمی تونم قدم تو راهی بذارم که احتمال خطر توشه، من اونقدر قدرت نداشتم ، توهم اینو فهمیدی، واسه همینم ...گذاشتی رفتی...

دوست خوب من موفق باشی................تو خوب بودی ولی من همیشه نگران بودم، می ترسیدم، یه دل محکم مثل دل تو ، یکی مثل خودشو می خواد نه مثل من..............

وقتی گفتی می رم... برام سخت بود ...ولی گفتم ... یه اسب سیاه می تونه همه چیز را زود فراموش کنه... مهم نیست... دلم می خواست بهت بگم نرو...بمون ...بازم بذار اسب سیاه ...جولان دادن رخ سفید را ببینه و لذت ببره... ولی ......................تو را باید به چی امیدوار می کردم، من هرچی که داشتم گذاشتم وسط، بیشتراز این چیزی نداشتم که تورا به اون امیدوار کنم تا برگردی...

منو ببخش ، به خاطر همه قهرها و اشتیهامون، به خاطر همه عذابهایی که بقول خودت تحمل کردی....

ولی ..... فکر نمی کردم ، که ..... واسه خاطر .... کسیکه هیچوقت ارزوی دیدنش را نداشتم ..... نخواستم با خاطرات و فکرش مانوس بشم ..... اشکم سرازیر بشه.....

شاید این تصمیمت بنفع منم بود .... همیشه به تصمیماتت ایمان داشتم.....

 پا نوشت

الان که بعد از  هفت سال این نوشته را مرور می کنم ، گونه هام دوباره مثل اون روزا سرخ می شه یادم می افته که اینرو اونوقتی نوشتم که خواستم بری ، رفتی .... اما نتونستم بی تو بمونم


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62400))</script>)

خوشبختی

 

خوشبختی انسان در آن نیست که چون بلوطی تناور

سیصد سال عمر کنیم و دست آخر کنده‌ای شویم

خشک، برهنه و بی‌بار

زنبق یک روزه‌، را زیبایی دوچندان است

هرچند همان شب پژمرده شود

زیبایی را در مقاطع کوتاه می‌توان یافت

و در برهه‌های کوتاه می‌توان به جاودانگی رسید.

بن جانسن

شاعر ،نمایشنامه نویس و درام نویس قرن هفدهم و رقیب شکسپیر

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62399))</script>)