کرگردنها هم عاشق می شوند

کرگردن‌ها هم عاشق می‌شوند ....

کرگدن گفت : نه! امکان ندارد.کرگدن ها نمی توانند دوست شوند.

دم جنبانک گفت: اما پشت تو میخارد. لای چینهای پوستت پر از حشره ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند. یکی بایدحشره های لای چین هایت را بچیند.

کرگدن گفت : اما من نمیتوانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز! دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: ولی من که قلب ندارم. فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت : این که امکان ندارد . همه قلب دارند.

کرگدن گفت : کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت : خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی قلبت را نمی بینی. ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفتت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت : نه ! من قلب نازک ندارم. من حتما" یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت : نه! تو حتما" یک قلب نازک داری! چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی , به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی و آن را بخوری, داری با او حرف می زنی. کرگدن گفت : خوب, این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت : وقتی که یک کرگدن پوست کلفت, یک قلب نازک دارد یعنی چی؟ یعنی اینکه می تواند دوست داشته باشد, می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت : اینها که می گویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت : یعنی بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم, بگذار!

کرگدن هیچی نگفت, یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید,

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست از چی خوشش می آید!!

کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت : نه, اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این کهنیازت برطرف می شود, احساس خوبی داری. یعنی احساس رضایت می کنی, اما دوست داشتن از این مهمتر است. کرگدن نفهمید دم جنبانک چه می گوید.

روزها گذشت, روزها و هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست. هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت : به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد, برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت : نه, کافی نیست.

کرگدن گفت : درست است, کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم دوست دارم. راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد , اما سیر نشد. کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرداین صحنه قشنگ ترین صحنه دنیاست, و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.

وقتی که کرگدن به این جا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت : دم جنبانک, دم جنبانک عزیزم! من قلبم را دیدم, همان قلب نازکم که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد, حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید, آمد و روی سر او نشست و گفت : غصه نخور, دوست عزیز! تو یک عالم از این قلب های نازک داری.

کرگدن گفت : راستی, این که کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند قلبش از چشمش می افتد, یعنی چی؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت : یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت : عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت : یعنی کسی که قلبش از چشم هایش می چکد. کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید, اما دوست داشت دم جنبانک باز هم حرف بزند, باز پرواز کند, و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشم هایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد, یک روز حتما" قلبش تمام می شود. آن وقت لبخند زد و با خودش گفت : من که اصلا" قلب نداشتم, حالا که دم جنبانک به من قلب داد, چه عیبی دارد, بگذار تمام قلبم را برای او بریزم!!

 


(<script language='javascript' type='text/javascript'>document.write(get_cc(62401))</script>)